X
تبلیغات
دايرة المعارف هورامان

دايرة المعارف هورامان
 
دانش نامه‌و هه‌ورامانی - وضعیت جغرافیایی ,تاریخی ,دینی، فرهنگی , هنری ، شخصیتها ، روستاها وشهرها

مطالب زیادی در رابط با اورامان نوشته شده است ، این مطالب از کارهای تحقیقی و پژوهشی توسط افراد خبره وآگاهی داخلی وخارجی گرفته ،تا اثاروگفتارنویسنده گان وعلاقمندان بومی ، که هرکدام در حد توانایی خود دراین راستا اعمال نظر ودیدگاهای خودرا ارائه نموداند ،که در این قسمت وارد آن نمی شویم ، این هم خود یک واقعیت است من اورامانی از هرکسی دیگربهتر وبیشتر اورامانات را می شناسم ، حال اگر توانایی آنرا نداشته باشم از دیدگاه علمی شناسهای آنرا به دیگران منتقل نمایم ، حد اقل می توانم همانند علاقمند بومی آنچه را که سالهاست درباره آن شنیده ودیدام ، باآمیخته ای از تجربیات دیگران به رشته تحریر درآورم وتقدیم حضور علا قمندان نمایم .

امید است بتوانم نکات مبهم وتحریف شده در مورد جغرافیا واسامی اماکن این دیار اهورایی را همانگونه که هست ارائه دهم .

اورامان ومناطق اطراف آن به دلیل آنکه در دل زنجیر کوهستان زاکرس شمالی قرار گرفته، به مناطق کوهستانی ، سخت ، دشوار وناهموار شناخته شده ، به همین سبب کسی نتوانست است به خوبی تصویری از واقعیتهای طبیعی آنرا بخوبی باز گو وبشناساند.

دراین مقطع اززمان هم برای شناساندن این مناطق احتیاج به امکانات علمی وکار شناسان خبر است تابتوان به خوبی ازعهده این کار برآیم، که آن هم هیچ کدام در دسترس مانیستند.

من خود بر این باوروآن را لازمه زندگی می دانم که هر کس در هر گوشه وکنار این جهان پهناور است باید در حد توانایی وبار علمی خود آگاهی از اطراف وجغرافیای مناطق خود داشت باشد وبه خوبی بداند که درکدام نقطه ازاین گوی خاکی قرار دارد.

این آگاهی ودانستها در افرادی از آن جامعه به حدی میرسد ، که دیگران از دانش او بهره ای می برند ، من هم با آگاهی ودانستنیهایی از علوم گذشتگان ونوشته نویسنده گان ومحققین داخلی وخارجی واندیشه های بومی در خصوص تصویری از اورامان ومناطق اطراف آن ، برآن شدم در حد توان خود مطلبی را دراین راستا تحریر وارایه نمایم ، هدف ار نوشتن این مطلب هم آن است که بصورت گذرا نگاهی به جغرافیای (اورامان ، جوانرود، ثلاث ، روانسر ، ) داشته باشم، این نگا هم درمورد شناساندن صورت واقعی کوهستانها ، رودخان ها ، چشمهای خروشان ودرحد امکان شناساندن شهرهاو روستاهای آنهاست ، به امید آنکه توانایی آنرا داشته باشم که آنچرا هست همانند خود آن معرفی نمایم .


ریشه یابی واژه اورامان

می خواهم قبل از آنکه مطلب خودرا در مورد جغرافیای اورامانات و مناطق اطراف آن ادامه دهم ، چند سطری درباره ریشه یابی واژه یا کلمه اورامان داشته باشم.

این واژه نویسنده گان ومحققان درباره آن بسیار نوشته ولی تابه حال نتوانسته اند ریشه اصلی آنرا برابر روشهای علمی وزبان شناسی ثبت وتائید نمایند.

ما هم قبل از هرچیز از استادان وسروران زبان شناس تقاضای بخشش داریم از اشکالات ونارسائیهای دراین خصوص ، اگر ماهم درکاری که تخصص مانیست دخالت مینمائیم خودرا به صاحب نظر درآن نمی بینیم ، تنها همانند کسی که دراین منطقه چشم به جهان گشوده وپرورش یافت ام ، وطرفی از قضایای این دیار که بربعضی ازآنا اشراف دارم درآن وارد می شوم .

درچندجایی واژه اورامان یا (هه ورامان) بابرداشتهای محلی ازاینها برگرفت است.

(هورئامان) یعنی بالا آمدن یا سر بلند کردن، که آن هم به این معنی که کوهای سربه فلک کشیده این دیارسروگردنی از مناطق اطراف خود بالاتردارند .

(هه ورئاما) (هه ور) به معنی ابر (ئاما) به معنی آمد ،یعنی ابرآمد که آن هم به دلیل بلندی کوهایش که بیشتر سال ابر برروی آنها دور می زند.

(هوور ئاما) که (هوور) درزبان کهن به معنی (خور) یا آفتاب (ئاما) یعنی آمد ،که میشود آفتاب آمد .
اینها از زبان عامیانه گرفته شده است ،به گمان من هیچ کدام قابل قبول وجای بحث هم نیستند.

واما درکتاب تاریخ وجغرافیای کردستان به نویسندگی جناب آقای عبدالقادربن رستم بابان ،در باره واژه اورامان اینگونه می نویسد، درگویش اورامی به گرسنه می گویند آورا (ئاورا) وآن عده که دراین منطقه زیسته اند ، بیشتر اوقات گرسنه بوده اند به این دلیل به آنها گقته اند آورامی .

این صحیح است در گویش زبان اورامی به گرسنه می گویند(آورا) به کسانی که بیشتر اوقات گرسنه می باشند می گویند (آوراله م) یعنی شکم گرسنه ، ولی آیا چه کسانی به آنها گفته اند (آورا ، آورامی) ، اگر خود اینها گفته اند مغایرت دارد، اگر کسی دیگری این اسم رابه آنها نسبت داد است باید غیره اورامی بوده باشد ،که اینهم با واژه ای که بیان شد مغایرت دارد ، به دلیل اینکه قبل ازهرچیزی باید به این دوموردتوجه داشته باشیم .

یک : دراطراف اورامان جدا از اورامیها هیچ زبان وگویشی وجود نداردکه گرسنه را (آورا) بنامد آنهم از شعور ملتی به دوراست که چنین اسمی را برای خود انتخاب نمایند .

دو: تنها چیزی که در اورامان روی نداده است مسائیل گرسنگی بوده ، حتی درمواقع قحط سالی هم به دلیل کوهستانی بودنش ، زخیره سازی میوهای خشک شده خوراکات زمستانی در تابستان برای خود ودامهایشان کمتر در معرض قحطی قرار گرفته اند ، حتی دراین گونه مواقع از مناطق دیگر به طرف اورامان روی آورده وبیشتر آنها از مرگ رسته اند .

بس این برداشت ونظریه خود بخود رد وقابل قبول اهل علم وپژوهش نمی باشد.

بنظر میرسد نامبرده این واژه را از دو زبان جداگانه گرفت است ،(آورا)را از گویش اورامی از زبان کردی و( آورامی) را اززبان فارسی ، معنی لغوی آنها هم از یکدیگر دورند ، حال اگر معنی فارسی آنرا ریشه یابی کنیم برابر شرح برهان قاطع وبیشتر فرهنگ لغتهای زبان فارسی ( اور)(اورا) یا (آورا) به معنی قلعه وحصار محکم آمده است، (مان) هم به معنی مامن ومسکن یاخانه ومکان آمده است، که روی هم رفته میتوان گفت قلعه یاحصار مسکونی امن یا مامن وحصین محکم ، حال می بینیم که شرح ونظریه جناب آقای عبدالقادر از واقعیت به دورواز لحاظ علمی ومنطق هم قابل قبول نیست.

در چند جایی دیگربه معنی (اهورامین) یا( اورامن) آمده است که اورامن را یک آهنگ کهن فارسیان یا پارسیان خواند اند که اشعار آن به زبان پهلوی یا گویشهای محلی فهلویات میخواندند.

این درست است که اورامن یا اهورامین یک آهنگ کهن است ،اما نه یک آهنگ فارسی ، بلک یک آهنگ کرد است که امروز هم درمناطق کرد نشین مخصوصا" در اورامان وکرمانشاه باتغیراتی وجایگزین نمودن اشعار جدید انرا می خوانند ، خیلی هم رایج وپایگاه وجایگاه محکم واصیلی دارد که دراورامان اورا(سیاچه مانه ) ودر کرمانشا (هوره) خواند میشود ،که یکی از نویسندگان باسابق بئ اسم شمس قیس رازی در کتاب (المعجم ف الشعارالعجم ) به آن اشاره وشعرهای آنرا لحن اورامی خواند است ،که درجای از آن میگوید.

لحن اورامی بیت پهلوی زمخ رودو سماع خسروی

که عده ای از هنرمندان و پژوهشگران محلی براین باورن که باربد آوازه خوان دربار خسرو پرویزیکی از بهترین آوازهایش خواندن همین (سیاچه مانه ) باسبک مخصوص خود درآن زمان باچنگ نواخته است .
دراینجا این مطلب روشن میشود که اورامن یا اهورامین همین آواز سیاچه مانه وهوره امروزی است که از آهنگهای کهن اهورایی گرفته شده است ، (اهورا) در آئین کهن این سرزمین به معنی خدای بزرگ واهورائیان یا اهورامیان به معنی طرفداران خدای بزرگ یاخداپرستان می باشد.

این تا اندازه ای به واقعیت نزدیکتراست که (هه ورامان ) یا اورامان از همان (اهورا) یا (اهورایی)گرفته شده باشد.

برای اثبات این مطلب به نظریه ی دیگر از نویسنده توانای کرمانشاهی مپردازیم که آن هم از کتاب جغرافیای غرب ایران یا کوههای ناشناخت غرب در اویستا، به نویسندگی آقای عمادالدین دولتشاهی که این مطلب را به خوبی روشن می نماید که اورامان از {اهورا} گرفته شده است.

اینک عین نوشته جناب آقای عماد الدین دولتشاهی را مینویسم که همانند سند گویایی است بر همین نظریه....
ایشان بعد از توضیح مفصلی در این باره مینویسند (من هم تصور میکنم که طایفه اورامی ها که اهورایی نامیده میشده اند رفته رفته نام اهورائی تبدیل به اورامی گردیده این دسته از مردمان همان مردمانی بوده اند که در زمانهای خیلی دور به علت اختلافات خانوادگی قهر کرده و چون قهر کرده گان را تور میگفتند نام حقیقی این طایفه (اورا) که مخفف نام (اهورا) است بوده و واژه (مان) در کردی به خانواده و طایفه گفته میشود پس طایفه اهورائی را اهورمانی یعنی خانواده اهورائی نامیده اند.

این نظر به واقعیت نزدیکتر و ما هم اعتقادمان بر این است که اورامان از همان واژه اهورائی گرفته شده است و دقیقا میتوان گفت که آن آواز و آهنگ (اورا من)را هم همین طایفه ابداع نموده اند و چون یک آواز مذهبی بوده و در تمام مناطقی که اعتقاداتی به آیین کهن زردتشت داشته اند رایج گردیده است.

در کتاب (ره سه نایه تی زمانه که ت بناسه)اصالت زبانت را بشناس به نویسندگی استاد محمدامین اورامانی در این رابطه میگوید نظریه دیگری هست که گفتن آن بیهوده نیست ،آن هم این است در دیر زمان (هوریه کان)طوایف هوری در منطقه اورامان زیسته اند که بیشتر در اورامان لهون بوده اند سندی برای این گفته هم (سراب هولی) پاوه است که ازنام این تیره گرفته شده است پس میتوان اورامان را از مکان هوری ها گرفته شده باشد؟

و یا (آورومان)که عده ای از محققین مطالبی در این خصوص آورده اند که یاد آوری آنها خارج ار بحث ما نیست،جورج کامرون در کتاب ایران از ابتدای تاریخ صفحه (108)میگویددر دوران آشور بانی پال یعنی در سالها(860تا 885) قبل از میلاد سربازهای آشوری به زنجیره کوههای (آورومان)در شرق شهرزور رسیدندوآن مناطق را بعد ازسه جنگ خونین به تصرف خود در آوردن که امروز هم در قسمت شرق شهرزور کوهی وجود دارد به نام کلاه آشور که گویا در آن زمان از کله سر کلاهی برای این کوه درست کردن پس خیلی دور نیست (اورامان)رااز همان (آورومان)گرفته شده باشد به معنی مکان آتش یا نگاه دارندگان آتش که همان آتش مقدس یاآتش طبیعی را شامل میشود.

یکی دیگر از نظریه ها برای مکان آتش آن است که در زمان کهن در بلندترین نقطه کوههای اورامان که همان شاه کوه است آتش فشانی وجود داشته،اگر چه تا کنون این نظریه به صورت علمی ثابت نشده است ولی دور از عقل هم نیست برای اینکه باوری به این هم داشته باشیم یکی از نویسندگان دوره قاجاریه در این خصوص به بیان مطلب میپردازد می گوید (این جانب علی اکبر کردستانی نویسنده این رساله در سال( 1380 ه_ق) برای گردش علمی به کوه شاهو رفتم در بلندترین نقطه این کوهستان دهانه هایی وجود داشت که در گوییش محلی به آنها میگفتن (نور)،که بی شک زمانی دهانه آتش فشان بوده اند هنگامی برای اثبات این فرضیه شروع به کاووش نمودم سنگهای آذرین یا سنگ پایی را یافتم که از بقایای همان آتش فشان میباشد)بدون شک اگر این فرضیه از لحاظ علمی ثابت شود میتوان گفت اورامان از همان آورومان یعنی مکان آتش گرفته شده است.

برای آتش مقدس هم برابر آثارهایی که در اورامان وجود دارد برای مدت طولانی مکان طرفداران آئین زردشت آتش مقدس بوده اند که آتشکده جنوب پاوه نمونه ای از این بقایا است، بس می توان (اورامان) را از اهورامان به معنی یزدان پرستان یا طرف داران اهورامزدا که همان خدای بزرگ آئین کهن این دیاراست ،یا از (آورومان) به معنی مکان آتش که هم آتش طبیعی وهم آتش مقدس نام برد هرکدام ازاینها وغیره باشد امروز بنام اورامان (هه ورامان)شناخت می شود.


نوشته شده در تاريخ جمعه یازدهم آذر 1390 توسط ابراهیم شمس

لشکرکشیهای متجاوزین به منطقه جغرافیایی اورامان  در اعصار گذشته :

1- لشکرکشی(یلاسر) پادشاه آشوری: بعد از تصرف ارمنستان، بسوی دریاچه ی وان لشکرکشی نمود. بعداَ(اعداد نیراری) و(آشور ناسرپال) پسرش به نیت حمله و تصرف مناطق تحت حاکمیت ملتهای زاگروس   لشکرکشی نمودند. ولی در این حملات موفقیتی بدست نیاورند. فقط توانستند مقداری از بلندیهای اورامان را تصرف نمایند. بعد از لشکر کشی(اسکندر مقدونی) در آغاز قرن دوم ق.م؛ اورامان  به تصرف حکومت(ارمنستان آرتاکسایس) در آمد.

2- لشکرکشی بزرگ(مأمون بگ اردلانی) که با تاکتیک و حیله به مرکز حکمرانی(میر سعید پاشا) حکمران اورامان حمله برد. ولی بعد از سه سال تلاش برای تصرف اورامان با شکست مواجه شد.

3- لشکرکشی(میر تیمور گورگانی – تیمور لنگ) در عصر حکمرانی(سلیمان بگ پسر سعید بگ) که در سال (1396.م) حکمرانی اورامان را در دست گرفت و  سرانجام با توافقی دوجانبه، میر تیمور از اورامان به منطقه شاره زور آمد.

4- هجوم بزرگ(خان احمد خان) که با حیله و مکر عثمانی بربلندای منطقه ی اورامان چیره گشت و قلعه ی اورامان را دور زد و بعد از تسلط بر این بلندیها،  شمشیرش را بر عیله حاکمان اورامان به منظور از میان برداشتن آنان و تصرف اورامان بکار انداخت.

5- هجوم قاجاریان به هر دو منطقه ی اورامان( تخت و لون) و کشتن(حسن سان) در روستای "بیله ک" و به قتل رساندن"حه مه سعید سان" و پسر او "أوررحمان بگ" در قلعه ی جوانرود.

6- هجوم پی در پی امپراتوری عثمانی بر سر اورامان و آخرین حمله ی این امپراتوری در سال(1914.م) که هردو شهر(نوسود و نودشه) در این هجوم طعمه ی آتش شدند.

7- لشکرکشیهای مداوم دولتهایی مانند:(صفوی، افشاری و قاجاریه) که به منظور لشکرکشی در برابر امپراتوری عثمانی این لشکرکشیهای به عمل آمد و اورامان به میدان کارزار این دولتها با دولت عثمانی تبدیل گردید. که این تهاجمات و کشمکش های بین این دولتها و زیانهای متعاقب این جنگها که تاثیرات خود را بر مردم این منطقه بجای گذاشت. (میرزاابولقادر پاوه یی) طی کتاب داستانی - شعری  در خصو این بلایا را به نظم در آورده است.

8- هجوم لشکریان روسیه ی تزار در سال(1916.م) بر سر این منطقه و شکست خفت بار لشکریان روس در برابر مردمان شجاع و دلاور اورامیان و ایلهای دیگر کورد. که شرح این حمله و شکست و پیروزی کوردان در شعرهای(ملا شریف بیسارانی) دیده می شود.

9- هجوم لشکر (رضا شاه) بر سر منطقه ی "اورامان تخت" به نیت کنترل کردن مردمان آن و در راستای تحت حاکمیت قرار دادن آنها. در یکی از این هجومها روستاهای(زه لک، وه یسه و ده ره ناخی) به تمامی در آتش سوختند. این هجوم سبب گردید که محمودخان دزلی و همرزمانش خلع سلاح شوند و جنگ(ده ربه ند که له وی) و بعد از آن نبرد( ده ربه ند دزلی) را در پی داشت.

منبع :http://www.shafaaq.com/   نویسنده مقاله مشخص نشد


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و ششم مهر 1390 توسط ابراهیم شمس

باسلام وعرض ادب خدمت دوستان عزیز دایره المعارف هورامان مطلب زیر را یکی از دوستان فرهنگی وفرهیخته ام جناب همایون محمد نژاد مدیر وب وزین "هانه‌به‌رچه‌م "برایم ارسال نموده است مطلبی تحت عنوان وجه تسمیه هورامان اگر چه در همین وب در باره وجه تسمیه هورامان مطالب متعددی بیان شده ونظریات متفاوتی نیز موجود هست ، اما در این مطلب نظریاتی آورده شده که برای خواننده تازگی دارند ضمن تشکر فراوان از آقای محمد نژاد از دیگر دوستان محقق می خواهم برای پر بارتر کردن دایره المعارف که متعلق به همه هورامان و جوانان و دانش پژوهان آن است، مطالب وتحقیقات تاریخی ، ادبی ، جامعه شناسی  و هر آنچه مربوط به هورامان می باشد را به این وب ارسال نمایند.

                                                           باتشکر فراون مدیر وب دایره المعارف هورامان - شمس 

 

وجه تسمیه اورامان یاهورامان(هه‌ورامان):همایون محمدنژاد

در خصوص کلمه «اورامان یا هورامان»از نظر لغت و ریشه یابی کلمات و سیرتاریخی و باستانی آن نظریه های متفاوتی به دست آمده است که به برخی ازآن ها در زیر اشاره می کنیم:

1-باتوجه به بلندی و مرتفع بودن این سرزمین «هوور ئامان» یعنی خیز برداشتن و بالا آمدن و ورم کردن و صعود کردن تلقی می شودکه به معنی از دل زمین بیرون آمدن و سرپا ایستادن می باشد. 

2-چون که اورامان منطقه ای کوهستانی وسردسیر بوده و پوشش ابری و باران زایی آن فراوان بوده«هه‌ورامان»؛کلمات(هه ور=ابر/ئامان =آمده) آمدن ابر در آسمان و نمادبارندگی فراوان تداعی این مطلب است.

3-اورامان یاهورامان از دو واژه ترکیبی(او(هو)به معنی بلندی واشاره به مکان بالا و رام یعنی آرام و نیرو دهنده به دست آمده است اورامان(هورامان):سرزمین و مکان بلند و آرام . 

4-از واژه«ئورامه ن»که نام یکی ازآهنگ های قدیمی کرد در قبل از اسلام می باشد.

5-در فرهنگ لغت«برهان قاطع» اثرمحمدحسین خلف تبریزی آمده است که : اورامان از دو واژه ترکیبی(ئوور به معنی قلعه مستحکم وسخت ودارای (حصاروبارو)و مان یعنی خانه ومسکن تشکیل شده است.اورامان:قلعه و سرزمین. 

6-اورامان یا هاورامان به معنی مکان و پناهگاه و طلب و هاوار (فریاد)برای پناه شدن با وجود کوه های مرتفع و سنگلاخی بودن.

7-از کلمه«ئورومون» استخراج شده که شاعران پیشین اورامی همچون صیدی اورامی ازاین واژه بسیار استفاده کرده است.

8-اورامان از واژه«اورتن»گرفته شده که به معنی سرود های دینی زردشتیان و از لحن های موسیقی قدیمی است.

۹-هورآمان همان «خورآمان» است، مشرق و مطلع خورشید.

10-ازکلمه«اهورئامان»به معنی مکان وجایگاه خدای زردشت(اهورامزدا)هور=اهورا(ایزد وخدای زردشت)مان=مکان وجایگاه

11-از«اورامن»استخراج شده که نام آهنگ اصیل و قدیمی ایرانیان درقبل ازاسلام و لحنی قدیمی از الحان موسیقی قدیمی ایران به شمارمی رفته است،که مطابق بابحر هزج مسدس بوده و فهلویات را بدان می خواندند.(فرهنگ فارسی اثردکترمحمد معین) ازنوع شعر فهلویات می توان به دوبیتی های باباطاهر همدانی در قرن 4هجری قمری اشاره کرد.

12-از«اورامن»به معنی خوانندگی به زبان پهلوی استخراج شده اورامنان :شعرهای پهلوی ومحلی ایرانیان(فرهنگ فارسی سعدی:اثر حامدربانی )

13-از«اورام»به معنای سرود و نیایش آیین زردشت که زردشتیان دربرابرآتش می خواندند.(فرهنگ دهخدا: اثرعلی اکبردهخدا).

14-از«اور»به معنای شهرو«امان»به معنی پناه گرفتن وپیشوند«اور»درشهرهایی چون اور(پایتخت سومر)اورمیه-اورشلیم-اورفا-اورامان تداعی این معناست.باتوجه به وجودقلعه های قدیمی دراطراف شهرها و روستاهای اورامان مثل شهرهای پاوه-هورامان تخت-نودشه-وروستاهای پالنگان-دزآور(زاوه‌ر)-دیوه‌زناو-پایگلان و...مناطق دیگراورامان ازخطرحملات دشمنان درامان می ماند.

همایون محمدنژاد-10آبان ماه1371-شهرستان سنندج

هرکس قله های بلند اورامان رادیده باشد می تواند دریابد که این کوهستان،روستاهای زیبای این منطقه رادر آغوش گرفته،ودرطول تاریخ آنها را ازمصائب وخطرات مصونشان داشته است.تنهاموردبسیارنزدیک به وجه تسمیّه ی اورامان همان اورامن یا اورامه است که آن هم بی تردید ازاورامان ماخوذ است وبالعکس.


نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و سوم مهر 1390 توسط ابراهیم شمس

هورامان باستان

 ابراهیم شمس

****************

هورامان ، ديـن در گستره تاريخ

ابراهیم شمس

*****************

هۆرامان و، فرهنگ ایران باستان

کیـومرث نیکرفتار

*******************

هورامان (= اورامان) در آینة زمان۱

کیومرث نیک رفتار

*********************

هورامان (= اورامان) در آینة زمان۲

 کیومرث نیک رفتار

*********************

تاریخ سیاسی هورامان 2

........................

**********************

تاریخ سیاسی هورامان 1

.........................

*********************

هورامان وشورا

ابراهیم شمس

**********************

هورامان 

ابراهیم شمس

***********************

وجه تسمیه اورامان

همایون محمد نژاد

************************

چند نمونه از لشکرکشیهای متجاوزین به اورامان

........................

**********************************

            تاریخ سلاطین هورامان و شمه ای از تاریخ هورامان لهون و مریوان   


نوشته شده در تاريخ جمعه پانزدهم مهر 1390 توسط ابراهیم شمس

بسم الله الرحمن الرحيم

هورامان وشورا -ابراهیم شمس 4-11-1386

 يک روز کتاب تاريخ سلاطين هورامان را می خواندم درمقدمه آن به قلم آقای احمد نظيری مطلبی تحت عنوان شورا درهورامان نظرم را جلب کرد . خواستم مقايسه ای داشته باشم بين نحوه اداره کردن  جامعه درهورامان و دولت شهرهای يونانی در دوران باستان. همانگونه که ميدانيم تاريخ هورامان وتمدن آن به ازمنه خيلی پيش وحتی به دوران طلايي تمدنهای بين النهرين برمی گردد.واز طرفی دولت شهرهای يونانی تاريخی دارند به موازای حکومتهای ماد وهخامنشی درايران يعنی آن زمانيکه درايران حکومت خداشاهی هخامنشی نيمی از دنيای متمدن آن زمان را درسيطره خود داشت،وشاه به منزله خدای سرزمين وامرش فرمان خداوندگار بودومردم همه بندگان پادشاه خودبودند، دريونان درهر شهر وشهرکی حکومتی مستقل رايج بود که دولتمداران آن از جانب مردم وبا رای مستقيم مردم انتخاب می شدند. اين مسئله برای من که تاريخ را بصورت آکادميک خوانده ام هميشه جالب توجه بوده است بالاخص اينکه جغرافيای طبيعی يونان صرف نظراز درياوسواحل آن خيلی شبيه به منطقه هورامان بوده واگر کسی به کوههای ژالانه برود آنجاييکه همه هورامان درتير رس ديدگان قراردارد،به اين امر واقف می شود.

هورامان در غرب ايران زمين واقع وبا دولت شهرهای يونانی که گاهی تا شرقی ترين نواحی ترکيه امروزی هم نفوذ داشته اند،همسايه بوده وبعضاً تحت تاثير فرهنگ اجتماعی قرار گرفته است. البته اين يک نظريه است وتاکنون از کسی واز جايي نشنيده ونديده ودر کتابی نخوانده ام. دراينجا مقاله ماموسا احمدنظيری را دربحث شورا درهورامان که عيناً از کتاب تاريخ سلاطين هورامان اخذ کرده ام مي آورم مطمئنم دوستانی که تاريخ يونان را خوانده اند برنظريه من صحه خواهند گذاشت والبته هدفم ازبيان اين قضيه اين است که درزمانی که درامپراتوری عظيمی بنام شاهنشاهی هخامنشی وسپس اشکانی وساسانی حکومت خداشاهی حاکم بود ودربيشتر نقاط جهان هنوز انسان وارد عرصه تمدن نشده بود، در هورامان دموکراسی حکمفرما بوده است .(شمس)

  نحوه ی اداره ی هورامان به وسيله ی شورا

 قبل از اسلام سال های سال اداره ی هورامان به عهده ی شورا بوده است. شورايی که به وسيله ی انتخابات کاملا مردمی، انتخاب می شد. می بايست کسانی برای شورا کانديدا می شدند که چندين سال قبل، خدمت گذاری خود را به مردم ثابت کرده و به جايی رسيده باشند که لياقت عضويت در شورا را احراز کرده باشند. نحوه ی انتخاب افراد برای عضويت در انجمنی به نام «مه ری» که می توان گفت : سالم ترين و به معنای امروزی دمکراتيک ترين نوع انتخاب بوده است. مدت اين انجمن چهار سال بوده است.

وظايف شورا بدون مزد و منت انجام می گرفت و به منظور خدمت به مردم بوده که هنوز آثار دستورات شورا در هورامان مشهود است. در زمانی که در اکثر نقاط جهان نظام های برده داری و ظلم و ستم حاکميت داشته، هورامان با شورا اداره شده که نمی شود در اين مختصر جزئيات آن را بيان کرد.

لازم به توضيح است که اکنون در هورامانات محل انتخابات شورا به همين نام«مه ری» موجود می باشد، مانند«مرومه ری دردزلی» و «چه مه و مه ری در کماله» و«دره و مه ری دردزاوه ر» و...

نظر به اهميت اين شورا به طور اجمال به معرفی آن می پردازيم. شورا که مسووليت اجرايی امور را به عهده داشته است برای يکدوره ی چهار ساله انتخاب می شد. در پايان دوره ی چهار ساله شخصيت مورد اعتماد و ديندار مسن(پاور) به منظور اختتام دوره ی قبلی و آغاز انتخابات دوره ی بعدی دستور می داده تا کليه ی افراد واجد شرايط در محل شورا جمع شوند. پس از اجتماع افراد که معمولا در اول بهار صورت می گرفته از اعضای شورای قبلی مدت چهار سال با صداقت، خدمت خود را انجام داده قدردانی می شد. سپس افرادی که توانايی اين خدمت مقدس و روحانی را در خود می ديدند. حدود 16 الی 20 نفر کانديد می شدند و در صورت تاييد مردم اين مسووليت سنگين را به عهده می گرفتند. از آن جايی که انتخابات در اين شورا به صورت سری انجام گرفته است با توجه به شرايط و مقتضيات زمان و با توجه به اين که همه ی افراد امکان نوشتن اسامی برايشان مقدور نبوده است، پاور به منظور معرفی افراد هر يک از آنان را به اسم يک نوع ميوه ی خشک که در دسترس اهالی بوده است مانند توت، گردو، بادام، سنجد، گلابی، گلابی خشک (همرو لت و... نام گذاری می کرد سپس پاور  از پارچه ای که هورامی ها خود آن را بافته و رنگرزی نموده که «هلاوه» نام داشته است. در حضور افراد کيسه ای جهت جمع آوری آرا می دوخت. آن گاه دستور می داد افراد با توجه به کانديدای مورد نظر خويش، ميوه و يا خشکبار مناسب را که در دست يا در کيسه ی کوچک قرار داده تا مردم آن را نبينند، در کيسه ی آراء بياندازند. و به اين ترتيب چهار تا شش نفر به نسبت جمعيت روستا انتخاب می شدند. جوانانی می توانستند در اين انتخابات شرکت نمايند که توانايی برداشتن سنگ«مرد آزمايی» را داشته باشند که وزن آن برای زنان و مردان متفاوت بوده است. در روز انتخابات پاور، دو سنگ در محلی که مری تعيين می کرد و نوجوانان از دختر و پسر که توانايی بلند کردن سنگ را از زمين داشتند به عنوان شرط اهليت برای رای دادن محسوب شد و حق شرکت در انتخابات و برگزيدن اعضای شورا که جنبه ی قدسی و روحانی داشته به دست می آوردند. سپس بعد از پايان يافتن انتخابات کيسه ی سبز جمع آوری آرا را تکه تکه و به منزله ی تبرک در بين افراد توزيع می کردند.در اين مراسم، آشی از صدقات مردم، که از گندم پوست کنده، نخود، گوشت، دانه ی انار و چند نوع گياه خشک معطر آماده نموده و به عنوان متبرک شده در بين مردم تقسيم می شد. کسی حق خوردن اين آش را داشت که قبلا کاسه و قاشق دست ساخته خود را آماده کرده باشد. شورا (ژيرلا) پس از انتخاب، قدرت اجرايی را بر عهده می گرفت می گرفت و دستور شورا لازم الاتباع بوده و خارج شدن از دستور و فرمان شورا مانند خروج از دين بوده است. شورا بر اساس کتاب معرفت پير شاليار و با توجه به مقتضيات نسبت به وضع قوانين اقدام می نمود. ژيرلا به امور فقرا فوق العاده حساس بوده، که هر چند ماه يک بار به خانواده ها سر می زد و چنانچه خانواده ها با کمبود مواد غذايی دچار شده بودند از افراد غنی و دارای ذخيره، مواد غذايی به قرض می گرفت و به آن ها تحويل می داد. اين افراد مواد غذايی را به عنوان قرض تلقی می کردند و به محض بهبود در وضع زندگيشان آن را بر می گرداندند.

شورا که خود قانون وضع می کرد، هر قانونی را که می خواستند اجرا نمايند مردم را جمع نموده و به اطلاع عموم می رساندند.

قبل از اسلام هنگامی که زنان در دنيا هيچ گونه حق و حقوقی نداشتند زن در هورامان نه تنها حق رای و انتخاب کردن را داشته بلکه حق انتخاب شدن را نيز داشته اند و با مرد در تعيين سرنوشت خود شريک بوده است. چون پا به پای مرد کار می کرد و به جز در مواردی از حقوق مساوی نيز برخوردار بود. «اداخنانی» که يکی از زنان برجسته ی هورامان بوده هنوز ورد زبان هورامی هاست چند دوره عضو شورا بوده و چنان شخصيت و توان خود را حفظ کرده که چند دوره پشت سر هم برای شورا انتخاب شده است.


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیستم مرداد 1390 توسط ابراهیم شمس

مطالبی را که دراینجا نوشته ام دست نوشته هایی از دوران دانشجوییم است که خدمت عزیزان وخوانندگان صمیمی وبلاگ عرضه میدارم.(شمس)  9- 6- 1386

 هورامان باستان ( تاریخ  ،خط، زبان ، دین) نوشته های دوران دانشجویی :

 در اوستا هور به معنای خورشید است وهورامان یعنی جایگاه خورشید. همچنین هورامان از دو واژه هورا به معنی اهورامزدا ومان به معنی خانه وسرزمین ترکیب یافته و معنای آن سرزمین اهورا مزداست.

یک معنی جدیدتر که اگر چه با مسماست اما نمی توان ریشه تاریخی برای آن پیدا کرد این است که هورامان به معنی بلند شده یا برگزیده شده می باشد.اگر به جغرافیای هورامان توجه کنیم درمی یابیم که اطراف این سرزمین را از چهار طرف چهار دشت محصور کرده است.از شمال منطقه هموارکردستان ومریوان ، از جنوب دشت ذهاب ، از شرق دشت ماهیدشت واز غرب دشت شاره زور یا شهرزور.ودر وسط این چهار دشت منطقه کوهستانی وصعب العبور وجنگلی هورامان قرار گرفته است.

 تاریخ

تاریخ هورامان به زمان سلسله پیشدادیان برمی گردد.هرچند که از آن تاریخ اطلاع چندانی دردست نیست با این حال اهالی هورامان خود را ازنسل اردشیر دراز دست ملقب به بهمن فرزند اسفندیار می دانند.

درتواریخ مذکور است  که این منطقه همچون دیگر مناطق کردستان تا قرن 11 ق.م تحت سلطه دولت بابل بود. درزمان تگلات پالاسر اول(1100-1115 ق.م) سپاه آشور به ارمنستان حمله برده آنجا را فتح نمود سپس به حوالی دریاچه وان سپاه راند بعد از او آراد نیراری وفرزندش آشور بانی پال حملات اورا ادامه دادند ولی نتوانستند از کوههای زاکرس عبور کنند تنها توانستند منطقه هورامان را فتح نمایند. هورامان مدتها تحت سلطه دولت آشور بود .

 دراین دوران بود که حروف ماسی موراتی درمیان کردان رواج داشته وبا این حروف کتابت نموده اند که تا قرون اولیه اسلام هم دربین هورامیها این خط رایج بوده است(تاریخ مردوخ).

در حدود قرن سوم پیش از میلاد اسکندر مقدونی به ایران حمله برد وتمام ایران رابه آتش کشید . هورامان از این غائله مستثنی نبود .اما هورامان تنها جایی بود که بصورت جدی دربرابر سیل خروشان سپاه اسکندر مقاومت کرد و مقاومت دلاور ایرانی آریوبرزن که با پرتاب سنگهای عظیم در تنگه دربند دزلی برروی سپاهیان اسکند موجب تلفات فراوانی برای آن سپاه شکست ناپذیر بود ، درکتابها مسطور است.

سپاهیان سلوکی بعد از تسلط برمنطقه درصدد محوکردن آثار تمدن ایران وجایگزینی فرهنگ یونانی برآمدند .تمام آتشکده ها را ویران ساختند ومردم را به پرستش الهه ها واصنام مجبور کردند.اگر چه هیچ نشانه ای از پرستش بت در این منطقه موجود نمی باشد اما گویا  (الهه بل خدای آبها ) یکی از الهه های یونانی بوده که مورد پرستش قرار می گرفته است. وامروزه هنوز آثاری از آن باقی مانده ویکی از بزرگترین چمشه های آب معدنی دنیا درهورامان به نام چشمه بل نمودی از اعتقاد به این این الهه دربین هورامیان است.

درقرن دوم واول قبل از میلاد هورامان تحت سلطه حکومت ارمنستان بوده است که از اسنادی که درهورامان کشف شده ، مشخص گردیده که درسال88 ق.م منطقه اورامانات تحت حکومت ارتاکسیس یا ارتاکسیاس بوده است.

 چرم نبشته های هورامان

 در سال 1913 یکی از بزرگترین اخبار فرهنگی جهان کشف سه سند خیلی مهم (اجاره نامه) درمنطقه هورامان بودکه تاریخ وفرهنگ ناشناخته کرد را روشن می سازد.درباره چگونگی کشف این سه سند خیلی قدیمی جمال رشید می نویسد: « شیخ امین شیخ علاالدین نقشبندی برای من تعریف کرد که دکترسعید خان کردستانی برای مداوای چشم عباسقلی سان(سلطان هورامان) به هورامان آمده بود .قبل از آمدن این دکتر شیخ علاالدین به همراه مریدانش به ده پلنگان می رود .درآنجا یکی از مریدانش راکه به ورگل مشهور بوده به کمک چند تن دیگر برای نقب غاری در آن حوالی به منظور دسترسی به آب می فرستد. درحین کندن دروسط غار به جایی پر از شلتوک می رسند درداخل شلتوک کوزه ای مومیایی شده پیدا می کنند که بعد از شکستن آن متوجه می شوندپر از ارزن بوده وسه قباله سند درداخل آن است. شیخ علاالدین این سه قباله را به دکتر سعید کردستانی می دهد وایشان هم آن را به انگلستان برده بدست دکتر ادوارد براون مستشرق ومورخ معروف می ساند.دکتر براون به کمک پرفسور منس متخصص خط وزبان یونانی پی به رمز اسناد می برند.این اسناد اجاره نامه هایی بوده که یکی از آنها به زبان پهلوی وخط سریانی نوشته شده(88ق.م) . دونسخه دیگر با خط وزبان یونانی نگاشته شده اند ومضمون هردویکی است. این دونسخه درزمان فرهاد چهارم از پادشاهان اشکانی نوشته شده اند.(22  و 21 ق.م) . این قباله ها درواقع خرید وفروش تاکستان می باشد .همچنین این اسناد دلالت براین دارند که درآن ایام منطقه هورامان تحت حکومت ارمنستان  بوده است. بنا به گفته آیت الله مردوخ مورخ کرد ، حکمران هورامان درآن عهد بهمن سوم از نسل هجدهم بهمن اول پسر اسفندیار بوده است.

زبان

 زبان هورامی درحقیقت همان زبان مادیست که اصل وریشه آن زبان آریانی قدیم یا «آنزان» می باشد. آنزان پدر تمام زبانهای مادی وهندی وپارسی وعیلامی است وتقریباً سه هزار سال پیش از میلاد مسیح آریانها به آن تکلم می نموده اند که به مرور شعبه شعبه شده وتغییرات کلی پیدا کرده است. چنانکه می دانیم امروزه زبان فارسی رابطه خود را با فارسی قدیم از دست داده ، جملات بیشماری اعم از عربی وترکی ومغولی داخل زبان فارسی رایج گردیده است.وبطور کلی شکل وافعال آن تغییر یافته بطوری که نگاشتن به زبان فارسی ساده ( زبانی که در پرسپولیس استخر فارس نوشته شده) خیلی دشوار می باشد. اما بالعکس زبان هورامی از قاعده مستثنی است. هورامی زبانها کلمات زیادی از عربی داخل زبان خود نکرده اند وشکل وافعال خود را حتی المقدور حفظ نموده اند. در زبان هورامی افعال وقواعدی وجود دارد که نسبت به سایر زبانها امتیازمحسوب می شود. بطور مثال برای زن ومرد ویا بطور کلی برای نر وماده قواعدی متفاوت است که درزبانهای دیگر آریانی مانند فارسی وکردی وجود ندارد.

درزبان هورامی هزاران واژه از زبان پهلوی وپیش از آن می توان یافت.درهورامان بهار را وه هار وتابستان را هامن یا هاوین می گویند.بنابر این می توان گفت که یک دسته از اقوام ایرانی یعنی هورامی ها با وجود تحمل سیلهای بنیان کن حوادث ووقایع تاریخی وآتش های جانگداز تاخت وتازهای اقوام مهاجم درنهایت دلاوری وپایداری بیش از دیگر اقوام ایرانی درحفظ زبان نیاکان خود وفادار وبرقرارمانده اند.

دین

عبادت وپرستش هرمزد درهورامان به ماننددیگرولایات ایران رواج داشت.اما این عبادت فقط مختص اشراف وبزرگان بود که به آنها«پیر» می گفتند.کم کم پیر ها هرمزد پرستی را به انواع خرافات وسحر وشعبده بازی وجادوگری آلودند واین روند تاقرن هفتم قبل ازمیلاد ادامه داشت تااینکه درسال660 ق.م زردشت دوم که یکی از هوشمندان کرد بود در حوالی دریاچه اورمیه برعلیه این مفاسد قیام کرده وبه اشاعه افکار خود وتحکیم آئین اهوراپرستی می پردازد.بنا بر این  مردم هورامان زردشتی بوده و اهورامزدا را خدای یکتا دانسته و پرستش کرده اند.

در قرن اخیر یک پوست پاره درنواحی سلیمانیه به خط پهلوی که به زبان هورامی بسیارنزدیک است بدست آمده که درآن چند بیت شعر به صورت مرثیه نوشته شده است. این اشعار براین دلالت دارد که کردها وبالاخص هورامیها درآغاز اسلام آئین زردشتی داشته اند واهورامزدا را  پرستش نموده اند.دراین اشعار حمله اعراب را به خاک کردستان به تصویر می کشد که شهرها وروستاها را تانواحی شهرزور خراب وویران می کنند.

متن اشعار:

هـرمــزگان رمــــان ئــــاتـران کـــــژان

ویشان شارده وه گه وره گه وره کان

 

زورکـــاری عاره بکــــــردنه خـــاپــوور

گنــــا ئی پاله هــــه تـا شـــاره زوور

 

شه ن وو کـه نیکان وه دیل بشینــا

میـــــر ئازا تلـــی ژ روی هـــه وینــا

 

ره ویشت زه رده شت مانووه بیکه س

بـــزیـکا نیـکا هــرمزد وه هیـچ که س

 

معنی اشعار چنین است:

 

1-(هرمزگان) معابد ویران شدند ،آتش ها خاموش گشتند.بزرگ بزرگان خود را پنهان نمودند.(هرمزگان به معنی معابد یا مساجد است ودرزبان هورامی به مسجد مزگی گفته می شود .ومسجد معرب مزگد یا مزگت است  که ازمزدگه آمده یعنی هرمزدگه یا گد به معنی گدا که مقصود آن گداگاه هرمزد ومحتاجین به هرمزد است) . 2- عرب ستمکار دهات وشهرها را تاشهرزور خاپور وویران نمودند. 3- زنان ودختران را به اسیری گرفتند ودلیران به خون خود غلطیدند. 4- روش وآئین زردشت بیکس ماند وهرمزد به هیچ کس رحم نکرد.

مردم هورامان به سه عنصر آب وخاک وآتش اعتقاد داشتند. مرده را نمی سوزاندند وآن را در خاک دفن نمی کردند ودر آب نمی انداختند تا مبادا سه عنصر مقدس  آتش وخاک وآب را آلوده کنند.بلکه مرده را به بالای کوهی می بردند تا پرندگان وحشی وکرکسها ولاشخورها گوشت اورا بخورند وپس از از بین رفتن گوشت، استخوانها را دفن می کردند. معمولاً کوه «دالانی »جایگاه خوبی برای این کار بود. دالانی به معنای مکان دالها یا کرکسهاست و در نزدیکی دالانی محلی دیگر هست که به آن «کله به ره ودالا » یا گذر گاه کرکسها می گویند وگمان می رود این مکان نیز محلی برای گذاشتن لاشه مردگان بوده است.

 آثار فراوان به جامانده حاکی از زردشتی بودن مردم هورامان است مردم هورامان به نور وروشنایی اعتقاد داشتند وآن را مقدس می شمردند ومظهر قدرت اهورامزدا می دانستند. در اکثر روستاهای هورامان آثار بجا مانده از آتشکده ویا معبد زردشتی دیده می شود. کوه آتشگاه در پاوه نمادی از تقید مردم هورامان به آیین زردشتی وآتش پرستی بوده است. درکوه آتشگاه آتشکده ای قرار داشته که حدود هزار سال آتش مقدس فروزان بوده که با آمدن اسلام درهمان قرون اولیه اسلامی بوسیله مسلمان تخریب شده است. با این حال هنوز بقایای آتشکده موجود است.

شمس پاوه شهریور 1386

 

Parchments of Awraman

From Wikipedia, the free encyclopedia
Jump to: navigation, search
This article may need to be wikified to meet Wikipedia's quality standards. Please help by adding relevant internal links, or by improving the article's layout. (May 2011)
This article's citation style may be unclear. The references used may be made clearer with a different or consistent style of citation, footnoting, or external linking. (May 2011)
Kosalan region, Awraman
Parchment III of Avroman (Hawraman), Kurdistan, Iran

Parchments of Awraman are three parchment documents of Seleucid era and Parthian found in a cave in Tang-i Var, Kuh-e Salan Mountain, Awraman (Hawraman) region in 1909. The cave is close to the village of Shahr Hawraman in Iranian Kurdistan. A Kurdish villager (Hosain) found a stone jar in the cave hermetically sealed and contained decayed millet seeds and several documents. Mirza Saeid Khan (an ophthalmologist) from Sanandaj (Senna) bought the parchmrnts and took them to London where he sent them to E. G. Browne in October 1913.

 

Dr.Saeid Khan Kordestani

Two documents are written in Greek (88/87 B.C. and 22/21 B.C.) and third in Parthian (about A.D. 33).The Greek documents are deeds for the sale of half a vineyard, and the Parthian document is for the sale of additional ploughland. These documents demonstrate the complexity of land transactions in this period, and including the names of Armenia's King Tigranes (Tigran II, 95-55 B.C.), his wives, and daughters.

The philologist Ellis H. Minns, describes and translates the texts of three parchment documents which published in the Journal of Hellenic Studies.

 
Edward G. Browne

[edit] References

  • Edmonds,C.J., 1952, The Place-names of the Avroman Parchments, Bulletin of the School of Oriental and African Studies 14,pp. 478–82.
  • Ellis H. Minns, E.H., 1915, Parchments of the Parthian Period from Avroman in Kurdistan, The Journal of Hellenic Studies, Vol. 35, pp. 22–65
  • Nyberg, H.S.,1923, The Pahlavi documents of Avroman, Le Monde Oriental, 17, pp. 182–230
  • Sayce, A. H. 1919, Two Notes on Hellenic Asia I, The Aramaic Parchment from Avroman, Journal of Hellenic Studies, vol. 39, p. 202-204.

 

 نسخه های خطی هورامان

نسخه های خطی هورامان ، سه نسخه خطی هستند مربوط به دوران مقدونی وپارتها که در یک غار در تنگی ور Tang-i-var))  در کوهستان کوسالان در منطقه هورامان در سال 1909 پیدا شده اند .این غار در نزدیکی شهر (shahr)   در کردستان ایران است. یک روستایی کردنشین به نام (حسین) کوزه ای سنگی را در غار پیدا کرده که درب آن ممهور شده وحاوی مقداری گندم گندیده (پوسیده) وچندین سند می باشد. میرزا سعید خان چشم پزشک در سنندج این سندها را می خردو آنها را در اکتبر 1913 به لندن نزد ای. جی . براون می برد و به او می فروشد.

دو تا از این نسخه های خطی مربوط به سالهای (77 و 78 قبل از میلاد و 21 و22 قبل از میلاد ) به زبان یونانی نوشته شده اند وسومی (در حدود سال 33 بعدازمیلاد ) به زبان پارتی نوشته شده است.

سندهای یونانی به صورت قباله با یک تاکستان (موستان) فروخته ومعامله شدند و سند به زبان پارتی (سومی) با یک کشتزار معامله شد.

این سندها بیانگر پیچیدگی معامله زمین در این دوران می باشد وحاوی نام های پادشاه تیگران Tigran (تیگران دوم 95 – 55 قبل از میلاد) وهمسران و دختران او می باشد.

زبانشناس تاریخی الیس .اچ . مینس متن این سه نسخه را ترجمه وتفسیر کرده است که در نشریات یونانی چاپ شده است.

                

                 پرفسور ادوراد براون

نفر وسط دکتر سعیدخان کردستانی

 


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیستم مرداد 1390 توسط ابراهیم شمس

  بسم الله الرحمن الرحيم

هورامان ، ديـن در گستره تاريخ  -  شمس 3- 8- 1386

             

سلام بر دوستان وخوانندگان صميمی وبلاگ هورامان .عزيزان مطلبی که پيش روداريد، چکيده ای از مقاله ای است درمورد دين در هورامان که از حدود دوماه پيش تاکنون مشغول گردآوری مطالب ازمنابع مختلف وتدوين آن شده ام. وحيفم آمد مقداری از آن را دراختيار خوانندگان وبلاگم قرار ندهم. اين مقاله شايد با نوشته هايي از اين دست که تاکنون خوانده ايد، متفاوت باشد زيرا نظرياتی درآن هست که در هيچ سايتی نديده ام وکتب بسيار کمی به آن پرداخته اند.بنابر اين از شما فرهيختگان ودانش پژوهان محترم خواهشمندم با دقت ومداقه بيشتر به مطالعه آن پرداخته وپيشنهادات وانتقادات ودانسته های خود را دراين مورد در اختياراين حقير قرار دهيد. درضمن برداشت ازاين مقاله با ذکر منبع اشکال ندارد.(شمس)

هورامان ، ديـن در گستره تاريخ

پيوند دين و انسان، پيوندی ديرين و پايدار بوده بر اساس نظريه پژوهشگران دين پس از ملييت، دومين عامل احساس هويت در جهان به شمار می‌رود. تاريخ نشان ميدهد که تمدن درهورامان ريشه دراعماق قرون واعصاردارد. يعنی قبل از ورود آريائيها به ايران اين منطقه داراي تمدن وزندگی اجتماعی بشري بوده است.وبا حضور انسان در اين منطقه ، دين هم وجود داشته است.

با توجه به غنای تاريخی ودينی وفرهنگی هورامان ، مي توان تاريخ دين درهورامان را به مراحل مختلفی  تقسيم کرد.

1-اديان باستانی قبل از ورود آريائيها

2-  آئين ميترائيسم وزردشتی ومانوی دردوران مادها وهخامنشيان

3- تفکرات وانديشه های يونانی وتاثير هلنيزم پس از حمله اسکندر

4- نفوذ مسيحيت در دوره اشکانيان

5-دين زردشتی وزند اوستای پير شهريار

6- اسلام

۱-اديان باستانی قبل از ورود آريائيها

همانگونه که در منابع تاريخی مسطور است، قبل از ورود آريائيها به ايران، چهار تمدن دراين سرزمين وجود داشته اندکه عمدتاً در نواحی کوههاي زاکرس زندگی کرده اند : عيلاميها درنواحی جنوب غربي(خوزستان) ، کاسيها درنواحي لرستان وکرمانشاه  ، لولوبيها در کرمانشاهان وايلام، وبالاخره گوتيها در کردستان. اين تمدنها تاثير گرفته از تمدنهای بين النهرين داراي غنای سياسی وفرهنگی بودند. هورامان در مقاطع تاريخی به يکی از اين تمدنها تعلق داشته وگاهی نيز آشوريان که از تمدنهای بين النهرينی بشمار مي روند، تاخت وتازهايي به اين منطقه داشته اند. طبيعتاً انديشه وتفکرات دينی اين ملل در هورامان تاثير گذار بوده است. امير امينی در کتابش بنام فرهنگ آرام درباره دين هوراميها دراين دوران می نويسد:« کاسی ها که در کوه های زاگرس و بويژه اورامان می زيستند خدايان متعددی روی قله ی کوه ها به صورت بت طلا يا سنگ داشتند که می پرستيدند مثل خدای سورياش که در نزديکی پاوه محلی به نام سرياس(۱) شايد بازمانده از نام اين خدای کاسی ها باشد و خدای ديگر آن ها کاژو نام داشت که در شمال پاوه کوهی به نام کاژه(۲) که احتمالا بنام همان خدای کاسی است که هنوز سينه به سينه نامش آمده و به له بزان(۳) در اوستا به معنی مکان ستايش ايزد مقدس آمده و پروفسور مينورسکی نام Naisana نيسانه(۴)را آشوری دانسته و می گويد : خدای نيسان که امروزه به لفظ رومی و يهودی هم نيسان گفته می شود، در دوره ی آشوريان به همراه خدای شمش يهود پرستش می شده اند و در شمال نوسود(۵) و نودشه (۶)هنوز نام خدای شمش قوم يهود و آشوری و بابلی بنام که لو شه مشی(۷) پابرجا بوده چون اين اقوام بت خدايان خود را روی نوک کوه های بلند گذاشته و مراسم ساليانه ی شکرگذاری بر پای می داشتند.»

۲-  آئين ميترائيسم وزردشتی دردوران مادها وهخامنشيان

آثار فراوان به جامانده حاکی از زردشتی بودن مردم هورامان است مردم هورامان به نور وروشنايی اعتقاد داشتند وآن را مقدس می شمردند ومظهر قدرت اهورامزدا می دانستند. در اکثر روستاهای هورامان آثار بجا مانده از آتشکده ويا معبد زردشتی ديده می شود. کوه آتشگاه در پاوه نمادی از تقيد مردم هورامان به آيين زردشتی وآتش پرستی بوده است. درکوه آتشگاه آتشکده ای قرار داشته که حدود هزار سال آتش مقدس فروزان بوده که با آمدن اسلام درهمان قرون اوليه اسلامی بوسيله مسلمان تخريب شده است. با اين حال هنوز بقايای آتشکده موجود است.

مردم هورامان به سه عنصر آب وخاک وآتش اعتقاد داشتند. مرده را نمی سوزاندند وآن را در خاک دفن نمی کردند ودر آب نمی انداختند تا مبادا سه عنصر مقدس  آتش وخاک وآب را آلوده کنند.بلکه مرده را به بالای کوهی می بردند تا پرندگان وحشی وکرکسها ولاشخورها گوشت اورا بخورند وپس از از بين رفتن گوشت، استخوانها را دفن می کردند. معمولاً کوه « دالانی »(۸)جايگاه خوبی برای اين کار بود. دالانی به معنای مکان دالها يا کرکسهاست و در نزديکی دالانی محلی ديگر هست که به آن « کله به ره ودالا »(۹) يا گذرگاه کرکسها می گويند وگمان می رود اين مکان نيز محلی برای گذاشتن لاشه مردگان بوده است.

امير امينی نظريه های جالبی دارد اگر چه خالی از ايراد نيست اما با مقايسه گفته های او درباره گذشته وآنچه که امروز وجود دارد ومتداول است، پی به تاريخ کهن روستاهای هورامان ووجه تسميه آنها خواهيم برد:

"اوستا کتاب دينی زرتشت در اورامان و پاوه به ويژه (Roware- رووه ری)در شمال پاوه و اورامان تخت و که مالاو(۱۰)- وه يسيا (اوستای دوم زردشت) هنوز سراييده می شود و نوشتن کتاب اوستا بار اول در مشکين شهر فعلی آذربايجان که نام اوليه اش اورامی بوده و بار دوم در ئاويسه ر(۱۱) Awesar) در شمال شهر اورامی (ته ويله   (Tawele در غرب پاوه که روی پوست آهوی زرد حکاکی و نوشته شده و در آتشکده ی فروزان پاوه به همراه 300 جلد کتاب پوست نوشته پزشکی و نجوم نگهداری می شده، ليکن در حمله ی اعراب در سال23 هجری به پاوه و کشته شدن سکنه ی بومی، تخريب و همه ی کتابها به آتش کشيده شدند و حتی مانی پيامبر کرد اورامانی در سال265ميلادی  کتاب «باينگام» را که امروز باينگان (۱۲)گفته می شود و به معنی شعله ی نور می باشد به آتشکده ی پاوه هديه کرده و خود در هيروی(۱۳ ) که به معنی هيربد است به پرورش مغان و موبدان و هيربدان می پرداخته و در محل نه يسانه و به له بزان معابد زردشتی برای ستايش اهورامزدا و خدای نوريا به قول مانويان نروی(۱۴) وجود داشته اند که يکی از اين معابد آثار آن با همان نام زردشتی در روستای نه روی در شمال غرب پاوه هنوز به چشم می خورد.چون مردم اورامان به خورشيد اعتقاد داشتند به آن جايگاه خورشيد پرستان يا هورامان مي گفتند. اوريعنی ئاهير يا آتشين ومان يعنی خانه  . ووقتی کسي مي مرد مردم با گريه وزاری به اطرافيان می گفتند باوکه رو يعنی پدرم به خورشيد يا نور يا اشعه خورشيدکه مقدس بود ملحق شد.ويا برا رو يعنی برادرم به رو(ray ) يا اشعه پيوست اين کلمه درزبان اورامانی وانگليسي وارمنی به يک معنی همان اشعه يا پرتو معنی مي دهد.ومردم مي گويند روچن يعنی سوراخی درپشت بام دراورامان که نور را به داخل خانه هدايت می کرد تابتوانند درخانه تاريک وبدون پنجره بهتر ببينند. رو يعنی اشعه وچن(chn) يعنی جذب کننده وگيرنده نور پس رو همان (ray ) به معنی پرتو است ومردم هنوز درهورامان می گويند برا رو يعنی برادرم به جانب اهورامزدا يا خورشيد شتافت واين زردشتی بودن مردم اين سامان را درقديم واکنون که زوال يافته نشان می دهد.

 ۳- تفکرات وانديشه های يونانی وتاثير هلنيزم پس از حمله اسکندر

سپاه اسکندر مقدونی وسپس سلوکيان سلوکی بعد از تسخير ايران وتسلط برمنطقه درصدد محوکردن آثار تمدن ايران وجايگزينی فرهنگ يونانی برآمدند .تمام آتشکده ها را ويران ساختند ومردم را به پرستش الهه ها واصنام مجبور کردند.اگر چه هيچ نشانه ای از پرستش بت در اين منطقه موجود نمی باشد اما گويا بل(۱۵) (الهه بل خدای آبها ) يکی از الهه های يونانی بوده که مورد پرستش قرار می گرفته است. وامروزه هنوز آثاری از آن باقی مانده ويکی از بزرگترين چمشه های آب معدنی دنيا درهورامان به نام چشمه بل نمودی از اعتقاد به اين الهه دربين هوراميان است. البته انديشه  هلنيزم آنچنان که درغرب برجامعه تسلط پيدا کرد،نه تنها درهورامان بلکه درهيچ جای ايران تاثيرآنچنانی از خود برجاي نگذاشت. وخيلی زود با انقراض سلوکيان تفکر يونانی وانديشه يونانی از اين سرزمين رخت بربست.

۴- نفوذ مسيحيت در دوره اشکانيان

تاريخ مکتوب هورامان به دوران اشکانيان باز مي گردد.قباله هاي هورامان يا سه سند چرم نوشته که درهورامان کشف شده اند قسمتی از تاريخ مجهول اشکانی را برای ما آشکار مي سازد.  اين اسناد اجاره نامه هايی بوده که يکی از آنها به زبان پهلوی وخط سريانی نوشته شده(88ق.م) . دونسخه ديگر با خط وزبان يونانی نگاشته شده اند ومضمون هردويکی است. اين دونسخه درزمان فرهاد چهارم از پادشاهان اشکانی نوشته شده اند.(22  و 21 ق.م) . اين قباله ها درواقع خريد وفروش تاکستان می باشد .همچنين اين اسناد دلالت براين دارند که درآن ايام منطقه هورامان تحت حکومت ارمنستان  بوده است. با انتشار مسيحيت درهمان قرون آغازين آن درارمنستان ، هورامان نيز که جزئي از ارمنستان بود، به آئين مسيحيت گرويد.(البته ارمنستان نيز جزئي از ايران وتابع پادشاهان اشکانی بود ) .

يادداشتهاي آقاي امينی در کتاب فرهنگ لغت آرام خالی از لطف نيست:

در عهد فرهاد چهارم اشکانی اسقف مطران از ارمنستان همراه فرمانداری ارمنی به نام پاونی برای ترويج کيش مسيح به پاوه واورامانات مهاجرت کردند ونام طايفه ميتران يا متران هنوز درپاوه شنيده مي شود که بازماندگان آن اسقف مسيحی اندودرمحل فعلی مسجدجامع پاوه کليسای مرکزي را ساختند ودراطراف اين کليسا سردابه هاي زيادي براي غسل تعميد ايجاد کردند که دراين  سردابه هاي مقدس با آب خود را غسل مي دادند ونام يک محله پاوه به نام محله سردابه ها هنوز برسر زبانهاست وسه ردی(sarde)می گويند يعنی محل سردابه هاي مقدس مسيح ودو کليسای ديگر درهمين زمان که حدود سال 50 ميلادي مي شد،درپاوه درمحله شيشو(shishow) و پشته(pshta) ساخته شدند که به ترتيب نام يکی از حواريون مسيح وکليسای محکم گفته مي شد.ومردم اورامان برای محکم کردن در خانه می گويند: پشکولش بنيه يعنی چوب پشت در را بگذار.که پشته ازهمين محکمی درعظيم آن گرفته شده وکليساها برای جمع آوری اعانه وکمک ازمردم که درباغهايشان گردو ی زيادی داشتند تقاضا کردند که برای درآمد کليساها کمک کنند وهرکس کمی گردو به کليسا کمک مي کرد وحتی درزمستان نان خاصی به نام نيمه فيس (Nimafis) درکليسا بين مردم تقسيم مي شد وهرکس برای جمع کردن گردو به باغ می رفت به ته کيسه خود يک گردو مي بست ومي گفت ئينه بنه پيته نهIna bna pitana  واين کلمه هنوز دربين مردم آريايي انگلستان وارمنستان واورامان يک ريشه داشته وبه کار می رود ومعادل انگليسي وارمنی برای اين کلمه  Benefice مي باشد يعنی درآمد کليسايي که کلمه نيمه فيس از همين کلمه ريشه دارد وکلمه بنه پيته از کلمه benefit  ريشه دارد که به معنی سود واحسان کردن مي باشد .

۵-دين زردشتی وزند اوستای پير شهريار

با مقايسه اين نظريه امير امينی مبنی بر انتشار مسيحيت درقرن اول ميلادی با کتاب تاريخ کردستان ماموسا مردوخ وسيرالاکراد عبدالقادر بگ بابان اينگونه برمي آيد که هورامان قسمت پاوه در طول تاريخ  ساسانيان به دين مسيحيت بوده اند البته اين به آن معنا نيست که به يک باره همه اهالی مسيحی شده باشند بلکه قسمت اعظم مردم به آئين آباو اجدادی خود يعنی زردشتی باقی مانده اند.

مغ ها:

دراواخر عهد ساسانی يکی از سپهسالاران ايرانی به نام پاو برای جمع آوری لشکر به منطقه هورامان وشهرزور می آيد ومدت چند ماهی در پاوه مي ماند ودگر بارمردم را به آئين زردشتی باز مي گرداند وکليساها را خراب وبه جای آنها معبد وآتشکده مي سازد وآتشگاه مشهور پاوه را بعد سالها خاموشی بارديگر روشن مي کند.البته بعداً به اين بحث پرداخته خواهد شد.

مُغان (مفرد آن مُغ) بنا به روايتی در اصل طايفه‌ای از مادها بودند که اجرای امورات مذهبی را بر عهده داشتند. در ايران باستان متوليان رسمى اديان و مذاهب قبل از زرتشت را مغ مى گفتند. هرودت مى گويد: مغ ‌ها طايفه اى از طوايف ششگانه قوم ماد بوده اند. پادشاهان ماد در اقتدار مغ ‌ها و سلطه آنان كوشيدند. نفوذ و پايگاه اجتماعى مغ ‌ها به حدى بود كه پس از انقراض ‍ سلسله مادها، باز هم اين صنف روحانى همچنان مقتدر بود با روی کار آمدن هخامنشيان مغان همچنان توليت امور مذهبی را حفظ کردند و عرصهٔ فعاليت آنها ديگر منحصر به ماد نبود. در دوران ساسانيان مغ در سلسله مراتب روحانيت زرتشتی جايگاه مخصوص خود راداشت. همانگونه که می دانيم کردها از طوايف ماد هستند وهوراميها ازخالصترين اقوام کرد محسوب مي شوند وبا گذشت قرنها از اضمحلال حکومت ماد ، اين منطقه همچنان ماد باقی ماند منطقه هورامان مکان مناسبی بود برای زندگی مغها.

پيرشاليار:

يکی از مغهای مشهور  پير شاليار يا پير شهريار زردشتي است كه در دوران ساسانيان (احتمالاَ دراواخر اين سلسله) درمنطقه هورامان مي زيسته است. كتابي دارد به نام (ماريفه تو پير شالياري ) يا معرفت پير شاليار كه نوعي زند اوستا بوده وبه زبان هورامي نگاشته شده است.اين كتاب شامل پند واندرز وجملات حكمت آميز درقالب شعربوده وپيشگوييهايي نيز در آن يافت مي شود. مردم هورامان قرنها اشعار پيرشاليار را حفظ بوده اندوبه كتابش احترام فوق العاده اي گذاشته اند .

اين احترام به پير وکتابش قرون بعد وحتی قرنها بعد از اسلام همچنان پابرجا بوده بطوری که نقل است مردم هورامان تخت (موطن پيرشاليار)برخلاف پاوه خيلی دير به اسلام گرويدند .زيرا موقعيت جغرافيايي باعث شده بود که سپاه غازی اسلام از آن منطقه عبور نکند وقرنها همچنان برآئين زردشتی باقی بمانند. وکتاب ماريفت برای آنان درس زندگی وبرنامه زندگی وشريعت بوده است. نقل است مولانا گشايش( از اجداد ماموسا مردوخ)که يکی از مبلغين اسلام بوده ، درقرن   هجری به هورامان می آيد ومردم را بسوی قرآن می خواند. مردم ساده وبدور از هرآلايشی چنان به ماريفت معتقد وپايبند بوده اند وچنان نسبت به آن تعصب داشته اند، هنگاميکه يکی از جوانان از ريش سفيدی می پرسد  : ((قوئان قه ديما يا ماريفه توو پيرشالياري؟)) فرآن قديمی تر است يا معرفت پيرشايار.پير جواب می دهد : (( ماريفه توو پيرشالياري قه ديما قوئان هيزگه گوشايشه کوري ئارده نش))معرفت قديمی تر است، قرآن به تازگی توسط (گوشايش کور) آورده شده است.( گويا مولانا گشايش يکی از چشمانش نابينا بوده است).

کتاب معرفت بصورت منظوم بوده وبعد از هردوبيت اين بيت  تکرار شده است 

گوشت جه‌ واته‌ی پيرشاليار بو           هوشت جه كياسته‌ی زانای سيميار بو
(‌به گفتا پيرشهريار گوش فرا ده ، و ذهن وهوشت را برای درک تعاليم زردشت به کار ببر)

 از نوشته های حکمت آميز پير شاليار:

داران گيان‌داران ، جه‌رگ و دل به‌رگه‌ن

 گاهی پر به‌رگه‌ن گاهی بی به‌رگه‌ن


كه ره‌گه جه ‌هيله  ، هيله جه كه‌رگه‌ن

رواس جه رواس ورگه‌ن جه ورگه‌ن

درختان جان دارند ،‌ جگر و دلشان برگ است (عمل فتوسنتز دربرگ گياه همانند کار کرد جگر وقلب است)

(درختان)گاهی پر برگ و گاهی بی برگ هستند(فصول سال وتغييرات آن) .

مرغ از تخم مرغ  است ، و تخم مرغ از مرغ (يکی از حکمتهای آفرينش)

روباه از روباه است و گرگ از گرگ(سرشت وطبيعت هرچيزی به  اصل خودش برميگردد.)

*     *     *        *
از پيشگوئيهای مشهور

وه‌رويوه‌وارو ، وه‌روه‌وه‌رينه

وريسه ، بريو چوارسه رينه

كه‌رگی سياوه هيليه چه‌رمينه

گوشلی مه ميريو دوي درينه

( برفی می باره كه برف خوره است ، و رسن كه پاره شود چهارسر پیدا می‌كند ، ماكيان سياه ، تخمش سفيد است ،‌ديگچه كه سوراخ شد ، دودر پيدا می كند )

نکته هايی از کتاب معرفت پير شاليار

+محل زندگی و خانه بايد تميز باشد و گرنه فرشته نور به آن خانه وارد نمی شود.(اعتقاد به نور وروشنايي)

+هنگام خميازه با پشت دست جلو دهان را بگيريد.(منطبق با آموزه های اسلامی)

+در ظرف بسته و شکسته چيزی نخوريد

+برای کفش و لباس هرگز از رنگ سياه استفاده نکنيد، رنگ سفيد و سبز آبی بهترين رنگها هستند

+در هر شرايطی هرگز آب را کثيف نکنيد.(اعتقاد به عنصر آب)

+سعی کنيد برای تهيه لباس و زير انداز از پشم حيوانات استفاده کنيد، نه از پوست شان

+سعی کنيد هر جا که هستيد محل زندگی تان را روشن نگه داريد.(اعتقاد به روشنايي)

سعی کنيد در شبانه روز يا در هفته حداقل يک بار با سر دادن ترانه يا سرود مذهبی آنچه در درون داريد بيرون دهيد..(رقص وسماع)

+سعی کنيد موقع ازدواج، برگشتن مسافر از سفر، تولد فرزند، باران به موقع، محصول خوب، شفایمريض و به هر بهانه ای جشن بگيريد و در هر جشن و سرور پايکوبی (هور پرای) را فراموش نکنيد.

مطالب فوق درمورد پيرشاليار اول بود اما يك پيرشاليار ديگر نيز وجود داشته كه به پيرشاليار دوم مشهور است. ايشان درقرن پنجم هجري مي زيسته وهم عصر شيخ عبدالقادر گيلاني موسس طريقت قادريه بوده است.گفته مي شود كه از نسل پيرشاليار اول بوده وداراي دين زردشتي كه بعداَمسلمان مي شود ونام خود را به مصطفي تغيير مي دهد وكتاب معرفت رانيز دستكاري كرده وهر آنچه با دين اسلام سازگارنبوده را برداشته است.

مراسم جشن عروسي پير شاليار مربوط مربوط به پير شاليار دوم است كه ماجراي ازدواجش با حكاياتي جالب وعجيب وغريب همراه است.اما آنچه قابل توجه است اينست كه اين جشن باگذشت حدود نه قرن همچنان هرساله در اواسط بهمن ماه در روستاي هورامان تخت از توابع مريوان ودرخانه اش كه همچنان باگذشت قرنها دست نخورده باقي مانده است برگذار مي گردد وهزاران نفر از سراسر ايران دراين جشن شركت مي كنند. اين جشن سه روز به طول مي انجامد ومردم روستا به قدر توانايي خود در فراهم كردن خورد وخوراك جشن وپذيرايي از ميهمانان سهيم هستند.

درآخراين مقاله نظر يکی از نويسندگان مشهور کرد را در مورد پير شاليار مي آورم:بابا مروحانی درکتاب تاريخ مشاهير کرد می نويسد: برخی دانشمندان کرد معتقدند که پير شاليار دراواخر زندگی دين اسلام را قبول کرده وکوشيده است مردم اين سامان را با اين آيين مبين آشنا سازد  اما توفيقی حاصل نکرده  ودراواخرقرن پنجم رودرنقاب خاک کشيده است. اما ازقرائن اين پيرشاليار دراواخر قرن اول می زيسته وبرهمان عقيده وآيين کهن تا واپسين دم حيات باقی مانده است. زيرا اولاً در قرن پنجم وپنجم وحتی قرن سوم دين اسلام درسراسر منطقه اورامان گسترش پيدا کرده وهمه اهالی اين ديار گرويده دين مقدس اسلام شده اند. من (نويسنده وبلاگ) نيز براين عقيده هستم که داستان مولانا گشايش شايد ساختگی باشد وشايد آنگونه نباشد که نقل شده است

۶- اسلام

انشاالله درمورد دين مبين اسلام درهورامان درآينده به تفصيل خواهم نوشت

پی نوشتها:

۱-سرياس: محلي ييلاقی وبسيار باصفا دردامنه کوه عظيم شاهو درده کيلومتری پاوه کنار جاده پاوه – کرمانشاه  که اکنون روستايي به همين نام درآن محل واقع شده است.

۲-کاژه: کوهی در شمال شهر پاوه از سلسله کوههای شاهو

۳- به له بزان: روستايي در جنوب غربی پاوه . سر راه دوآب به مرخيل .در دامنه جنوبی  کوه آتشگاه (کله قندی )واقع شده است واز توابع نوسود بشمار می رود.

۴-نيسانه: روستايي در 5 کيلومتري شهر نوسود برسر جاده نوسود به پاوه

5-نوسود: يکی از بخشهای شهرستان پاوه که درمجاورت مرزعراق واقع شده است

۶-نودشه: يکی از شهرهای شهرستان پاوه که دارای طبيعتی بسيار بکر وزيبايي مثال زدنيست.

۷- شه مشی: کوهيست در شمال نودشه  ودرمجاورت مرز هورامان عراق

۸- دالانی:تفريحگاهی بسيار باصفا که درارتفاعات کوه بلند تخت ودرسر راه جاده پاوه به مريوان قرار گرفته وهرساله درفصل بهار صدها نفر برای تفريح وحتی برگزاری مجالس شادی وسرور در اينجا گردهم مي آيند.

۹-کله به ره ودالا : گردنه اي است در نزديکی دالاني مشرف بر روستاهای کيمنه وهانی گرمله ودشت شهرزور

۱۰-که مالا: از روستاهای هورامی زبان شهرستان مريوان

۱۱-ئاويسه ر: محلی ييلاقي وخوش آب وهوا  در شمال شهر اورامی ته ويله (خاک عراق)در غرب پاوه

۱۲-باينگان : يکی از بخشهای شهرستان پاوه که دارای طبيعتی زيباست.

۱۳-هيروی: روستايي در 20 کيلومتری غرب پاوه درکنار رود سيروان

۱۴-نروی : روستايي در 7 کيلومتری شرق نوسود واز توابع اين بخش

۱۵-بل: چمشه بزرگ آب معدنی در کنار رود سيروان درنزديکی روستای هجيج. قبلاً اين چمشه دارای آسياب بود وبه آسياب بل اشتهار داشت. اما بعد از آزمايشهايي که روی آب قرارگرفته مشخص شده است که يکی از بزرگترين وخالصترين آب معدنی های دنياست واکنون کارخانه آب معدنی درکنارچشمه به بسته بندی آب می پردازد.

 

منابع:

۱-     تاريخ  کردستان : ماموسا مردوخ

۲-     سير الاکراد :عبدالقادر بن رستم بابان

۳-     فرهنگ  آرام: امير امينی

۴- تاريخ مشاهيرکرد :بابا مردوخ روحانی 

 ۵-   يادداشتهای خودم

ابراهیم شمس -پاوه 1386


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیستم مرداد 1390 توسط ابراهیم شمس

رزمنامه ی اورامان -سفررضاشاه به کرماشان وجویاشدن وآگاهی یافتن ازحال وزندگی مردم منطقه ودر پایان ، دادن فرمان آماده شدن برای حملة جّدی به اورامان که :آنزمان زیر فرمانروائی جافرسان پسر حمه سعید سان لهونی بوده است.همانطور که خواهد آمد، (1)- نا به نوشتة ویراستار کتاب خاطرات رزم آراء ، دیدار رضاشاه از کرماشان ؛ مهرماه 1310 خ – بوده . حال آنکه اردوکشی در دیماه رخداده است.


رزمنامة هورامان (اورامان) دیماه 1310 خ

نخستین بنام خداوند پاک خداوند پروین و بهرام و خاک

خداوند جان و جهان و سپهر خداوند دانش فَر و کین و مهر

اگرچه مرا درجهان رنج داد به پاداش ، طبع ِ سخن سنج داد (2)

"دری رابحکمت ببندد خدای به درهای دیگر شود رهنمای

گناهم ببخش ، ای شه دادگر زچون و چرا گفتنم ، در گذر

در این داستان ، هوش بخشم توئی فکندم چواین مهره، نقشم توئی

من این نغز بازی ، بپایان برم زشاهِ جهان ، گنج ِ شایان برم

چه گنجی بود ، بهتر از داد او حرامست باده ، ابی یادِ او

بده ساقی آن آبِ آتش بمن بگردون بر آرم ، درفش ِ سخن

بمستی سرودی ، بآوای رود (3) بگویم ، دهم پهلوی را درود

جهاندارِ درویشدل و، کَی نژاد سرشته بمهر و به فر و به داد

به تخت آفریدون، به آورد شیر به آتش توانا ، به گفتن دلیر

از آن می بیاور ز رخشنده ماه بنوشم به یاد لبِ پادشاه

همه شهر ایران پر از داد اوست دل و هوش مردم،پر از یاد اوست

بده ساقی آن می ، چو لعل ِ یمن گشایم درِ بوستانِ سخن

زشاه جهان و ، زنام آوران بسنجم(4) بگویم ، یکی داستان :

پی دادخواهی سرافراز شاه برآمد جهانجوی از بارگاه ،

به رسم و به آئین کیخسروی همی رفت شاه گَوان(5) پهلوی

خراسان و تبریز و مازندران چوشیراز شهری بود باستان ؛

به هرسو خرامان شه دادخواه نوازش همیکرد بر بیگناه

بیاراست ایران ، چو باغ بهشت درو تخم مهر و عدا لت بکشت (6)

گزارش به کرمانشاه[چون] فتاد همیکرد با مردم خویش داد ؛

ز میران لشکر بپرسید شاه زشهر و دبستان و نظمِ سپاه

بفرمود کاین غرب ایرانزمین چگونه بود، مردم و زارعین ،

همه کامرانند یا شور بخت چه گویند از این پادشاهی و تخت

دلِ مردم از داد من چون بود پر از مهر و شادی ویا خون بود ،

 بگو راست باید ، فسانه مباد کژی ننگ باشد بر ِ مرد ِ راد (7)

به پاسخ ورا رزم آرا بگفت که شاها خِرَد ، با روان تو جفت ،

جم و آفریدون به سان تو شاه نبودند هرگز چنو داد خواه

جهان شهریارا ، در این ملک جم ستمگر بمرد و ستمکش خرم

جهان از بد و بدکُنش آرمید دل رعیت از ، دادِ شه پر امید .(8)

ولی پادشاها ، یکی دیو مرد ! (9) نیندیشد از روزگار نبرد ،

چو دو منزلش کوه خارا بود یکی لشکر از خویش دارا بود ،

چو هفتاد پور و نبیره وراست سواران و گنج و تبیره وراست ،

بسی گنگ و سنگر به هر تیغ کوه مسلح و راو خویشتن با گروه

ورا نام "جعفر سلطان " بود یکی اژدها مرد میدان بود . (10)

نگهدار ایران ترش کرد روی از این بد گَهر گفت ، چندین مگوی

به یزدان و فرمان نیکان سرا به مهر و به ماه و به روشن خورا ،

بباید دراین ماه آذر ورا نه لشکر بماند ، نه گنج و سرا ،( 11)

زشاه جهان رزم آرا ء شنید تو گفتی زمین را به دم در کشید

چنان سخت آورد پیشش نماز به خاک اندر آمد ، سرِ سر فراز

بدو گفت ای شاه فرخنده پی نگهدار ایران و دیهیمِ کی ،

به نیروی جان آفرین کردگار برآرم از آن "کُرد" یاغی دمار

به فّر تو شاها ، به شمشیر تیز نمایم من اورا یکی رستخیز

رضاشاه پس از این تمهیدات و گفت و شنودها که با فرماندهان لشکری در بارة حمله به هورامان لهون داشت ، راه بازگشت به سوی تهران را درپیش گرفت و رزم آرا باشتاب هرچه بیشتر به تکاپوی نبرد و آماده کردن مقدّمات جنگ ، مشغول شد .
چو شاه جهانفر و، نامجو زآنجا سوی تخت ، بنهاد رو

وزین سو جوان رزم آرا دلیر یکی لشکر آراست بر سانِ شیر ،

به یاور بفرمود کای پر هنر هشیوار سالارِ آهن جگر

برو سر فراز بکردار دود برِ کوهِ آتش ، ویا ژرف رود (12)

نه اندیشه کن هرچه آید به پیش جوانا به شمشیر و بازوی خویش

 بجنگ آیدت شیر یا اژدها زتیغ تو باید نگردد رها

چنان کن بشمشیرِ زهر آبدار همان بر" د ئین دژ "، اسفندیار

یاور ارشد سلطنه کمر جنگ میبندد وبا یکانهای زیر فرماندهی خود ، در دم رهسپار اورامان لهون میشود. رزم آراء تقریباً تمام گروهانهای ابوابجمعی هنگ کرمانشاه را که توانائی و صلاحیت جنگ دارند، بفرماندهی سرگرد دولتشاهی ؛ از راه روانسر ، به هورامان لهون مبفرستد. چو بشنید سالار فرخ نژاد بمردی کمر بست و بازو گشاد
یل تیغ زن ، مهتر تند خوی جوان شاهزاده بُد و نامجوی

دلیر یاور گُرد دولتشهی به لب اندر آمد ، بفرماندهی

خروش تبیره ، فغان نظام زنالیدن بوق ، شیر از کنام ،

پر از بیم دل ، لرز لرزان زجای همی رفت برسانِ گُمکرده رای

به پیش سپه اختر پهلوی زبرق هوا....................................؟

زتومبیل و عراده بینی همی سیاره بسان فلک .....................؟ (13)

جوان یاور گرد فرّخ سوار همی رفت تا زانسوی کارزار

سپه را زهامون برِ کوه بُرد وزانجا یکی مرزبان بود کُرد (14)

دلیر پورِ جعفر، سلطان بُدی بجنگ، آتشِ تندِ سوزان بُدی

اردوی یاور دولتشاهی پس از طی مسافتی به میدان نبرد ، به سنگر و استحکاماتِ بگزاده های اورامان لهون ، نزدیک میشود . فرماندهی عالی رزمندگان هورامان لهون ، با محمد رشید بگ فرزند ارشد و فرزانة جافرسان بوده است.

چو بشنید آوای شیپور و بوق جوان را بجوشید خون در عروق

به لشکر چنین گفت سلطان پور شد از ما دژم ، چرخ ِ گردان و هور (15)


درختی نشاندم ، که تا روزگار بود، بردهد نیزة آبدار (16)

بد آمد از این راه یاغیگری کنون خورد باید ، غم خود سری (17)

ولی لابه گفتن ، نیاید بکار به مردی برآرم ، زدشمن دمار (18)

چو گیو حمله آورد مرد جوان بسی پشتگرم ، به "اورامیان "

کزان تند بالا بسان پلنگ برفتند یاغیگران با تفنگ (19)

کشیدند صف، بر سر ِ کوهسار همی برفروخت ، آتش کارزار

 وزانسوی یاور بیاراست هنگ سپه را بفرمود ، فرمان جنگ

زمین از سواران منصور فوج (20) برآمد بکردار دریا به موج

زبارانِ شستی و، بانگ موزیک زدو سوی لشکر دما دم شلیک

صفیر گلوله ز فریاد بوق (21) همی گوش کرد ،تراق و تروق

زدود شنیدر هوا تار گشت (22) بخون دشت یکسر ، چو گلنار گشت

به هر سنگری کشته و خسته بود درِ مهربانیِ جهان بسته بود .

همی گشت یاور فراز و نشیب بروها پر از چین و دل پر نهیب

یکی بانگ بر زد بیاران ِ خویش که ای شیر مردان ، قدمها به پیش

بفرمان سردارِ لشکر پناه به موج اندر آمد ، چو دریا سپاه

به هرسو روان جوی خون از تفنگ شده خاک مر جان و، گلنار سنگ

غریو شنیدر ، چو ابر بهار شده لرز لرزان ، همی کوهسار

ازآن سو بغرید سالار کرد که ای شیرمردان با دستبرد ؛

اگر ما گریزیم در این رزمگاه به " شمشیر" و"پاوه"درآید سپاه

به یزدان نه ناموس ماند نه زر نگوید زبان و همی گوش کر

بریزند خون ِ جوانان ما شود تیره گون ، بخت ِ تابانِ ما

به آوازِ او لشکر کینه کوش برآمد بکردارِ دریا بجوش

 ازآن تند بالا بسوی نشیب برفتند یاغیگران ، پر نهیب

شلیک گلوله بسان تگَرگ تو گفتی قضا کرده اعلان مرگ

 پراکنده مغز و جگر چاک چاک هَژبران به زخمِ گلوله هلاک (23)

به هامون بسی،کشته افتاده بود زمین لاله از خون آزاده بود

غریوانِ شَستی و، بانگ سپاه (24) شده لرز لرزان ، همی رزمگاه

بسی نوجوان بخت برگشته بود همانا گلوله ورا کشته بود

میانجی یکی برآمد پدید بَرو دامن ِ کوه ، یکسر سپید (25)

زباریدن برف و باد و تگَرگ مجّسم بچشم جوانان ، مَرگ

دو لشکر دل از جان گشته ستوه یکی سوی هامون، دگر سوی کوه(26)

رُخ از جنگ وکینه همی تافتند بمنزلگه خویش بشتافتند

چو خورشید تابان به مغرب رسید شب و اختر و ماه آمد پدید

چو دیبای رومی درخشان سپهر زپروین وزهره ، زناهید و مهر

دژم یاورِ گردِ دولتشهی کهی گفت بهتر بوَد ، از مهی (27)

خوشا عارفانِ قناعت گزین نه با کس همی جنگ جویند نه کین

بگیتی من ایکاش ، بودم فقیر نه یاور که در دامِ پاگون اسیر .(28)

نخفت و نیاسود لختی دلیر همی راز گفتی ابا چرخ پیر

سپهرا بسی دل زبیداد تو پر از خون بود چون کند یاد تو (29 )

چنین تا برآمد ، خور از کوه قاف (30) جوان یاور آمد برِ تلگراف .

یاور(سرگرد) دولتشاهی در سپیده دم یکی از روزهای اوایل دیماه 1310خورشیدی ، در گریوه( سریاس) پس از سپری کردن شبی سرد وپر از دلهره و هراس ، در زیرِ کولاک برف و بورانِ معروفِ دیماه گریوه، نومیدانه نبردِ خونینی را که روزگذشته با تفنگچیان هورامان به سرکردگی " محمد رشید بگ " فرزند خردمند و فرزانة جافرسان ؛ به پایان آورده ، ازراه بیسیم و تلگراف ، به رزم آرا فرماندة هنگ که هنوز درستاد فرماندهی خود درکرمانشاه بوده ؛ گزارش میکند. سپهبد رزم آراء درخاطراتش در اینمورد مینویسد:

چون من یک وقایع مهمی را پیشبینی میکردم،دستور دادم کلیة واحدهای قابل استفادة هنگ منصور، گروهان به گروهان به طرف روانسر حرکت نمایند.وپس از چند روزی از آنجابرای انجام مأموریت خود ، به جوانرود بروند . به همان قسمی که پیشبینی کرده بودم، اکراد در قوری قلعه(گه وری قه لا)جلوی ستون اعزامی را گرفته وزد وخوردی شد.
بمحض آنکه من جریانات را به تهران گفتم ،تهران با تشدّد جواب داد که چرا خودشما در شهر مانده وادارة قسمت را عهده دار نشده اید؟

فوری بطرف ستون حرکت وفرماندهی ستون را شخصاً عهده دار شدم." رویة81 خاطرات سپهبد رزم آراء .

رزم آراء در ادامة همین موضوع مینویسد:

پس از زد وخوردی در" توا نه بُری"[ظاهراً منظور"تةوه نة برِيَ ، باشد.که زنجیره ایست از صخره سنگهای قرار گرفته ،بین سریاس - قشلاق. به اینگونه زنجیره کوههای پست در کردی "بره یا برگه میگویند ] مجبور به توقف شده وتقویت کافی از تهران خواسته شد. در ضمن چون گزارشاتی مبنی برخیال حملة غفلتی به خطوط تیپ کردستان ونظریاتی که برای خلع سلاح آنهابود ، رسید ؛ لذا گزارش جامعی به تهران داده شد. ناگهان تلگرافی از تهران آمد که :

شمااز فرماندهی خلع وتسلیم دادگاه میشوید. فرماندهی را به ارشد ترین افسران تحویل وبه تهران حرکت کنید." !

منهم بدون آنکه روحیة خود را از دست بدهم،به کار خود مبادرت وجریان امر را باز گزارش نمودم. مجدداً تلگرافی رسیده تاکید در حرکت من کرد. شبانه قسمت را به ارشد ترین افسران تحویل و حرکت کردم. ولی در بین راه تلگراف دیگری رسید که من مورد عفو واقع و باز به فرماندهی ستون منصوب وامر شده بود که انتظار ارتش فقط از عملیات ستون شما میباشد. واز طرف کردستان انتظاراتی نیست. در ضمن از"هنگ بهادر" یک آتشبارتوپخانه و چند طیاره هم برای همکاری ما رسید." به نقل از رویة 82 خاطرات واسناد سپهبد حاجعلی رزم آراء چاپ تهران

 

 . سپهبد احمد امیر احمدی که خاطراتش به کوشش آقای غلامحسین زرگری نژاد زیر عنوان " خاطرات نخستین سپهبد ایران ؛ چاپ و منتشر شده ؛ در رویة 394 زیر تایتل :نیمه شبی شاه مرا احضار کرد ؛ درهمین رابطه مینویسد:

 با اینکه معمول رضا شاه این بود که از غروب استراحت و رفع خستگی میکردند؛یک شب زمستانی که دیر وقت هم به منزل آمده بودم؛ گفتند: شاه احضارکرده است . ساعت 11 شب بود که با ترس و لرز به دربار رفتم . وقتی به دربار رسیدم؛ پیشخدمت گفت: " مدتی است اعلیحضرت در انتظار شما هستند. " گفتم : " عرض کنید که حاضر است." پیشخدمت رفت و در حدود بیست دقیقه طول کشید که بازگشت. در این بیست دقیقه صدگونه تخیل و تفکر کردم . وحّتی از اینکه برخلاف معمول ، پیشخدمت خیلی دیرآمد؛ تصور کردم که اشخاصی را قبلاً برای کشتن من آماده کرده اند، وچون دیر آمده ام ، رفته اند و حالا دوباره با تلفن آنهارا خواسته اند. این فکر هم برایم آمد که ممکن است در اتاقهای بالا، تهیه می بینند که تا وارد شوم دستگیر و نابودم کنند .وبازفکر میکردم که معطلی برای اینست که سرلشکر بوزرجمهری را با تلفن خواسته اند و منتظرند بیاید ومرا تحویل اوبدهند که به باغشاه ببرد و صبح تیرباران کنند. در این اندیشه ها بودم که پیشخدمت آمد و گفت: بفرمائید .

من در حالیکه خونسردی خودم را از دست داده بودم، از پله ها بالا رفتم و همینکه وارد اتاق شدم ؛ شاه عبائی به قامت رسای خود[روی دوش] انداخته ودر اتاق قدم میزدند

. اعلیحضرت باصدای بلند و خشم آمیز گفت:

به این علیشاه ِ پدر ... و این رزم آرای مادر ... گفته بودم از کردستان و کرمانشاه بروند و جعفرسلطان را سرکوبی کنند.. حالا خبر داده اند که کار برعکس شده و جعفرسلطان آنهارا سرکوبی کرده ؛ بطوریکه جنازة 200 نفر سرباز زیر برفها مانده است.

باید طوری بروید که پیش از طلوع آفتاب از قزوین رد شده باشید.وجبران این شکستهارا بکنید.
 حقیقت اینبود که من با سابقه ئی که در بین بود ،مصلحت ندیدم که بگویم باکدام قوا بروم . زیرا قوای کرمانشاه و کردستان که شکست خورده بود.فقط گفتم : " اختیار دارم که هرچه مقتضی بود بکنم و از عشایر محل استمداد جویم؟


 شاه گفت : " بروید وهرچه لازم است ، عمل کنید." خااطرات نخستین سپهبد ایران ،

احمد امیر احمدی ، به کوشش غلامحسین زرگری نژاد ، رویة 394 ، موئسسة پژوهش و مطالعات فرهنگی؛ تهران.

از زبانِ" فهیم "سرایندة روشندل میشنویم:

درآنجا بُد اندر میان سپاه سخنگو یکی مرد با دستگاه (31)

حکیمان روشندل و هوشیار زرعدِ غُرنده ، زبرق و شرار

بفکر و به دانش هنر پیشگان زباد و هوا آفرید آنچنان

ز ده منزلی تا به یک ماه راه چون آمد قرین دور، زین دستگاه

ابی سیم سخن گفت و پاسخ شنید به دانش نگر تا چه آرد پدید !(32)

به هرشهر و دولت ، همه پادشاه فراوان بُدندی از این دستگاه

سخن با سرِ" فوج منصور" گفت که از ما هنرها ، شد اندر نهفت (33)

تو خود دیده ای مردی و جنگ ِ من همان حملة تند و آهنگ ِ من ،

به رزم دلیران ، هُژبری بُدم به ده تیرو بازو ، چه ابری بُدم ،

 زکلکم زدی چون گلوله صفیر همانا گذر کردی از پشت شیر

کنون توسن بختِ من لنگ شد دلم تیره از کار این جنگ شد (34)

فراوان زهردو سپه جنگ ساز سرآمد براو روزگاری دراز

ز باریدن برف واز تند باد نظامی بسی جان به خواری بداد (36)

یکی چاره بنما تو داناتری به تدبیر و دانش تو اولا تری (اولیتر)

چو آمد به سرهنگ این آگهی بگفتا در اینکار من فرهی ؛

نبینم ، ندانم که تدبیر چیست براین دانش کُرد ، باید گریست !؟

که لعنت بر این مرد کوهی نژاد دهد عمر ایرانیان را به باد .

زهرسو اگر کشته آید کسی زیانش برِ شاه ایران بسی

چنو بی بها خون جنگی نظام به ایران چرا ریخت ، نی ملک ِ شام !؟(37)

سرهنگ رزم آرا (فرماندة هنگ کرمانشاه) ، پس از شنیدنِ گزارش یاور باقرخان ارشد سلطنه ، و اظهار نظرهائی که شنیدیم؛ بلادرنگ با رضاشاه تماس میگیرد وایشان را بطور واقع درجریانِ امر نبرد سخت با "جافرسان" قرار میدهدوکسبِ دستورات لازم را از ایشان مینماید. ودرست به دنبال دریافت این گزارش استکه رضاشاه آنشب(15دیماه1310 خ) ساعت 11شب سپهبد امیراحمدی را احضار میکندو آن مأموریت سخت شبانه را درآن زمستان سخت به ایشان فرمان میدهد. بشنویم:

هوائی به شاه جهان ،آگهی بداد و بگفت : کار ِ دولتشهی ،(38)

شه نامور پهلوی شد دژم برآمد بکردارِ دریا بهم

سپهبد صداکرد و با او بگفت به دادار دارنده ، بی یار و جفت ،

بباید همه کُردِ کرمانشهان جوانرود و گوران و اورامیان ،

بیابان نشینان ِ خانه پلاس ابی مغز و دانش، به دل ناسپاس

همه ددمنش ، مردم کوهسار به خواری و زاری ، به نزد من آر (39)

به حبس اندر آرم به یکبارگی بمیرند یکسر ، به بیچارگی . (40)

رضاشاه پس از شنیدن ِ گزارش سرهنگ رزم آرا ، به شّدت خشمگین میشود و برای تسخیر اورامان و دستگیری تمام کسانیکه در راه استقرارِ دولت در منطقه ، سنگ اندازی میکنند و به جنگ متوسل میشوند ؛ سپهبد امیر احمدی را فوراً احضار میکند و دستورات ِ نظامی لازم و ویژه را درمورد اورامان ، به ایشان میدهد.

در عین حال از رزم آرا نیز میخواهد برای ملاقات حضوری و ... ؛ بلا درنگ به تهران سفرکند. (چگونگی این فقره نیز از کتاب خاطراتِ خود رزم آراء نقل شده است.)

سرهنگ ثقفی فرمانده "فوج بهادر" نیز که در تهران بود؛ همزمان فرمان یافت که بیدرنگ خودرا به جبهة جنگ اورامان لهون برساند.

سپهبد چو بشنید فرمان شاه زمین را ببوسید در پیشگاه

شتابان برفت از بر ِ شهریار بسوی سنندج ، بشد رهسپار (41)

شه پهلوی خسرو داد راست سرِ فوج جنگی "بهادر" بخواست (42)

بیامد ببوسید تختِ مهی جهان پادشاها ! چه فرمان دهی ؛

بگفتا برو سوی کرمانشهان بجنگ جوانرود و اورامیان

میندیش از برف و باران هیچ زدریای توفان (طوفان) عنان بر مپیچ

زمین را ببوسید و بر پای جَست بدو گفت ای شاه یزدانپرست ،

نیندیشم از مرگ و باد و هوا به حکم تو ای شاه ِ فرمانروا ،

بیامد دمان لشکری ساز کرد زشیپور، جهانی پر آواز کرد .

ثقفی" سجل بود ، سرهنگ ِ گُرد برفت و هژبران جنگی ببُرد

چو آمد بسوی رزم آرا خبر به دل شد غمین ، مرد پرخاشگر !

بگفتا برآنند اگر این سپاه بگیرند " نوسود " ،که من پیش شاه ؛

شوم خوار و بیمایه اندر جهان میان بزرگان ِ ایرانیان ،

شتابان برفت سوی آوردگاه کجا بود دولتشهی باسپاه ،(43)

پذیره بیامد برِ او نظام ابا یاورِ گُرد ، ناشادکام (44)

پر از خون دل ، زار لشکر همه زپیکار و از برف و باد و دَمه .

ظاهراً رزم آرا از واکنش ِ خشن ِرضاشاه پس از عرض گزارش ِ خود به ایشان ؛ بسیار بیمناک شده . بویژه که آگاه شده که سرهنگ ثقفی و سپهبد امیر احمدی از تهران بسوی غرب فرمان ِ فوری یافته اند.

چنین بنظر میرسدکه رزم آرا پیشدستی کرده تا رسیدن امیراحمدی و ثقفی ، خود را به هرآب و آتشی بزند بشرطیکه افتخار فتح اورامان را از آنِ خویشتن نماید.

گزارش خود رزم آراء ، تاییدی است بر سرودة شادروان فهیم. رزم آراء کاملاً متوجه شده که: جانش در امان نخواهد بود مگر به هرقیمتی شده ؛ پیروزی را از آنِ خود نماید . رزم آراء موضوع برکناری واحضار فوری به تهران وانتصاب مجدد خود را که همة اینها ازطریق تلگراف وبیسیم ودرکمتراز 36 ساعت رویداده را درکتاب خاطراتش نقل کرده است که من به اقتضای موضوع ، آنهارا در اینجا آورده ام.

به یاور چنین گفت ، سرهنگ راد سپاس از خداوند با فر و داد ،

زمین پر بلا عرصة مرگ با ر که زنده ترا دیدم ای نامدار (45)

نشستند باهم دو جنگی به راز دو نامآور و گُردِ گردنفراز

به دولتشهی گفت سرهنگ ِ نیو یکی حمله باید بکردار گیو (46)

همه جان شیرین بکف بر نهیم سرو جان ستانیم ، یا جان دهیم ،

از این قومِ یاغیگر ِ نا بکار برآریم به شَستی و نیزه دمار .

اردوی یاور باقرخان با آمدنِ نیروهای تازه نفس ورزمی ؛ با تاکتیکهای ویژة تحتِ فرماندهی سرهنگ رزم آرا ، از یکسو سبب تقویت روحیه و توان رزمی نیروهای دولتی میشود و از سوی دیگر باعث تخریب روحیة تفنگچیان عشایری محمد رشید بگ میگردد.
به همین دلیل محمد رشید بگ نامة درد آلودی از" بلندیهای شمشیر و سریاس" برای پدرش (جافرسان )که درنوسود بوده ؛ مینویسد و روی نقطه نظرهای پیشین خود که دستیابی به آشتی از راه گفتگو بوده نه جنگ ِ جبهه ئی ؛ باردیگرپافشاری و تأکید مینماید.
هرچند که میداند از سوی خیلی از بگزاده های دیگر دوروبرِ جافرسان مورد عتاب و سرزنشِ غیرواقع بینانه ، قرار میگیرد.

این نامه مرا ناخود آگاه به یاد نامة رستم فرخزاد سر فرماندهی سپاه ساسانی انداخت که در کورانِ نبرد قادسیه به برادرش که در ایران در جای نسبتاً امنی بوده ؛ مینویسد که چکیده ئی از آن ، از طبع گهربار فردوسی بزرگ ، چنین تراوش میکند و از خامه بر نامه میچکد :
یکی نامه سوی برادر به درد نوشت وسخنها ، همه یاد کرد ،

همه بودنیها بینم همی وزان خامُشی ، برگزینم همی

دریغ این سر وتاج واین داد وتخت دریغ این بزرگی و ،این فر وبخت ،

ازایشان فرستاده آمد به من سخن رفت هرگونه ، بر انجمن ،

 چونامه بخوانی ، خرد را مران بپرداز و برساز ، بامهتران،

تو با هرکه از دودة ما بود اگر پیر اگر مرد برنا بود ،

بکوشید و بخشنده باشید نیز زخوردن به فردا ممانید چیز ،

که من باسپاهی بسختی درم به رنج و غم و شوربختی درم ،

رهائی نیابم ؛ سرانجام ازاین خوشا باد نوشین ایرانزمین ." شاهنامة فردوسی ،

پادشاهی یزد گرد .

من توانستم تصویری از محمد رشیدبگ را که چند سالی پس از این شکست و در زمان پناهندگی ایشان در کرکوک گرفته شده است؛ (به احتمال قوی اوایل دهة 1930م) ، بدست آورم . بسیار کوشیدم که به مکاتبات جافرسان و محمد رشیدبگ در مورد این جنگ ، دسترسی پیداکنم ولی تاکنون مّوفق نشده ام.

بدینوسیله از همگان طلب استمداد میکنم که در اینمورد مرا یاری نمایند. تا در زمینة تاریخ تحلیلی اورامان ، گامهای جدیتری برداشته شود.

از آنسو محمد رشید ، سوی باب یکی نامه بنوشت با آب و تاب ،(47)

گرامی پدر باد با فرهی نگر تا برفت روزگار بهی ،

درختی ببار آمد از خودسری به هر برگ و شاخش ، بود خنجری .

گلوله ثمردارد و تیغ تیز " شنیدر " ازو رستم اندر گریز !

کنون رزم دولتشهی با منست سواری به میدان ، پیل افکن است

به " شستی " بسی شیرمردان کُرد به آوردِ دولتشهی ، جان سپرد (48)

شنیدم دگربار من لشکری هژبران و گردان ِ جنگاوری ،

به پیشش بود رزم آرا نهنگ برآنم نتابیم با او بجنگ (49)

چو نامه به مُهر اندر آورد راد فرستاده را گفت بر سانِ باد ،

به ره بر، زمانی درنگی مکن به نوسود رو ، هیچ لنگی مکن (50)

شتابان برفت ، ازبر نامجوی همانا به نوسود بنهاد روی

نخفت و نیاسود لختی به راه بیامد دمان ، بر در کینه خواه

بدو نامة پور جنگی سپرد بخواند و خروشی برآورد کُرد .

جافرسان از محتوای نامة محمد رشید بگ ِ پسرش آگاه میشود . زیرا محمد رشید بگ در آن آزمون عینی خودرا درنخستین روز نبرد ، از سلاحهای پیشرفته ئی مانند "شستی" که مسلسلی دوربرد بوده ونیز توپ و خمپاره و" شنیدر" را ؛ شرح داده و به فرماندهان نامداری مانند یاور باقرخان و رزم آرا اشاره کرده است و بطور صریح، آشکار ساخته که در جنگ جبهه ئی، عشایر بازنده است.

جافرسان اما ، آنطور که معمولِ سیاست جنگی است ، اگرهم دلایل محمد رشید بگ برایش اقناع کننده بوده ؛ ولی بخاطر جلوگیری از تضعیف روحیة تفنگچیان ، مضمون نامه ی جوابیة خود را عتاب آمیز تنظیم کرده است.

پاسخ نامة جافرسان را خطاب به محمد رشید بگ ، چنین میخوانیم:

قلم خواست و جوهر به پاسخ چنین نوشت ای سرافراز ، پورِ گزین :

چنو زار گفتن ، دراین نامه چیست به فرجام گیتی ، بجز مرگ نیست ،

چه بودت به یک حمله بگریختی همه آبروی سران ریختی ؟

برآنم تو این دودة بهمنی به نامردی و ترس ، برهمزنی

فرستادم اکنون برادر ت، هشت پلنگانِ کوه و، سواران ِ دشت

بباید یکی جنگ شیران کنید صفِ رزم آرا بهم برزنید ،

سوی پاوه لشکر ، فرستاد زود برفتند شیران بکردارِ دود

رسیدند یاغیگران ،پیش هم دلیران ِ پرخاشجوی ِ دژم

یکی صف کشیدند برِ تیغِ کوه منظم صفی با نظام و شکوه "(51)

از اینسو بفرمان سرهنگ ِ گَو برآمد ز نای و ز شیپور غَو (52)

به آوردگه صف کشیدند راست خروشانِ توپ ، مغزِ شیران بکاست.

بسی اژدها مرد پرخاشگر همانا گلوله ، پراکنده سر

بخفتند برخاک ، زار و خموش چه خوابی که هرگز نیامد بهوش !

دگر بس کن ای کوژ پشت ِ فساد همی باد نفرین ، براین مهر و داد .

نخستين چو مادر ورا پرورید چه کرده است آخر ، ورا بشکرید !(53)

صفیرِ گلوله زفریاد بوق شده ماه لرزان و ترسان عَیّوق (54)

به هرسنگری نالة زار بود به خون دشت یکسر، چو گلنار بور

نهیب نظامی ، خروشان کُرد بزخم گلوله بسی جان سپرد

میستان شده خاک از خون ِ مرد همی ُرست لاله بدشت ِ نبرد

زدود ِ شنیدر هوا آبنوس زمین لرز لرزان ، زآوای کوس

یکی سخت حمله چو شیر ژیان نمودند یاغیگر اورامیان ،

از اینسو بفرمان سرهنگ ِ راد سپه تیغ ونیزه ، بکف بر نهاد

برآمد خروشیدنِ چنگ و نای غریوان شستی و بدآهنگِ نای

بهامون بسی شیر پیکر نگون همی بود غرقه ، بگرداب ِ خون

شلیک گلوله چو ابر بهار ببارید اَ بَر ، مرکزِ کارزار

پریشان شده مغز جنگاوران همی خوار گشته، تنِ بیروان

از این رزم ایران و پیکارِ کُرد فراوان کسان ، جان بیرون نبرد

به پیشش سپه رزم آرا غریو برآورد جنگی بکردار ِ گیو

که ای نامداران ِ ایران گروه یکی حمله باید ، برِ تیغِ کوه ،

به جان و سرِ شاه جمشید خوی کسی گر بتابد از این جنگ روی ،

من اورا به ده تیر ، بیجان کنم براو مادر و باب ، گریان کنم .

به فرمان او لشکر جنگ ساز یکی سخت حمله بسوی فراز

برفتند گردان ِ پرخاشجوی برآن تند بالا ، نهادند روی

درخشیدن نیزه و برق تیغ غریو شنیدر بکردار میغ

ببارید باران شستی و فنگ برآن نامداران ِ جوینده جنگ

بسی سرفرازان شمشیر زن فتاده به سانِ سُهی در چمن

زخون جوانان لاله برُست سپهر از محّبت ، همی دل بشست!

بیفزود بر کین جنگاوران گشادند بازو به تیغ و سنان

پیاده نظامی برآن کوهسار چو نخچیر جویان ، بسوی شکار ،

پراز خشم و کینه بسان ِ پلنگ برفتند با تیغ ِ هندی بجنگ !

بکشتند یاغیگران را هزار هژبران بشمشیرِ زهر ابدار

برآمد زاورامیان رستخیز به ده تیر و نیزه ، به فولاد تیز

فتاده بسی کُرد در کارزار به رنگ ارغوانی شده کوهسار

گریزان برفتند یکسر سپاه به نیروی بخت ِ جهاندار شاه

پس اندر زمان ، لشکر نیزه دار خروشان و جوشان ، چو ابر بهار

شه پهلوی خسرودادخواه بماناد تا ، برسپهر است ماه ،

زجمشید و ضحاک تا یزدگرد نیامد سپاهی ، دراین مرز کُرد(55)

به نوسود رو نامدارا چو دود بباید سرِ یاغیان را درود . (56)

برایشان نه شفقت ، نه مهر آوری فغانشان بماه ِ سپهر آوری

شتابان بشد ، مرد پرخاشجوی جوان سوی نوسود ، بنهاد روی

ابا نامداران جنگی هزار خروشنده بر سان ِ ابر بهار

زهامون واز کوه بسیار برف همی بر گذشتند از رود ژرف (57)

خوب پس از رسیدن سپاه تقویتی به هردو طرف جنگ ، (از یکسو سرهنگ رزم آرا و لشکریانش در گریوه به اردوی سرگرد باقرخان دولتشاهی ملحق میشوند ؛ و از سوی دیگر تفنگچیان جافرسان زیر نظر 8 نفر دیگر از بگزاده های لهونی ، در بلندیهای شمشیرو دوریسان و نوسمه و دره بیان و پاوه ، به اردوی محمد رشید بگ میپیوندند.)

نبردی سخت ولی نابرابر روی میدهد و لشکر اورامان لهون شکست میخورد و توسط ِ هنگِ رزم آرا تا نوسود تحت تعقیب قرار میگیرد و جافرسان و تمام بگزاده ها و جنگجویان دیگر به کردستان جنوبی پناهنده میشوند. پیش از اینکه اردوی رزم آرا به نوسود برسد ؛ محمد رشیدبگ و ارد نوسود میشود و در فرصت کوتاهی که درپیش روی بوده ، گزارش جنگ بیحاصل و اینکه چه باید کرد را ، با پدر و دیگر بزرگان قوم ، به مشورت و رایزنی میگذارد. ، بشنویم

از آنسو برفتند یاغیگران به نزدیک سالار ِ اورامیان ،

به نزد پدر شد محمد رشید یکی آهِ سوزان زدل بر کشید

بدو گفت ای باب ِ فرخ تبار درختی زخبط تو آمد ببار ، (58)

ازو میوة مرگ آور برُست بخورد ارکسی، گشت ناتندرست ،

کنون ای پدر سازِ رفتن بسیج به گردِ غرور نیز، دیگر مپیچ !؟ (59)

پراکنده باید شدن در جهان از این بود جُستن ، برآمد زیان (60)

چو بشنید سالار با فر و هوش خروشید کای پورِ جنگی خموش !!(61)

بدینسان چرا گفت باید سخن برآنم ترا شرم ناید زمن

 ! نگر تا چه گویم ، پسر هوشدار زمانی به پند پدر گوشدار

 : نه تازه بود کار این کوژ پشت همیشه ابا نیکمردان درشت ،

به فرجام ،گردون کند دشمنی چه با شاه ایران ، چه با بهمنی

بفرمود تا اهل مشکوی را همه حور رویان ِ خوشخوی را ، (62)

یکایک برون آمدند یکسره چو خورشید رخشان زبرج بره ، (63)

پریچهرگان ، زار و گریان همه زباریدن برف و باد و دمه ،

هوا دشمن و دشمن اندر عقب زایران برفتند سوی عرب !!(64)


رسیدن سرگرد باقرخان دولتشاهی به نوسود ، مرکزِ آنوقت اورامان لهون و چگونگی استقرار ارتش و ژاندارمری در سراسر اورامان لهون و سایر تمهیدات و اقدامات بعدی که به دنبال خواهد آمد. متعاقبِ دولتشاهی ، سرهنگ رزم آرا و سرهنگ ثقفی هم وارد نوسود میشوند . همه باید چشم براه سپهبد امیر احمدی باشند که نمایندة ویژة رضاشاه است و قراراست هرلحظه از گرد راه برسدودستور العملها و سیاستهای لازم را ابلاغ نماید.

بیامد دمان یاور جنگ ساز ابا شیر مردان ِ نیزه دراز

بزد نامور بیرق خسروی به نام شه دادگر پهلوی

ثقفی ابا رزم آرا شتاب رسیدند گردانِ با جاه و آب

به نوسود یکی مرد یاغی ندید زشادی رخ رزم آرا سپید

بسی آفرین کرد برپهلوی برآن فر و اورنگ ِ کیخسروی

 درفش سپهبد امیر احمدی بیامد پدید چون فرة ایزدی

سپاه را به دیدار خود شاد کرد زرنج و غم و محنت آزاد کرد

پذیره برفتند یکسر نظام ابا نیزه و تیغ ِ دشمن نیام

به نزد سپهدار ِ لشکر پناه رسیدند گردان ِ بافر و جاه

زاسبان پیاده شد آن جنگجوی به خدمت نهادند ، برخاک روی (65)

سپهبد نوازش همیکرد شیر برآن نامدارانِ نوسود گیر

 . بفرمود لشکر پیاده شدند سوی رامش و جامِ باده شدند

 . به یاد جهاندار بافر و هوش نگهبان ملک ِ جم و داریوش

سپه جنگ و کینه فراموش کنند دو هفته ابا جام ، رامش کنند.

زدژ اندر آمد سپهدار گرد همه نامداران به مستی سپرد

بفرمان مهتر بخوردند می بخوردند شیران به آوای نی

به کاخ و به ایوان یاغیگران سرانِ سپه بادة ارغوان

به پیروزی فوج منصور می به نام جهاندارِ فرخنده پی

بدینگونه بگذشت یکهفته روز به هشتم چو بفروخت ، گیتی فروز ،

سپهبد بفرمود تا چنگ و نای برآمد خروشیدن کرنای

سراسیمه گردان ِ پرخاشگر بسوی سپهبد ، نهادند سر

ثقفی ابا رزم آرا جوان رسیدند هردو پیاده دوان ،

سرانجام پس از یکهفته استراحت و شور و گردهمآئی ، وآرام کردن و اعتماد و اطمینان بخشیدن به مردم اورامان ، سپهبد امیراحمدی در اجرای یک سیاست کلی کشوری که مبارزه با سیستم ملوک الطوایفی وايجاد یک حکومت ِمقتدر مرکزی است؛ یک لیست چندصدنفری از اهالی منطقه را( که بعضاً هیچگونه دخالتی در جنگ و یاغیگری نداشته اند ) ازمرکز دریافت مینماید و فرماندهان را به دستگیری و اعزام آنها به تهران ، با قید فوریت ؛ موظف میسازد. (68)

در سالهائی که من در دبستان غزالی نوسود درس میخواندم (1328-1334خ) ، نام سپهبد امیراحمدی را زیاد از مردم کوچه وبازار میشنیدم. بیشتر از بیرحمی و قساوت او . گفتگو درمیان بود. داستانی را از اعدام یک سربازِ شاید بیگناه و بیچاره که اورا از درختِ چنار معروف " حوضه لارة" نوسود آویخته بود ،بارها شنیده بودم. نقل قولها چنین بود که: گویا سرباز ی از یک خانم نوسودی درخواست نخ و سوزن مینماید که آنرا روی لباس بیرونیش روی سینه اش دیده بوده تا لباسِ پاره اش را با آن بدوزد . ولی زن فارسی بلد نبوده و سرباز هم "هورامی" نمیدانسته . لذا سرباز ناچار دست خودرا بسوی سوزن که روی سینة زن بوده ، دراز میکند و این امر بر زن مشتبه میشود و خودرا عقب میکشد و قضّیه ناموسی قلمداد و بزرگ میشود و به اعدام سرباز منجر میگردد.

باور عمومی درمنطقه این بود که سرباز بیگناه بوده است. با ااینهمه سپهبد امیر احمدی برای اثبات دادپروری و مردمداری وترسیم سیمای درخشانی از دولت و ارتش ، دست به اینکار زده است تا تصویری از دادگری و مردم نوازی، درذهن مردم برجای بگذارد. در کتاب خاطرات سپهبد امیر احمدی ، چنین میخوانیم:

يك پيش آمد ناگوار:

درحالیکه من برای بازگشت آنهاکه به خاک عراق کوچ کرده بودند، کوشش داشتم وازآنها که به خاک ایران مراجعت کرده بودند، دلجوئی مینمودم ؛ خبر رسید که یکی از جوانان کُرد که مستخدم یکی از پزشکان تیپ کردستان بود؛ درجنگل متعرض دختری شده است.این دختر از همان خانوارهائی بود که در اثر تشویق من از خاک عراق به ایران بازگشته بودند. دختری زیبا و سروسینه اش غرق ِ طلا آلات بود. وهنگامیکه در جنگل دچار آن جوان زشتکار میشود؛ آن دخترتلاش بسیار کرده بود وآنقدر در هنگام گلاویز شدن چنگ به روی آن مرد زده بود، که صورت وی زخمی وخون آلود شده بود.

وقوع این پیشامددر روخیة مردم آنجا تأثیر سوء داشت .وبه نقشة بازگشت ششهزارخانواریکه به خاک عراق فراری شده بودند، لطمه میزد. من فوری آن جوان را تسلیم بازجوئی نمودم واوهم اعتراف کرد که میخواسته طلا آلات را بدزدد وکاری به ناموسِ دختر نداشته. ولی دخترک زیبا میگفت که عیر از دزدی طلا دزدی دیگری هم ، میخواست بکند. وقتی شاه از این پیشامد آگاه گردید؛ تلگراف کرد که دادگاه صحرائی تشکیل وجوان خطاکار محاکمه واعدام شودآن جوان محاکمه وبه مرگ محکوم شد.و برای اینکه عمل یک جوان سُنی کُرد ، به حساب قشون گداشته نشود؛ دستور دادم مردم آن حوالی هنگام اعدام او حاضر شوند واز نزدیک وبا شنیدن ادعانامه از حکم ِ محکومیت وی مطلع گردند. که این خطا از ناحیة قشون نبوده . واگر کاسنی تلخ است، از بوستان است. در نوسود داری افراشتند وبا حضور صدها نفر، اورا مصلوب کردند. لیکن چون قوی هیکل بود ؛ طناب گسیخت و به زمین افتاد و فریاد زد :

 مرا آزاد کنید چون چوبة دار جوابم کرده." من گفتم با گلوله به حیاتش خاتمه دادند. گرچه این خطاکار محاکمه ومجازات شد ؛ ولی قدری موضوع بازگرداندن ِ مهاجرین کرد به ایران؛ به تعویق افتاد. ومجدداً عده ئی را به تکاپو انداختم تا مدت سه ماه که تمام ششهزار خانواری که کوچ کرده بودند؛ به ایران باز گشتند. ." خاطرات نخستین سپهبد ایران ، احمد امی احمدی صص 397-398 چاپ تهران به سوی کرمانشاه :"چهار بعد از نیمه شب 15 دی [1310] ، من از تهران حرکت کردم وبا اینکه گردنه های آوج و اسدآباد در اثر کثرت برف صعب العبور بود؛ دوساعت از شب گدشتة آن روز، به کرمانشاه رسیدم. در اثر سرمای بین راه دچار گریپ سختی شدم. بطوریکه هنگام ورود به کرمانشاه، دودرجه تب داشتم. شب را در کرمانشاه ماندم. صبح بطرف قصر شیرین رفتم واز ایلاتی که در گرمسیر بودند، استمداد جستم وآنهارا وادار کردم از پشت سر واز خطوط مرزی به جعفر سلطان حمله کنند.

 در ادامة مطلب مینویسد : "...وهمینکه به کرمانشاه آمدم،یک تلگراف بالابلندی از تهران رسید که اعلیحضرت میفرمایند شما هنوز در کرمانشاه توقف دارید.در صورتیکه من خیال میکردم تاکنون به غائلة جعفر سلطان ، خاتمه داده اید.""عشایری که برای مقابله با جعفرسلطان آماده کردم، از طرف گرمسیر به جانب نوسودحرکت کردند. من از کرمانشاه به روانسر رفتم . سرهنگ حاجعلیخان رزم آراء ، فرمانده فوج منصور را خواستم ودستور دادم که باقیماندة قوائیرا که دارد؛ بطرف نوسود حرکت دهد. پس از اینکه عشایر گرمسیر از جنوب وسرهنگ رزم آراء بافوج منصور از غرب [شرق] ، به نوسود گسیل شدند ؛ من به کردستان رفتم . سرتیپ علیشاه رحیمی ،فرمانده تیپ کردستان در جبهة جنگ بود. ودر زد وخوردی که با قوای جعفر سلطان کرده بود؛ در چهار فرسخی نوسود عقب نشینی کرده بود. من ملاقاتی از بعضی روئسای اکراد کردم وبلافاصله با چهار ژاندارم از راه کوهستانی که بسیار صعب العبور ودرآن هنگام غرق در برف بود؛ به طرف نوسود رفتم و12 ساعت سوار اسب بودم تا به جبهة جنگ رسیدم. وبه سرتیپ رحیمی دستور دادم که قوای کردستان نیز از جانب غرب و جنوب [شمالغربی] نوسود ، حمله کنند. " رویه های 395-396 خ . س. ا. ا.

پس ازرفتن تیغها بر هوا یکی انجمن کرد فرمانروا ،(69)

به میران لشکر بفرمود راد که ای نامداران ایران نژاد ،

بفرمان شاه جهان پهلوی فروزندة تاج کیخسروی ،

بباید بزرگان غربی عموم بیابان نشینان دور از علوم ،

بفرمان شاهی دراین ماه دی بباید فرستاد یکسر به ری .(70)

برفتند هریک به راهی شتاب ابا نیزه و تیغ ، چون آفتاب .

پس از اُردخوانی سپهدار غرب ستوده سواران پیکار غرب ،

برفتند هریک ، براهی شتاب ابا نیزه و تیغ ، چون آفتاب ،

ثقفی به یکسو، همی تاخت گَو بسرکوبی دشمن شاه نو ،

سر ِ نامدارانِ منصور فوج به دل همچو دریا ، پُرازکینه موج ،

یکی سخت سوگند به دادار خوَرد برآرم به شمشیر ، از کُرد ، گَرد ،

همیتاخت جنگی ، به کردار شیر ابا یاورِ گردِ نوسود گیر ،

بهرجا بزرگی به هر ایل بود سترگ و سرافرازِ فامیل بود ؛

گرفتند اورا به شمشیر تیز برآمد ازآن دودمان رستخیز .

زگوران ، اورامیان وز رَزاب به هرجا گوی بود ، عالیجناب .

گرفتند اورا به تدبیر و زور توگفتی برآمد ازایندوره شور

به هرخانه مویه ، به هربام و کوه پراز خوندل ، زار گشته گروه

چو 300 تن از نامداران غرب سیاستگری بود، یا مرد حرب ؛

گرفتند اورا ، سرانِ سپاه گنه کار بود ، ایا بیگناه ،

ببردند یکسر بزندان شاه دگر تا چه بازی کند مهر و ماه !؟

سبک باش ساقی می ارغوان دوساغر براین، آتش دل فشان ،

ازاین پُر جفا ، تاق ِپیروزه گون سزد گر ببارم ، چو سیلاب ِ خون.

سپهبد به مرکز ، بیامد شتاب ابا اختر بخت ، چون آفتاب ،

بر ِ شاه ایران بیامد چو باد زمین را به مژگان همی رُفت راد،

برآورد جنگی ،چواز خاک سر بدو گفت : ای شاه ِ جمشید فر ؛

به نیروی بختِ تو ای پادشاه فکندم تنِ بد سگلان بچاه ،

همه مُرد باید ، به روز بدی چنین است فرجام ِ نابخردی .

بدو پهلوی گفت : کای نیکنام همی بخت خرم و دل شادکام

 . به یزدان که تا من بمانم به تخت ترا سروری باید و نام و بخت .

سرِ تاجوَر ، شاه با هوش و هنگ به سرهنگ فرمود : رو بیدرنگ ،

برو غرب ایران چو پالیز نو بیارای وبرکن ، ازو خارِ غَو

حسین پور زمین ببوسید شیر بیامد دمان گرد روشن ضمیر ،

سه منزل یکی ، مردِ با آفرین همیتاخت تا غرب ِ ایرانزمین

سراپردة دادخواهی به پای نمود آن سرافرازِ لشکر پنای

سراسر ازو غرب شده ایمنا تو گفتی نگهدار شده بیژنا

به یاد سپهبد ، شه و مهتران سبکباش ساقی ، می ارغوان ،

ازآن اب رنگی ، چولعلِِ یمن بیاروبده، یک دو جامی به من ،

کنون دورة عیش و آزادی است دلِ مردم از شاه ، پر از شادی است .


پایان سرودة شادروان فهیم


نوشته شده در تاريخ جمعه سی و یکم تیر 1390 توسط ابراهیم شمس

تاریخ را با همه نیش و نوشهایش ، پاس بداریم.چون تاریخ آینة عبرت است. باخواندنِ تاریخ ازاشتباهاتِ گذشته آگاه میشویم و با هوشیاری بیشتر، درآینده گام بر میداریم. ملتی که از تاریخ گذشتة خود نا آگاه است ؛ ناچار است اشتباهاتِ تاریخیِ خودرا تکرارکند.

هورامان (= اورامان) در آینة زمان

پیشگفتار : در این بخش کوشش شده است تا زنجیره یادداشتهایی تاریخی – فرهنگی ادبی که با هورامان (اورامان ) پیوند تنگاتنگ دارد ؛ از لابه لای نشریات و دستنویسها ، یادداشتها و - سایر سرچشمه های پشتوانه دار،گردآوری شود وبرای غنای بیشتربخشیدن به تاریخ و فرهنگ ِ نیا بوم  دردسترس جویندگان و پویندگانِ کنونی و آینده ، قرارگیرد. در این راستا امیدوارم خوانندگان ویا آنهائیکه ازدرونمایة این نوشتارها آگاهی مییابند ؛ از دیدگاهِ ژرف نگری و ژرف اندیشی ، به داوری بنشینند . وهمواره به هنگام داوری از احساسات وتعصّبات ِ قومی – مذهبی و... به دور بمانند واز شتابزدگی در داوری ، بپرهیزندو، دو فاکتور "زمان و مکان " را که همیشه جزئی از کل فاکتورهای یک روند و رویداد تاریخی – فرهنگی هستند؛ در داوریها یشان بکار گیرند. به آن امید

داوری در مورد رویدادیکه درگذشتة دور یا نزدیک ، روی نموده ، بدون ِ اینکه از زمان ومکان و داده های ِ وقت ؛ یعنی زمینه وبستر و...،آن آگاه باشیم ؛ درست نیست با داده های امروزین (ازجمله اندیشه ، فلسفه ، دانش و تکنولوژی ، جهان بینی و... روز ) به داوری آن بنشینیم. برای نمونه : درست نیست بنشینیم و اینجا و آنجا دادِ سخن بدهیم که آری : صلاح الدّین ایوبی ، کُردِ خوبی نبود ، چون تمام هّم وغم خودرا در راه دین اسلام ونتیجتاً شناساندن و گسترش آن به سودِ وجاهت بخشیدن به ُامّت عرب ، درمنطقه و جهانِ آنروز صرف کرد. و درراه ملت کُرد و جوگرافیای کردستان و شناساندن ِ ملت کُرد به جهانیان وحتا منطقه ؛ کوچکترین گامی برنداشت.

درست اینست که: بنای داوری را در این مورد ویژه ، بردانش و خرد ومنطق استوار سازیم، وفاکتورهای دوگانة زمان ومکان را نیز در پروندة داوری ، وارد کنیم؛ در اینصورت در مییابیم که درآنزمان ( سده های5و 6و7هجری قمری 11و 12و13 م = بخشی ازسده های تاریک )، از ملت و ملیّت در هیچ کجای دنیا خبری نبود . ملت و ملیگرائی (ناسیونالیسم) مقوله ایست که دراین یک دو سدة اخیر ، بوجود آمده است. مکانی را هم که صلاح الدین ایوبی در آن حکمروائی داشته ؛ پهنة گستردة خاورمیانة آنزمان بوده که خاستگاه وجولانگاه دین اسلام بوده و در همسایگی دیوار به دیوارش ، آئین ِرقیب نیرومندِ دیگری بنام مسیّحیت قرار داشته است. وایندو رقیب ِ سرسخت و متعّصب ، هریک سرسختانه به قصد نابودی و از میدان راندن دیگری ؛ سده ها به قتل و ویرانی وریشه کن کردن وغارت وچپاولِ همدیگر مشغول بوده اند. اما آیا درست است که بابتِ قتل فیلسوف بزرگ ونام آور شرق ، شیخ شهاب الدین " سوره به ردی"(سهروردی) بدست ایشان را ؛ که هم میهن و همنژاد و همزبان ِ خودش بود و راستی را که دانش و فلسفة جهان به او مدیون ومفتخر است؛ مورد سرزنش قرار نداد؟ ! زیراکه این جنایت چه آگانه وبخاطر پیشبرد بی رادع و مانع ِ آئین اسلام صورت گرفته باشد؛ و چ از روی نا آگاهیِ صِرف؛ بهیچوجه قابل توجیه نیست . چرا که این گستاخی تاریخی سبب شد که ازآن پس حاکمان و شریعتمداران و دکاندارانِ دین، درکنار هم، قرار بگیرندو مسیر اندیشه و تفکر علمی و فلسفی را در قلمرو اسلام( آئین تسلیم خواه) ، به کوره راههای نیستی و نابودی بکشانند که امروزه آثارِ شوم ِ آن درتمام کشورهای اسلامی ، از خورشید نمایانتر است. تا جائیکه در هر کجای دنیا تروری صورت میگیرد، بلافاصله انگشت ِ اتهام به سوی متولیان ِ"آئینِ تسلیمخواه"، دراز میشود. باشد که نوه های امروز وفردا هوشمندانه تر از همیشه عمل کنند و خرافه پرستان ِ دانش و فلسفه وخرد ستیز را در همه جا رسوا نمایند ونهالهای آبیاری شده با دانش و فلسفه وخرد و اندیشه را ، به درختان تنومندِ آنچنانی تبدیل نمایند که مصداق این سخن موزونِ ناصر خسرو قبادیانی باشند:

درخت ِتو گربارِ دانش بگیرد به زیر آوری چرخ ِ نیلوفری را .

امیدوارم این تنها نمونه ، بتواند گویای آن درخواستی باشد که میخواستم روشن و شفاف ، عرض کرده باشم.

 

 

 

نامه ئی دیگر از منشأت فرهاد میرزا(معتمدالدوله)، بخش نخستین این زنجیره نوشتارها با تاریخ وفرهنگ ِ تقریباً معاصر پیوند دارد . که با برگزیده ای از : منشآت فرهاد میرزا آغاز میشود. این نوشتار رساله ایست گزارشگونه به خامة فرهاد میرزا معتمدالدوله ، والی وقتِ کردستان (1284-1291 هق 1865-1872 م) در مورد به اصطلاح، فتح " نوسود " و قسمتهای دیگری از اورامان (هورامانِ تخت)وموارد دیگرمربوط به عشایر کردستان وسایر امور شخصی.که به وزیر مختار ِوقتِ دربار ناصرالّدین شاه نوشته است. نثرِ آن مسجّع(آهنگین)است . نثری که درآن "معنی" فدای" لفظ" شده . نثریکه درآنزمان نشانة تفاخر واستادی میبود اما خیلی سالها پیش ، مُهرِ"ناباب" روی آن خورده است. خوب پیداست خواندن ودرک آن به همان شیوه و روشی که درآنزمان معمول و مرغوب و عالمانه بوده ؛ اکنون برای فهم و درکِ همگانی ، آسان نیست.

باید دانستکه بکار گیرندگان چنین نثرهای پیچیده ای در آنزمان ، خودرا سروگردنی بالاتر از دیگران میدانستند وتمام افتخارشان این بود که هرچه بیشتر کلمات و عبارات و جملات ِ نامأنوس عربی را بکارگیرند که فهم و هضم آنها در توان همگان نباشد . و از بکارگیری چنین به اصطلاح" صنعتی" ، بخود میبالیدند!!

این نثر را بویژه باخط شکستة نستعلیق وبا بکارگیری درصد بسیار بالائی از واژه ها ، عبارات ، اصطلاحات ، ضرب المثلها و... عربی،آنهم بدون مراعات نشانه گزاری (punctuations )؛ تحویل خوانندگان اندکِ خود میدادند.

من کوشیده ام تا آنجا که ممکن است ؛ با امروزی کردن روشِ نوشتاری آن ، و با بكارگيري نشانه گزاریهای لازمِ امروزی ؛و شرحِ لازم واژه ها ، بدون هیچگونه تصّرفی در متن و مفهومِ اصلی ؛ خواندن ودرک آنرا برای خوانندة امروز، بقدر امکان ، آسان نمایم. بدینمعنی که : واژه ها و ابهامها را هم در پایانِ گزارش ، روشن و به فارسی ساده وامروزی ، معنی کرده ام و جملات عربی رانیز در حد امکان ، همینطور . امیدوارم توانسته باشم با اینکار ، تا اندازه ای از مشکلاتِ نوشتة گزارشگونة فرهادمیرزا که نمونة یک " نثر مسّجع قاجاری" است، کاسته باشم.


( 1)بتاریخ شهرجمادی الاولی ، جناب "حسنعلی خانِ وزیر مختار"

جناب وزیر مختار : مدتی بود که از ملاحظة خط زیبا که از سواد(1) دیدة حور است ، خاصه در قرطاسِ(2) صاف که تابشِ الماسِ شفاف داشت ؛ محروم بود .خوب شد که نامدار نامه (3) ، درآمد؛گفتگوی عروسِ مأنوس مایه ی رُفت و روی حرفهای منحوس شد .و از آمدنِ گروس و بردنِ عروس ، غمها رفته گشت والمها رُفته. انشاءالله ورود و مشهود و مقصد و مقصود ، همه مبارک و مسعود است . نوشته بودید :" بی لطفی بنده امتداد یافت ." حاشا و کلاً که در مهرِخود قصوری(4) و در میلِ خود فتوری(5) نمیدانم . معلوم شد که حضرتِ حسام(5/1) والا مقام و جناب وزیر با احتشام ؛ دام اقبا لهما مدی الاّیام ، تنها قاضی رفته اید ، که راضی برگشته اید . تا ورود کردستان هیچ این داستان نبود و همین کاری که حالا بمبارکی مقصود است ؛ از حمایت من مشهود است.

پس از آن ، نمیدانم چه در پیمانه کردند به یک پیمانه اش دیوانه کردند؟

شما قربِ حضور داشتید و من دور . شما مهجورشدید و من محروم . چه بافتید و چه یافتیدکه همچه شد؟ بقول عرب :" ا ستَنوقَ الجَمَل واستحجر الطین "(6)ولی رمّالان نقطه چین و شانه بینان نکته بین ، که " ملجیان"(7) و" انکیس(8)" حکم از سیلان و تفلیس می کنند و با عوجاج(9) خطوط شانه از امتزاج و خطوط زمانه حدس میزنند ، چنین میگفتند ویحتمل که شما هم خبر نداشتید . گاهی دیة سبعه آلاف و حرف گزاف پیش آمد که این مقتول (10) کلباغی و مخذول(11)غیر طاغی(12) چون صاحب چراست ، دیة او فلس و پشیز نیست . و دمی گفتگوی " مندمی(13) " بمیان افتاد که این گرگهای بی عقل و َهش از اراضی شیرکَش(14) ممنوع باشند و زمانی گرداب موج خطر و استصحابِ(15) فوج ظفر حایلِ(16) ساحل ِ وِداد(17) شد.و یقین بود با آن جریمه ،کلباغی ، کّل یاغی میشد و" مندمی" یکدمی آسوده نمی نشست و در افواجِ صد گانه ، یکی حّق این بندة آستانه است . الحمد الله تعالی از خودتان انصاف دارید که اینکار خلاف است و اینحرف گزاف . وصول این وجه کثیر از قوة این طایفة حقیر خارج است و رفع آن اشرار ، از آن ارا ضی ، بخلاف عهود ماضی(18) است و یک فوج در حضیض(19) و اوج بمن میرسد الحمدالله تعالی امر عروسی و خیر، رفعِ حرفهای بیهود ه و ضَیر(20) کرد . نوبت سِلم و صفا و عشرت ووفا است . کاش وقتی دست بکار میزدید که برای ما هم فراغتی حاصل میشد که از رزم و جیش ، به بزم و عیش میپرداختیم و باین بهانه از صدای ترانه از دور مجلسی میساختیم که گاهی نوبتِ رزم است و گاهی نوبت ساغر.نوشته بودید که :" بی لطفی من به عامة گروسی ها، در نظر ها ثابت است ". واجتَنِبوا قَولَ الّزِوَر .(21)این مگو و هر چه خواهی بگو. مگر سالهای سابق را فراموش کرده اند که درخدمت شما خاموش شده اند.احشامشان بی چون و چرا آسوده و اغنامشان در چرا غنوده . الحمداله تعالی از "گنجی(22)" رنجی ندیده و از " نقدی(23) " بقدر" نَقَدی(24)" زیانی نرسیده .
دور نیست که فرصت نکرده اند که از آسایش ولایت حکایت کنند و از زمانِ ماضی روایت . اِنّ خَیرُالکلامِ قلّ وذّل .(25) باری قالیچة قشنگ ، که نمونهّ فرنگست رسید. خانه آباد ، محّبت زیاد.ماشاءالله در زرنگی تمام هستید که سوغات طهران و مبارکباد فتح اورامان و هدیة اجازة عروس کردستانرا بیک قالیچه و باز یچه ، تمام می کنید . هیهات هیهات ؛ لمّا توعَدون ؟ (26) تا از طرایف(27) تفلیس(28) و ظرایف پاریس و تنسو قات(29) چین و تحف قسطنطین نفرستید ؛ مشکل است که اینکار صورت بگیرد . و کسی این عروس را بر تخت و این تخت را بر بخت سوار کند . تا امین حاجی و آقا عبدالحسین ِ ماچی ، چه صلاح دانند.چو ن حکایت اورامان بمیان آمد خوبست قدری از آن مردمان دیونژاد و وحشیان بد نهاد بنویسم:اين طایفة شریر(30) از برنا وپیر، بخیالِ شوامخ(31) و قلالِ(32) بوا ذخ(33) ، استظهار(34) داشته سالیان دراز به تاخت و تاز عادت نموده یک سال را بخیالِ تغییر حکومت از تدبیرِ خصومت ، آسوده بودند . در معنیِ لطایفِ سخن ،" هدنه علّی وخَن"(34/1 ) داشتند تا اینکه از این خیال مأیوس شده ساختنِ قلعة مریوان ، بحکم" دیوان"(35) که خلاف رأی" دیوان"(36) بود ، بمیان آمد . استحکامِ آن مکان را مایة تزلزل ارکان دانستند و چندی بخیال رفتن قلعه وگرفتن محمد باقر خان و خرابی مریوان افتادند و رفتن مرا به آن سامان ، مایة تقویت آنها دانسته است . محّرک خارج(37) و داخل(38) قوی وآن ابلهان غوی(39) شده غفلتاً آن حادثة کارثه(40) که هیچ زمان و اوان در این ولایت معهود نبود، اتفّاق افتاد . استخلاصِ(41) من درآن میان ، غریب تر از همه بود که در آن تیر باران شاید در آن میانه یکی کارگر شود.

از فضل الهی و اقبال اعلیحضرت شاهنشاهی جستیم و رستیم. و الحمدالله خستیم و شکستیم . فلیس الفرار الیوم ، عاراً علی الفتی اِذا عَرَفت منهُ ا لشّجاعه بالأمس (42) پس از آن واقعه، این ابلهان چنان دانستند که اعلیحضرت قدر قدرت همایون(43)روحنا فدا از انتقام این امر خطیر و اقتحام( 1/43) در این کار کثیر مضایقه خواهند فرمود. وَ اِن لَم یَطفا ها عُقلاء قومِ ، یَکونُ وقودها جُثَث عِظامِ.(44) الحمدالله به غیرت ملوکانه و حمیّت شاهانه لشکر جرّار(45)، به این دیار مأمور فرمودند؛ بِجَیش تضّل الأبلَق حَجَراتهِ بیثرب اُخراهُ و بالّشام قادِمهُ .(46)پس از ورود به سنندج به سلیقه های مستقیم و معوّج(47) هر کسی حرفی میزد و این بنده درگاه که از جانب اعلیحضرت شاهنشاه اختیار سپاه داشت ؛ سه فوج و دو عراّدة توپ و" قو پوز"(قُنپُس) از طرف یمین به "شامیان(48) "و "کَلَوین(49)" مأمور ساخت .

پس از ورود به آنجا ، فوج ظفر که در اواسط ماه صفر رفته بود ، با تفنگچی بانه وسقز و مریوان به آن اردو ملحق شده و به اتفّاق در" تپة شیخ سلیمان" که محاذی دربندِ "کلوین" است ؛ رحل اقامت انداختند و در غّرة ربیع الثانی ، آن جنگ ناگهانی در دربند کلوین اتّفاق افتاد . چون مکان سخت و انبوه از خار و درخت بود ، لشکریان منصور چندان صرفه نبردند، از آنها سیپه (50) وسنگر بود و ، از اینها سینه و پیکر.باوجود این ،از صدمت توپ خایب و منکوب برگشتند. واز طرق مختلفه که تعیین شده بود، بخیالِ شبیخون افتادند.
بعون ربّانی واقبالِ سلطانی، شب 28 ربیع الثانی دوهزار( 2000 ) سوار و پیاده که به کشتن و ، کشته شدن آماده بودند؛ از راه" ویسه" و " مه ره س" ، چون دعای مستجاب ، برآن جبال و هضاب ؛ عروج کردند. وچون بلای نازل ، بر" دزلی " داخل شدند. وبخیال کسی خطور نمیکرد که از آن راه باریک در آن شب تاریک ؛ یکنفر بتواند برود. تا به پیاده وسوار ، و توپِ دشمن شکار ، چه رسد !از صدای شیپور ، آن مفسدین ِ مغرور ، از خواب غفلت بیدار شدند.

چون بجهت عبور از" آب سیروان" اغلب تفنگچیها بطرف لهون رفته بودند؛ وقتیکه از تسخیر دزلی خبرشدند، به هیأت اجماع به عزم قتال و نزاع آمدند.(51)نایرة حرب درآن ، طنین و ضرب اشتعال یافت. زنود از مرافق و رؤس از عواتق افتاد.(52) از آنجمله در خیل ِ عدو "شیخ کدو"(53) و قاتل شیخ عبدالکریم (54)، به دَرَکات ِ جحیم رفت. تا از عون کردگار و اقبالِ شهریار ، شکست فاحش خورده کَاَ نَهّم حمرُ مستَنفَره فرّت مِن قُسوره. (55)تا "حوش و بدرانی"(56) آن بوش ظلمانی را تعاقب کردند و ، آنجارا تصاحب نمودند. ودر آنجا مجال زیست را محال دانسته ، از قهر و زور تا "شهرزور" شتافتند.افواج سه گانه و، تفنگچی سقزی ومریوانی وبانه ؛ دادِ مردی دادند.(57)و2فوج و 3 عراده قوپوز ،از طرف یسار برای جلب نفع وسود؛ و سلب فتنة نفسود(نوسود) ، مأمور نمود. (58)
الحمد اله تعالی ؛ بسلامت رفتند در منزل ِ پاوه . بعضی سخنان ِ یاوه محمد سعید سان نوشته بود که :" 10 نفر تفنگچی در سرِ پل گذاشته ام که تا 10 سال لشکر" سلم وتور" از آنجا عبور نمیتواند بکند. نفخ ِصور مگر کوه اورامان را متزلزل نماید."(59)پل چوبین راکشیده و سنگرهارا بسته ؛ به عزمِ جدال نشسته بودند. لشکر مسعود روز ورود به یورش و شورش ؛ چشمة آب را گرفتند.که اگر آن چشمه به دست لشکر نمیافتاد؛ از بی آبی ، بیتابی داشتند. وشب 21 ربیع ا لثانی "اعتمادالسلطنه "(60) بیخبر مارپیچ سنگر را تا کنارِ رودخانة سیروان برده ؛ صبح که فوج افشار خبردار شد، به غیرت آمده سنگری دیگر بستند و، شناورانِ هردو فوج ؛ از آن طوفان و موج ، احتیاط نکرده از آب به شتاب گذشتند.
سنگرهارا گرفتندکه در حقیقت چون بط از شط وچون عُقاب برآن عَقاب(61) برآمدند. واز دریای سیروان و کوه آتشفشان پروا نکردند. گلولة نارنجک و قوپوز در آن حوالی و حواشی چون ذّرات متلاشی شد. که" بکر "(62) با کید و مکر ، از صدمت ِ گلوله به هوا رفته جزء زمین گردید.روز24 ر بیع الثانی1286هق [ =1867م]تفنگچی هردو اورامان از بام تا شام ، به عزم رزم پیش آمدند. کُلّما اوقدوا ناراً للحرب اطفاء ها الّلآ ،(62) مغلوب و منکوب برگشتند. واللّا هو تّم نورهِ ولوکرهِ المفسدون. (63) یکدسته سربازفوج افشار که در قلة کوهسار سنگر داشت؛ لنگر اقامت و جلادت انداخت وآن مخاذیل(64) شکسته کمان وگسسته کمند ، رو به گریز نهادند وهمگی دانستند که شکستن پل چوبین ؛ چون بستن رخنة مویین است. (65)در آنروز حضار و بدوی برافشار و فدوی تحسین نمود. وبرجوانمردی"علی اکبرخان " و"جوانرودی" آفرین .(66) پس از آن چند روزی برای ساختن پل و یافتن ُسبُل معّطل شده ؛ روز 2 جمادی الاولی باشیپور و بالابان ، به نفسود روان شدند.
در عرض راه" رحمان رجیم " و "عثمان سقیم " پسرانِ " سعیدِ" غیرسعید و شّقی عنید،(67) بجنگ آمدند و به تنگ برگشتند. وپرچم ماه چم در نفسود که پاتخت لهون است، افراشته شد.الحق افواج خمسه(1/67)، سه خارج و 2 خمسه ؛ در خدمت سبقت گزیده اند. اکنون به چراندن وجیره و علیق و خوراندن میره ودقیق واکل انجیر و انار وشرب آبهای خوشگوار مشغولند.(68)آن سرهنگهای جوان در آن اطوار شامخه و انجاد باذخه(69) درند و اقتراع بزقة" شَما "(70) ، کوتاهی نکردند.[!؟]

تا این سرهنگ جوان در این سور وسرور چه کند . و بالفعل همگی از جوان و پیر و صغیر و کبیر، انتظار مراحم بیکران دارند که دریای نوال شاهنشاهی موج گیرد و، موج عطاء اوج پذیرد. (71)یکی نشان بافرّو شأن ویکی حمایل منطقة مماثل(1/71) و یکی خلعت مهر طلعت و، یکی منصب و مواجب بگیرد.(72)"محمد بگ جاف"(73) گفته بود : " که به اتفاق دو اورامان ، دولتین علّیین(74) از عهدة آنها برنمیآیند نمیدانم شاهزاده چه اصراری دارند." الحمداله تعالی دولت علیة ایران ، با لشکر قلیل به این فتح جلیل ونجح نبیل(75) ، فایز و جایز شد. ودر این سرحدات قرون بیشمار ، این قراء مسامرة لیل[افسانة شبانگاهی] و مذاکرة خیل خواهد بود. وساختن قلعة مبارکة شاه آباد مریوان که در اینزمان کمتر از فتح اورامان نیست، با آن وحشت و دهشت که خاص و عام را گرفته ؛ از ساختن و پرداختن ، کوتاهی نکردیم. (76)دیوار قلعه به قطر 3زرع از آهک و سنگ وبه ارتفاع 5 زرع نزدیکست که به انجام و اتمام برسد. وزمان خصب و راحت . همه فارغ البال و رافع الحال بودند که با چینه وخشت از عهده برنیامدند که درآن سرحد برای دولت علیه مایة خجلت خفیه بود. الحمداله تعالی از بختدارای دیهیم و تخت، آن برهان مخصوص و بنیان مرصوص(77) ، ساخته و پرداخته .

امیدوارم که انشاءاللا تعالی ، همین امسال به انجام برسد. که از تأیید پروردگار وباطن ائمة اطهار ، چنان بقعة برانداختیم و چنین قلعة ساختیم. تا دشمنان دین ودولت کورشوند و ؛ دوستان مسرور.فَقَطَع واَبَر القومَ الّذینَ ظَلَموا والحمد للاه رّب العالمین. (78) نامدار(79) یک دو روزی برای جواب معّطل شد. ولی این کاغذ تلافی زمان سابق را کرد. اذن عروسی خواسته بودید ، انشاءاللا تعالی مبارک است. یا یَحیا خُذ ا لعروس بقّوه ، وا لگروس بقِنوه. (80) اینک به رفاقت آقای ناظر، به خدمت میرسد.

هرآن ناظر که منظوری ندارد چراغ دولتش نوری ندارد.

انشاءاللا تعالی در تهیه و سرانجام باشید. که فصل میزان در عقرب ، میزانِ عیش و طرب است. انشاءاللا شما در وقت خزان ؛ به بهار شادکامی ، کامیاب باشید. نوشته بودید خیلی میل دارید که اگر فراغتی باشد؛ به کردستان بیایید، امسال نوبت شیران گنجه است و میران پنجه. (81) کلیم ، از دستِ بیدادِ که نالی به کشتِ ما ، گذارِ لشکر افتاد ! هروقت تشریف بیاورید، بسته به میل شما ست. ازنواب حسام دام اقباله بحق الّرسول ، مدتیست که خبر ندارم. گویا به "شهرستانک" تشریف برده بودند و من از کثرت مشاغل که آنی غافل نیستم؛کمتر فرصت عریضه نگاری داشته ام . زیاده زحمت است.

-------------- آگاهی بیشتر : درآن سالها البته خبری از جاده ی پاوه- نوسود و پل دوآب نبوده و لشکر مهاجم از راه "پاسگه" به دشه رفته وسپس ازتنها راه عبور ومرور آنزمان " همان = خمان= کوزه های بزرگ آب" به سوی روستای کنونی "هیروی" که آنوقت بوجود نیامده بوده؛ سرازیر شده اند. در همین حوالی بوده که لشکریان از بی آبی در رنج شدید بوده اند .چون از ترس تفنگچیان اورامان که آن سوی رودخانه ی سیروان ،سنگر گرفته بوده اند؛جرات نزدیک شدن به سیروان را نداشته اند. سرانجام چشمه ی موسوم به "کانیچه رمه" را کشف میکنند. همان چشمه ئی که اکنون در غرب ده هیروی قرار گرفته و انارستان نسبتا بزرگ هیروی را آبیاری میکند. ک،ن،


________________________

(1)- سیاهی ، که در اینجا منظور مرکب سیاه بّراق و درخشنده است.(2)- قرطاس : کاغذ (3)- نامه رسان ، پیک ، قاصد(4)- قصور : کوتاهی درامری یا کاری (5)- فتور: کمکاری ، غفلت ، سستی (5/1)- حضرت حسام : اشاره به آقای حسام السلطنه است. و جناب وزیربا احتشام ؛ اشاره به "میرزا سعیدخان" وزیر خارجة وقت است. (6)- زبانزدی است عربی . اشاره به کسانی است که در سخن دیگران میپرند.(7)و(8)- نام دو خانه از خانه های 16گانة" رمل " است.(9)- اعوجاج : کجی ، پیچیدگی (10)- مقتول کلباغی : اشاره به کشته شدن ِ یکنفر از عشایر کلباغی است . این واژه را بیشتر با "گ" میگویند و مینویسند ولی با شرحی که در تاریخ هورامان ، تدوین و گردآوری آقای مظفربهمن سلطانی هورامی و مقدمه و تصحیح و تعلیقات آقای دکتر نادر کریمیان سردشتی ؛ آمده، باید "کلباغی" درست باشد. (11)- بی بهره از هرگونه یاری ویاوری (12)- طاغی : سرکش ، متمرد . (13)- مندمی = طایفه ئی از ایلات مرادی + تاری مرادی ، دربین سنندج و گروس .(14)- نام روستائی در گروس(بیجار)(15)- استصحاب : همصحبتی ، مدد رسانی (16)- حایل : مانع ، بازدارنده (17)- وداد : دوستی (18)- گذشته (19)- حضیض : پائینترین سطح (20)- ضرر ، زیان (21)- ازگفته های مّزورانه دوری کنید.(22&23) – دونفر از سرکردگان ایل مندمی بوده اند. (24)- نَقَد- نوعی گوسفند است.(25)- بهترین سخن آنست که کوتاه و ملایم باشد. (26)- شگفتا از آن پیمانی که داده بودید؟ !(27)-" طرایف "، جمع طرفه یعنی ناب و نایاب و تازه . تفلیس (تپلیس) ، پایتخت گرجستان . (29)- پارچه و اشیای گرانبها و بیمانند ، کمیاب ، سوقاتی ، ارمغان و... (30)- آقای فرهاد میرزا آنچه از دور وبریهای خود ش در مورد مردم هورامان شنیده ویا درپرونده هاو نوشته های مغرضانه و کینه توزانه ، خوانده؛ بدگوئی و بدنویسی بوده ست . پس باذهنیتی پراز کینه و دشمنی از هورامان و مردمش نام میبرد و احساس ِ همراه با انتقام مضاعف ، تا تحقق این آرمان ، اورا رها نمیکند. میبینیم که او از مردم اورامان به نام "دیونژاد"و"شریر" نام میبرد. این همان اتهّام ناروائی استکه از همان سدة نخستینِ اسلامی ، تازیها و تازی شده ها به یارسانان و پایداران و پایوران کُرد ، بستند - افسانة توراتیی که گویا : "بلقیس" ، همسر سلیمان (پادساه – پیامبر) قوم یهود با دیوان خوابید و نژاد کورد از این همخوابگی نامشروع ، پدید آمد - ؟! این افسانة صددر صد ساخته وپرداخته از آنجا ناشی میشود که ملت کورد در سرزمین آبا واجدادی خود مورد تهاجم وتاخت و تاز بیگانگان قرارمیگیرد ؛ ولی چنان دلیرانه و پهلوانانه از خود و نیا خاکش پدافند مینماید که دشمنان را به ذلّت و خواری مینشاند. این افسانه ی انتسابی به ملت کورد بعدها در جریان کشت و کشتارهای فرقه ئی اسلام (سنه وشیعه) مانند بسیاری دیگر از اهانتهای متقابل ، حتا به منابر و مساجد هم کشیده میشود!! "مارگرتا" یک دخترخانم آمریکائی، تز دکترای خود را اختصاص به پژوهش و بررسی این موضوع داده و اسم کتاب تحقیقی خود را The Children of the Jinn” " یعنی "بچه های جن" گذاشته است. خانم مارگرتا ، برای این پژوهش به کوردستان رفته و ماهها درمیان کردان زیسته و کتاب خودرا برمبنای مشاهدات عینی و آکادمیکی ، به پایان برده و نتیجه گرفته استکه : ملت کورد یک قوم ریشه دار و اصیل آریائی و از نژاد هند و اروپائی است . که پیش از همة اقوام موجود در منطقه ، در سردمین کنونی خود ساکن و شهرنشین بوده است. ایشان اتّهام وارده را بیجا و بی اساس خوانده است. امیدوارم کتاب ایشان روزی ترجمه شود و در دسترس همگان قرار گیرد. (31)- بلندیهای کوهها (33 و32)- قله های بلند(34)- پشتگرمی ( (34/1گردهمائی برای علّتی ، نه برای آشتی . (35)- دیوان = دربار (بارگاه حکومت) (36)- دیو + آن = جمع دیو ، نامیکه فرهادمیرزا روی مردم هورامان گذاشته است. کم نیستند کسانی اندیشه پوسیده که هم اکنون نیز براساس ِ افکار اسلافِ واپسگرا و خرافه پرست خود ؛ کُردهارا آماجِ زخم زبانهای خود قرار میدهند تا بیشتر اثبات کنند که خود از کدام تخمه نژاد دارند. (37و38) – اشاره به مخالفانِ داخلی و کارگزاران حکومت عثمانی در نزدیکی مرزهای کردستان است. که آنوقت پاشایان بابانی بوده اند. (39)- غوی= گمراه (40)- کارثه = فاجعه ، درد واندوه جانکاه . اشارة فرهاد میرزا به رویداد ِ تهاجم تلافیجویانة تفنگداران هورامان است به اروگاه فرهاد میرزا وهمراهانش در نزدیکی روستای" انجمنه" که اکنون از توابع سروآباد مریوان است. سالی پیش از اینواقعه ی هجوم ؛ فرهاد میرزا در یک توطئة ناگهانی ، " حسن سان " حکمران بزرگ هورامان را در مسجد روستای بیلک (بیله) ی نزدیک دریاچة زریبارِ مریوان توسط فراشباشیهایش غافلگیرکرده و ناجوانمردانه کشته بود. بعلاوه برادرانش (مصطفا بگ و بهرام بگ)را نیز پا در زنجیر و کت بسته با تحقیر و شکنجه به سنندج برده و زندانی کرده بود و تلاشهای یکسالة بستگان آنها برای رهائیشان بجائی نرسیده بود . این بود که کاسة صبر فرزندان ، بستگان و اهالی هورامان لبریز شد . لاجرم باردوم که فرهاد میرزا سرشار از بادة غرور و پیروزی گشته بود ، بیباکانه برای بازدید مریوان ، قدم پیش گذاشت ودر اردوگاه بین راه در انجمنه مورد شبیخونِ تلافیجویانه قرار گرفت و اگراز مهلکه اورا فراری نداده بودند ؛ کشتنش حتمی بود. کتابهای تحفة ناصری ، بکوشش آقای دکتر حشمت اللًا طبیبی ، تاریخ هورامان بکوشش آقای دکتر نادر کریمیان سردشتی ، تاریخ مردوخ و... بتفصیل در اینباره نوشته اند. (41)- رهائی ، رستگاری ، نجات (42)- در کتابها نوشته شده است که فرهاد میرزا پس از آن شبیخون هولناک وآن فرارِ دردناک، تا مدتها این تک بیت عربی را باخود زمزمه و تکرار میکرد تا اندوه این فرار را با سرور آن پیروزی ، از بین ببرد. من برگردانِ فارسی آن تک بیتِ عربیرا در مقاله ئی جداگانه چنین آوره ام: امروز گریز زمیدان ، نه برتو عاراست گر زدیروزت ، دلیریئی در کار است ک. ن. (43)- منظور ، ناصرالدینشاه قاجار پادشاه وقتِ ایران است. (43/1) - بییاکی ، نترسی (44)- اگرخردمندانِ قوم ، این آتش را خاموش نکنند؛ جسم و استخوانِ خودِ آنها هیمةآتش خواهد شد. (45)- آراسته وانبوه (46)- اشاره ئی است به یک جملة مبالغه آمیز عربی به مفهوم اینکه : سپاهی با اسبان ابلق که از مدینه تا شام کشیده شده است. فرهادمیرزا با تبختر تمام میکوشد قدرت ِ لشکرکشی حکومت قاجاررا که گویا گواهی بر حسن تدبیر و توانائیهای شخص ایشان است؛ تا میتواند با یک تشابه روائی- مذهبی برجسته تر بنمایاند. خردگرائی امروز اما ، اولی را که در هرصورت بخاطر خودخواهی و جاه و مقام و ثروت و دارائی است و به غنیمت گرفتن وبالأ خره حقنه کردن عقیده وباورِ مذهبیِ خود به دیگران است را؛ محکوم میکند تاچه رسد به این یکی که نشان از کوته بینی و عدم تدبیر و کم خردی محض است. (47)- کج ، نادرست (48)- شامیان ، آن بخش از هورامان که بیشتر به مرکزیت "ره زاو= رزاب " شناخته شده است. (49)- دربندِ کَلَوِ = کلوین : تنگنای دو کوه بهم نزدیک شده که جادة دزلی – مریوان از آن میگذرد. (50)- سیپه : اینواژ ه ترکی است که از راه نزدیکی و آمیزش مرزی (بابان- اردلان ) وارد شده ودر هورامان بکار گرفته شده است وهم اکنون نیز در هورامان لهون استعمال دارد. روشنگری بیشتر اینکه:" سیپه " را درهورامان برای شکار کبکهای مهاجر ( هنگامیکه از گرمسیر به کوهستانهای سردسیرشاهو برمیگردند)با سنگ مانند سنگر محکمی میساختند. ظریفکاریهائی درآنها بکارمیرفت که کارِهرکسی نبود. یادم میآید که در آخرین ماه زمستان هرسال (اسفند) که مهاجرت دسته جمعی کبکها آغاز میشد ، اهالی هورامان لهون سیپه هارا آماده و پرچین تازه میکشیدند و بامدادان در هوای گرگ و میش و عصرها یکی دو ساعت به غروب آفتاب مانده درآن سیپه ها که " ویارگا = گذرگاه " نامداشت ؛ به کمین می نشستند . این سیپه ها در کمر کوهها قرار داشت . جاهائیکه کبکها پس از پروازهائی که از دور دست داشتند ؛ به آنجا میرسیدند و شکارچیان کمین کرده از سوراخهای سیپه پرواز یا حرکت زمینی کبکهارا به دقت تمام زیر نظرداشتند تا به تیر رس میرسیدند و آنهارا بیرحمانه شکار میکردند. (51)- درجریان این جنگِ نابرابر تحمیلی ، نوسود مرکز حکمرانی هورامان لهون و دزلی مرکز فرمانروائی هورامان تخت بوده است. فرهاد میرزا تمام توان بالفعل نظامی مرکز و همدان و زنگان و قزوین و ارومیه وگروس وکرماشان و کردستان و دیگر نیروهای عشایری محلیرا ، علیه هورامان بکار میگیرد و در دو جبهة هورامان تخت و هورامان لهون ، با تجهیزات موجودِ زمان ، بکار میاندازد. سر فرماندهی ارتش مهاجم هورامان لهون با بیوک خان سرتیپ بوده و سرفرماندهی سپاه مهاجم هورامان تخت به عهدة سعدالدوله .(52)- زنود : جمع زند یعنی بازوها . مرافق : آرنج ها . رئوس : سرها . عئاتق : شانه ها میخواهد بگوید: اندامهای بدن دشمن گوشت ِ دمِ توپها شدند. (53&54) – شیخ کوله که (شیخ کدو) یکی از طبل زنان و مشوّقین تفنگچیان هورامان بوده که پیشاپیش اردو با دو(2) کدوئی که زیر بغل داشته بهم میزده و شعر وآهنگِ حماسی میخوانده و شعار میداده ونیز به گردن هریک از تفنگچیان قطعة کوچکی ازکدوی خشک شده که گویادعائی برآنها خوانده ، میآویخته تا روحیة تفنگچیان هورامان را قوی نگاهدارد. شیخ عبدالکریم دگاشیخانی هم یکی از رابطهای سالخوردة دولتی بوده که مایل بوده بین بگزاده های هورامان و دیوان والی ، با مسا لمت آشتی برقرار شود. امّا در جریان این رفت و آمدها به تحریک خانم حسن سان بوسیلة بهرام میرزابگ پسرعمو و ناپسری حسن سان ، پیشتر در دزلی کشته شده است. فرهادمیرزا ولی ،قاتل این پیرمرد 100ساله را شیخ کدو معرفی کرده است. !؟ درتاریخهای هورامان از کشته شدن بهرام میرزا بگ نیز دراین چنگ ، سخن رفته است.(55)- مانند گورخرهائی که فرار میکنند تا خودرا از چنگال شیر برهانند. (56)- نام محلی است زیبا ونسبتًا مسطح در کوهپایة بین دزلی و دره کی در هورامان تخت. (57)- نامهای سپاهیان دولتی و تفنگچیان ِ عشایری سقز ، بانه و مریوان و...که درآن جنگ علیه هورامان شرکت داشتند. (58)- جبهة دزلی را "یمین= دست راست" و هورامان لهون را "یسار= دست چپ"خوانده و میگوید 2لشکر و 3 – ارابة توپ قوپوز[قنپس] به هورامان لهون اعزام داشته است. (59)- نقل قولی است از محمد سعیدسان که فرهاد میرزا بیشتر بخاطر هم قافیه شدن واژه ها ، درردیفِ "پاوه " ، آنرا "یاوه" خوانده است. آنوقتها پل دوآب وجود نداشته و تنها پل ارتباطی نوسود- پاوه یک پل چوبی بوده که در نزدیکی روستای شیخا (تنگترین نقطة سیروان ) به نام پرد ه به رزی ؛ قرارداشته است. به محل آن پل "پردیوَر یا پرده بَردینه" نیز گفته شده است . پردیوَر خاستگاه و آرامگاه سان سهاک (سلطان اسحاق670-830هق 1270-1400م) میباشد. درواقع"شورای جم بیا و بس " (دیوانعالی یارانِ سان ) بعدها یاران حقیقت یا اهل حق از همین مکان مایه گرفته و تاکنون ادامه دارد. دفاتر پردیوَری و زیور حقیقت از کتابهای منظوم ودر عین حال مقدس اهل حق اند که به زبان گورانی (هورامی)که یکی از جانشینان زبان پهلوانی است ؛ سروده شده اندو مربوط و مسّما به همین مکان هستند. سالها بعداز این جنگِ تحمیلی محمدرشید بگ فرزند شایستة جافرسان پل بسیار محکم و آبرومندی با پایه هائی که از سنگ و گچ و ساروج بوده در روستای شیخا ساخت که پایه های مهندسی واستوارِ آن هنوز باقیست. (60)- مصطفا قلیخان ملقب به اعتمادالسلطنه فرماندة لشکر همدان بوده که درآن جنگ شرکت داشته. (61)- عَقاب : صخرة بلند و برآمده. (62)- منظور "بکربگ" برادر ِ زنِ عبدالرحمان بگ است . (63)- یکی از آیه های سورة مائده است که : " همینکه آتش جنگ را برافروختند؛ الّلا آنرا خاموش کرد ؟! "ولی کی به خانة کی هجوم آورده؟ وآن اللاّ کدام است که پشتیبانِ قاتل و کشتارگر و عارتگراست؟!63/1))- فرهادمیرزا با دستکاری در این آیة قرآن ، ...." المفسدون " را بجای "الکافرون " گذاشته. که یعنی: الّلا نور افشان است، هرچند کافران بد باشند . ما در درازنای 1400 سال ِگذشته بارها و بارها از سوی حاکمان و شریعتمداران و حتا طریقتمدارانِ خودی و بیگانه ، بخاطر باورهای اصیلمان ؛ مورد اهانت و تحقیر قرارگرفته ایم . آخرین آن در همین سال1358خ(1979م) از سوی آقای خمینی بود که خطاب به ملت کُرد گفت : " من میدانستم اینها مسلمان نیستند، حالا فهمیدم که انسان هم نیستند؟!" وبه دلیل همین باور استوار بود که آخوندک مقّلد شیعه ئی را خود از بیجار (گروس) برگزید تا پای منشوری را که براساس فقه شیعة اثناعشری ، بجای" قانون اساسی ایران "نوشته بود ، به نمایندگی 5 میلیون کرد سنی مذهب ؛ مانند دیگر مقلّدان ، با پوششِ ظاهری رای گیری به مجلس به اصطلاح خبرگان فراخواند!؟(64)- مخاذیل : جمع مخذول ، یعنی انسانهای پست؛ خوار . 065) – کنایه از کارِبیهوده است. مانند آب در هاون کوبیدن و.... (66)- حضار و بدوی ، منظور شهری و روستائی است. دراین جنگ علاوه بر فوجهای همدان، ارومیه و افشار (هوشار) و جمعی از لشکر 10هزارنفری حاج قنبرعلیخان سعدالدوله،عشایرجوانرود،کشکی (گشکی) ، باشوکی،و...نیزحضور داشتند . (67)- فرهادمیرزا کوشیده است با بدترین واژه ها ی ممکنِ اسلامی – عربی، مانند: رجیم، سقیم، شّقی وعنید ؛ از"محمد سعیدسان و فرزندانش ،نام ببرد . کینة زهرآلود و ژرفِ وی ادامه مییابد تا اینکه سرِ بزنگاه با مّکاری وفریبکاری آنرا بیرون میریزد. یعنی سان و رحمان بگ و جمعی از همراهان ایشانرا توسط علی اکبرخان ، در قلعة آلانی (جوانرود) ، ناجوانمردانه به قتل میرساند. (1/67)- خمسه : نام پیشین استان زنگان(زنجان) کنونی است که آنزمان شامل زنجان وابهر وطارم(تارم) و ماه نشان و... بوده است.(68)- خمسه : نام یکی از لشکرها که از منطقة خمسه بوده اند. "میره " و"دقیق" به ترتیب ، یعنی : غلّه ، آرد . (69)- انجادِ باذخه : پشته ها ، تپه ها ، بلندیها ( کوههای بلند) . (70)- آتش زدنِ منطقة شَما . شَما نام ِ جنگل و گندمزارو کشتزار مشهوریست که رو به روی روستای شیخا ،(آرامگاه سان سهاک) درکنارِ رود سیروان ، قرار گرفته است. (72و71)- فرهاد میرزا قتل و غارت و آتش زدن و آواره کردن مردم هورامان را با افتخار گزارش میکند و درمقابل آن ، برای کشتارگران و آتشزنان و غارتگران و تجاوزگران ، طلب ِ پاداش از ناصرالدینشاه مینماید. (1/71)- علی اکبرخان پسرمحمد صادق (نوة امان اللاخان بزرگ) اردلان ، پس از پیروزی در این نبردِ نابرابر، سهم شیررا از آن خود کرد. به اینمعنی که مالکیت هورامان لهون را با لقبِ "شرف الملک"ی دریافت داشت. من خوب به یاد دارم که تا زمانیکه هورامان لهون به روال عشایری بود ؛ وارثین علی اکبرخان شرف الملک ، ادعّائی مبنی برمالکیت خود برهورامان ابراز نکردند. اما با آمدنِ نخستین نمایندة کشوری دولت مرکزی به پاوه؛ (1336خ) یعنی آقای مهدی رئوفی به عنوان ِ "فرماندار اورامانات"، ادعای مالکیت بر پاوه ، در دادگاه مطرح شد و اهالی پاوه برای باز پس گرفتنِ مالکیت شهرک خود ، مبلغی پول که از سرشکن کردن آن روی خانوادها ، جمع شده بود، به وارثین علی اکبرخان شرف الملک دادند و رضایت آنهارا جلب کردند و قالِ قضیه کنده شد. علی ... اندکی پس از رفتن فرهاد میرزا ازکردستان ، درسال 1292 هق به نیابت حکومت کردستان منصوب شد. پیش از آنهم در جوانرود مدتها حکومت میکرد. پس از کسب پیروزی در جنگ هورامان ، مدتی برادرش موسا(موسی) خان را به حکومت هورامان لهون گماشت. که مرکزش در نودشه بود. (73)- محمد بگ جاف : بعدها "محمد پاشای جاف " پسر کیخسرو بگ ، از سران نامدار عشیرة جاف است که شخصی کارامد وشایسته بود. از سوی خلفای عثمانی که آنوفت برکردستان جنوبی نیز ،حکومت میکردند؛ به عنوان "پاشائی " هلبجه و توابع آن منصوب شد. پس از مرگ ایشان (1304هق) ، فرزندانش محمود پاشا و عثمان پاشا نیز ، همین عنوان را داشتند. طاهربگ و احمد مختاربگ جاف(شاعرانِ نامدار هلبجه) از نواده های محمد پاشای جاف هستند. (74)- حکومتهای وقتِ ایران و عثمانی مورد نظر بوده است. (75) – پیروزی بزرگ (76)- اشاره به ساختمان و نوسازی قلعة مریوان است . (77)- مرصوص : استوار ، محکم (78)- آیه ئی از سورة انعام : قومیکه ستم کرد؛ بریده و از جا کنده شد .سپاس برای پروردگار جهان. (79)- پیک ، نا مه رسان (80)- قِنوه: ورزش (81)- گنجه : زادگاه نظامی شاعرنامدارکرد پارسی گوی . بخش(3) به دنبال خواهد آمد.

 

 

هورامان (اورامان) درآینة زمان          (۳)

 

در این بخش بازهم بطور مستقیم درگذرگاهِ تاریخِ معاصر ، به جنگِ نابرابرِ دیگری برمیخوریم که  رضاشاه پهلوی، علیه روال عشایری” هورامان لهون” داشته است.   این جنگ در دیماه  سال ۱۳۱۰ خورشیدی (۱۹۳۱م)درزمان حکمروائی” جافرسان پسر محمد سعیدسان “بر هورامانِ لهون ،  اتفاق افتاد. در این داستان نوشته شدة  مستند به  نثر ونظمِ  اشخاص نامداری چون : سپهبد احمد امیر احمدی ، سپهبد حاجعلی رزم آراء ؛ و روشندلِ بسیار نازک طبعِ پر ارجی چون “  میرزا فتح اله فهیم ” ، با گوشه ئی دیگر از تاریخ هورامان  آشنائی بیشتری پیدا میکنیم.   شاعری روشندل بنام” میرزا فتح ا له فهیم (؟-۱۳۱۹خ) “از اهالی روستای زالوابِ (شله ) سنجابی”، این رویداد را در قالبِ اشعار حماسی فارسی بسیار روان و رسا با امانتداری تمام ،در قالب یک گزارش مستند تاریخی  ریخته که جنبه های  ادبی آن نیز قابل تأمل وتحسین وشایستة  ثبت در تاریخِ هورامان  است  .

بهمین دلیل من آن جنگنامة تاریخی – ادبی را  در اینجا آوردم .

(۱۹۶۳م) یادداشت کرده ام.  از آنجائیکه آگاهی از دیگر جنبه های اجتماعی، فرهنگی، تاریخی و جوگرافیائی  مکانهای  دیگر  هورامانات نیز برای نسلهای آینده ضروری است؛ لازم میدانم پیش از پرداختن به بیان رزمنامه، در رابطه با چگونگی اوضاع واحوال اینمنطقه در  دوسالیکه در دولت آباد و ولدبگی و قبادی بودم  ، اشاره ئی گدرا داشته باشم. . گزارشی عینی و آزمونی که  میتواند آئینة تمام نمای بُرهه ئی از زمان باشد.

زنده یاد سید رضا هاشمی(شهیدی) انسانی وارسته وادب دوست و مهربان بود. ازخرده مالکین روستای تَمتَمِ روانسر و آنزمان ساکن همانجا بود.           در سالهای ۱۳۴۲-۱۳۴۳خ که من برای دایرکردن دبستان دولت آبادآنجا رفته بودم، با روانشاد” سید طاهر سید زادةهاشمی ، مالک وشیخ بزرگِ دولت آباد ، آشنائی اندکی از چند سال پیشتر بطور تصادفی پیدا کرده بودم.وهمین مختصرآشنائی ، در شکستن ِ بن بست دایر کردنِ “دبستان دولت آباد”  که آنزمان در حّد خود ، حکم هفتخوان رستم را برای ادارة آموزش و پرورش اورامانات،  پیدا کرده بود؛ مرا یاری کرد تا به هدف گشایش دبستانِ مورد نظر ، برسم.  روانشاد سیدطاهر هاشمی “درزمینة فرهنگ و ادب ، به راستی یکی از گنجینه های دانش بود.  بویژه در زمینة خط و زبان وفرهنگ فارسی، کُردی وعربی.

من بعدها  از راه ایشان  با سید رضا شهیدی و بسیاری دیگر از شخصیتهای نامدارِ منطقه، افتخار آشنائی پیداکردم .از ایشان درمورد سرایندة روشندل ” فهیم ” که باایشان رفت و آمد و مکاتبه داشته ؛ پرسش نمودم. میگفت : ازهمان سالهای کودکی براثر بیماری آبله که یکی از بیماریهای شایع آنزمان بود؛ بینائی خودرا از دست داده است. واین درست است که هنگامی کسی یکی از حسّهای خودرا از دست میدهد  ؛ برمیزان توانائی حسهای دیگرش افزوده میشود. درمورد میرزا فتح اللا فهیم ، اینپندار کاملاً درست بود . او به دلیل نابینائی ، سوادی نیاموخته بود . اما به زبانهای کردی و فارسی ، در کمال  درستی و انسجامِ کلامی و دستوری ، شعر میسرود . و این براثر افزوده شدن بر میزان هوش و حافظه اش بود.

در آنزمان شاهنامه خوانی (فارسی وکوردی) در دیواخان(دیوانخان = دیوانِ خان)، یکی ازسرگرمیهای بزرگِ ، بزرگان قبیله بود . فهیم در جلسات دیوانی و شاهنامه خوانی شادروان “خدامروتخان سنجابی (سنگاوی) ” همواره حاضر میشده وهوش و حافظة پرتوانتر خودرا برای ُسرایش اشعارِ مستقلِ خود ، بکارگرفته است. آقای محمد علی سلطانی در کتاب  “حدیقة سلطانی ج ۲ ” در پاورقی برگ۱۶۸ از جمله نوشته است که : “نسخة منحصر بفرد این اشعار [منظور ۱۰ هزار بیت کوردی است]درکتابخانة شادروان محمد خان بختیار فرزند مرحوم حسینخان سالار ظفر در تهران موجود بود …”

آنسال (۱۳۴۲خ) که ۸ ماهی ازاعلام” اصول ششگانة انقلابِ سفید”که ، بعدها به”انقلاب شاه وملت” نامبردار شد؛  میگذشت . بودم. (۵ نفر پیش از من رفته بودند و ناکام برگشته بودند !) من ششمین آموزگاری بودم که برای انجام این مأموریت ِ ناکام مانده ، فرستاده شده بودم.       آنسالها آقای رشنوادی (نیک روش ) رئیس آموزش و پرورش اورامانات بود. وآقای مرّوتی که گویا از نواده های همین خدامروتخان سنجابی  باشد، نمایندة آموزش و پرورش روانسر بود. ایشان هم جوان پاک نیت وبیریا وکوشنده ی درستکاری بود.

تا پیش از اعلام اصولِ  انقلابی ششگانة محمد رضاشاه، که نخستین و مهمترین آنها” اصلاحات ارضی ” بود؛ مالکین روستاها که با القاب ِ ” خان ، بگ ، آقا ، شیخ ، سیّد و…) از آنها نام برده میشد ؛ مخالفِ سرسخت دایر شدن دبستان در روستاهای تحت مالکیتشان بودند. بهمین دلیل یا آموزگار را به دهات راه نمیدادند ویا اگر به خاطر مصلحتِ خود ،آنهم با دوراندیشی زیاد آموزگاری را در دهات خود میپذیرفتند، میبایستی آن آموزگار دربست درخدمت مصالح مالک ده میبود واز “رعیّت”دوری میجست .   مثلاً بیشتر معلم سرِخانة بچه های مالک میشد تا آموزگارِ بچه های اهالی روستا ، وکوشش تمام میشد تا با روستائیان قاطی نشود وبسیاری از اینقبیل تمهیدات !؟

دولت آباد  دهها سال بود که مالکیتش از راهِ اسلافِ سید طاهر ، به ایشان وخواهرو برادرانش رسیده بود.که شجرةخانوادگی خود را به  سادات برزنجی(برزنگی)مرتبط میدانستند.تقریباً همة اعضای خانوادة آنها از دیر زمان از عالمان و دینمداران بودند. برای آگاهی بیشترِ تاریخی  درمورد کردان بارزنگی (برزنگی= برزنجی ) باید به تاریخ ساسانیان تأ لیف دکتر کریستن سن دانمارکی ، برگردان بسیار استادانه شادروان رشید یاسمی مراجعه کرد.    سان سهاک نیز از همین زنجیرة بسیار بلند برزنگی است. همینطور اردشیر بابکان ، سر سلسلة دودمان ساسانی.

درجریان یکی از نشستهایِ شبانه در تکیة ایشان(روانشاد سید طاهر هاشمی) که طبق معمول گفتگو از اخبار و رویدادها ی روز میشد؛ گریزی به درون سیاستهای تاریخی  زده شد .آنشب سیدطاهر دو داستان را در پیوند تنگاتنگ با هورامان برایم بازگو کرد. که بد نیست در اینجا  به کوتاهی یکی از آنها را نقل نمایم:  سید طاهر با لبخند ملیحی که به هنگام سرِحال بودن برلب میداشت ؛ گفت : (نقل به مضمون) ، میدانی که ما با هورامیها نسبت خویشاوندی نزدیکی هم داریم ؟ پاسخ دادم نه . چطور مگر؟  فرمود : زمانیکه  فرهاد میرزا معتمدالدوله والی کردستان ، علی اکبرخان حاکم وقت جوانرود را دستور داد که محمد سعید سان و اورحمان بگ ِ پسرش را در یک حیلة معمول ناجوانمردانه ، در قلعةآلانی (جوانرود) به قتل برسانند؛ و علی اکبر خان هم اینکاررا کرد،  پیروزخان که همسر محمد سعیدسان بود و تا آنوقت خود بسیاری از فریبکاریها و دروغها و وعده های خلافِ  دستگاه والیگری را شاهد شده بود  ؛  از بیم جان و شرف و ناموس خود ، پناه به تکیة شیخ بابا رسول (پدر بزرگ سید طاهر) میبرد وخودرا عقد کردة   ایشان مینمایاند.

تا اینکه آبها از آسیاب میافتد و رستم سان پسر کوچکتر محمد سعید سان و پیروزخان ، در هورامان لهون با تمهیدات و وعدة تمکیناتِ بیشتر ، مستقر میشود. واین عُلقه و همدلی ما با هورامان از این راه استوارتر شده است.

***

در دولت آباد یک مدرسة دینی علوم قدیمه بود که اهم هزینه های آنرا خانوادة سید طاهر وخواهرو برادرانش ، پرداخت میکردند.  ملا مجید نَدری ، که ازاهالی دولت آباد بود ؛ تنها مدرّس این مدرسه بود. ملا مجید با تجّدد و نوگرائی ، هیچ میانة خوبی نداشت .  او رادیو وتلویزیون را حرام میدانست . اما حتا “طلبه های ایشان “( اعم از مستعد و سوخته )، این بخش از طرزِ تفّکر اورا قبول نداشتند.   سید طاهر علیرغم ناخوشنودی ملا مجید، بدون رادیو وموج عوض کردن، زندگی نداشت.

من گاهی برای شنیدنِ تفسیر قرآن و احادیث ، در جلساتِ مستعدین در مکتبخانه ئی که ملا مجید آنرا   اداره میکرد؛  شرکت میکردم. در دوسالیکه در آنجا بودم ، رابطة بسیارخوبی با شاگردهای مستعد ایشان پیدا کرده بودم . آنها بسیار خواهان فراگیری دانش مدرن شده بودند که درمدارس دولتی تدریس میشد.  ومن در امر  تهّیه و دردسترس قراردادن کتابهای اندک ِخودم وآوردن کتابهای مورد درخواست  برای آنها ، کوتاهی نمیکردم.  سوخته ها هم یکی پس از دیگری طلبه خانه را رها کردند و به دبستان آمدند . منهم از آنها آزمایش قّوه میگرفتم و درکلاس مربوطه ثبت نام میکردم.

در دوسالیکه(۱۳۴۲- ۱۳۴۳ خ) در دولت آبادماندم ، بامشاهدات عینی خود دریافتم که بازار طلبه خانه بشّدت رو به کسادی گذاشت و دیگر سوخته ئی حاضر به رفتن به طلبه خانه نبود واین درحالی بود که همةی روستاهای نزدیک به دولت آباد بچه های خودرا پیش من به دبستان تازه تأسیس میفرستادند. ناگهان  متوجه شدم که به تنهائی از عهدة اینهمه شاگرد بر نمی آیم. بعلاوه شمار زیادی از پدر و مادرهای روستاهای اطراف نیز   به من مراجعه میکنند و درخواست آموزگار و دبستان برای دهشان دارند. (نارابی ، بانچیا ، کَره ،کانی چه رمه ،گومشتر، ماخوشین  و…) .

من شرحی برای شخص رئیس آموزش وپرورش پاوه (آقای رشنوادی ) نوشتم و درخواستِ” اعزام سپاهیان دانش ” برای روستاهای” ولدبگی  و  قبادی ” کردم. آقای رشنوادی به این درخواستِ من نه تنها پاسخ فوری ومثبت داد؛ بلکه وظیفة سرپرستی و استقرارسپاهیان دانش راکه گُراگر میفرستاد ؛ در روستاهای منطقه در حکمی که زیر عنوانِ “سرپرستی دبستانهای قبادی و ولدبگی ” برایم نوشته بود؛ به من سپرد و برای دستیاری خودم در دولت آباد نیز ، یک آموزگار فرستاد.بااین اقدام واقعأ سریع و انقلابی، تقریباً تمام روستاهای واجد الشرایطِ دبستان در مدت زمان اندکی ، از نعمت دبستان بهره مند شدند.

و این بزرگترین اقدام فرهنگی خزنده ای بود که میتوانست غیر مستقیم روحیة مالکین منطقه را تضعیف کند تا کشاورزان بتوانند درد دلهای فروخوردة  چندین دهسالة خودرا بروز دهند.لازم است گفته شود : تا پیش از ۶ بهمن ماه ۱۳۴۱خ (اعلام اصول ششگانة شاه وملت)، روستائیان ایران که آنوقت بیشینة جمعیت کشور را تشکیل میدادند؛ ” رعیّت”خوانده میشدند.رعّیت به معنی نوکر و فرمانبردار و زیردست و ..است که زیر فرمان واوامر ونواهی ِ کسی به نامِ”مالک یا  ارباب”، حرکات و سکناتش شکل میگرفت!!

اصل یکم انقلاب سفید این بود: “الغای رژیم ارباب – رعیّتی”. وازآن تاریخ نه واژة مالک ماند و نه رعیت. وغائله ی خردادماه ۱۳۴۲و نیز توطئة ۲۱ فروردین همانسال در کاخ مرمر علیه محمد رضاشاه؛ و …            دیگر درهمین راستا ،  بویژه علیه دو اصل انقلاب شاه وملت(ا صلاحات ارضی و آزادی زنان) ، رویداد !!

آقای رشنوا دی رئیس آموزش و پرورش اورامانات، یک کُرد حقوقدان ِپر دانش وآزمون، واهل ایلام بود. ولی چون پیشینة چپگرائی داشت، بقول معروف از ریسمان سیاه و سفید میترسید ! شاید بهمین خاطر بود که برای هرگامی که برمیداشت ؛ به نظر میآمد که دارد  ، بیش از حدلازم،دور وبر را میپاید!

ایشان با پرورانیدن اندیشة دورکردنِ من از محیطِ شهرِ پاوه، که با من سرِ سازگاری نداشت ؛ درواقع در پیِ به کار بستن تجربة کاری خویشتن هم بود.   با اینکار در واقع با یک تیر ،  دو نشان را میزد: – اول اینکه کادرِ سنتی مشغول در کانونِ خانوادگی ادارة آموزش و پرورش پاوه را که بومی شده و ریشه دوانده بودند، عجالتاً راضی میکرد تا کماکان به روش سنتی خود کارِ ستادی را عهده دار باشند؛  تا براثر گذشت زمان، بیشتر به اوضاع و احوال آگاهی  پیداکند ؛ وسپس تغییرات لازم را به دلخواه، در روندِ آموزش و پرورشِ منجمد شدة اورامانات ، بهوجود آورد.

زمانیکه در دبستان ضیائی که دوست وهمشاگردی و همکار دیرینم آقای راغب احمدی مدیر آن بود؛ سمت آموزگاری وکتابداری دبستان را داشتم . هستة رویش کتابخانه ئی را با همکاری راغب وابتکاروپیشنهادمن کاشتیم .در کنار اینکار کوششهای فرهنگی دیگری هم صورت میگرفت که برای جامعةفرهنگیانِ آنروز پاوه ،قابل هضم نبود. از جمله انتشار یک روزنامة دیواری به نام “آتشکده = آتشگاه “که انگیزة انتشار آن پرداختن به تاریخ و جوگرافیا و اعلام(نامهای خاص و وجه تسمیة آنها) و فرهنگ و ادب گورانی بود .

که همین راهم روا ندیدند و درهمان شمارة اول ، متوقف کردند!؟ نو آوری در جامعه ئی که بافتِ سُنتی – عشایری دارد، بسیار کار مشکل و پردردسری است که کار هرکس نیست ولی من آنوقت سر پرشوری داشتم وبی تفاوت از کنار فساد و نابسامانیها نمیتوانستم  به آسانی بگدرم. آنزمان تنها لیسانسیة اورامانات خودآقای رشنوادی بود. وشمار همة دیپلمه ها از انگشتان دو دست فراتر نمیرفت . اما به اصطلاح ” شاه آباد” یها ، تا آنوقت سهم شیر را در آموزش و پرورش اورامانات دارابودند. این آموزگارانِ شاه آبادی فرایند طرحی بودند که برای پاسخگوئی فوری به نیازهای سریع کادر آموزشی مناطق عشایری-  روستائی غرب استان کرمانشاهتهیه شده بود.بدینترتیب که :

دارندگان گواهینامة ۶ – ابتدائی میتوانستند سالی دوبار از راه سهمیه بندی شهرستان مربوط ِ خود  ، در دانشسرای عشایری شاه آباد غرب دردوره های ۶ ماهه فارغ التحصیل شوند و بلافاصله در روستاها بکار گمارده شوند. این البته داروی مسکن وموقتی میتوانست باشد ولی هرگز شفابخشِ آنهمه دردهای مزمنی نبود که اورامانات درگدرگاه  تاریخ پر نشیب وفراز خود با آنها دست وپنجه نرم کرده  بود .

ناگفته نماند که با گدشت زمان شماری از این شاه آبادیها ئی که بیش  از ۶کلاس درس خوانده بودند همت به خرج دادند و مدارک تحصیلی بالاتری را در حین خدمت آموزشی خود گرفتند. گروهی هم  به سبب سن و  سال بالاو … نتوانستند ادامة تحصیل بدهند ودرهمان حد کلاس ۶ ابتدائی باقی ماندند. رویهمرفته آموزگارِ شاه آبادی برای اورامانات در آن برهه ، ” نیازِ زمان  “بود. اما هرچه بود شمار اندک دیپلمه ها نمیتوانستند از جهت طرز تفّکر و روشهای کاربردی حرفة آموزگاری ، بابرخی از  شاه آبادیها ، همسوئی و همخوانی داشته باشند. بویژه آموزگاران تربیت شده در دانشسراهای مقدماتی وکشاورزی.

و من یکی از آن ناهمخوانها بودم که مخالفِ کار ستادی(اداری) آنها بودم .- دوم آقای رشنوادی آن جُربزه و دانش و توانائی لازم را دروجود من کشف کرده بود که مأموریت گشایش دبستان دولت اباد روانسر را برایم رقم زده بود. چگونگی گشایش دبستان دولت آباد۱۳۴۲خ        حکم مأموریتم را برای گشایش دبستان دولت آبادِ روانسر اواخر مهرماه ۱۳۴۲خ  از آقای رشنوادی رئیس  ادارةآموزش و پرورش اورامانات ، گرفتم و خودم را بیدرنگ به نمایندگی آموزش و پرورش روانسر که آنزمان آقای مروتی عهده دار ادارة آن بود؛ رساندم. آقای رشنوادی در زمینة ضرورت ایجاد دبستان در دولت آباد و مشکلات و سنگ اندازیها در راه آن؛ با آقای فرماندار (مهدی رئوفی) گفتگوی لازم را کرده بود و قول هرگونه همکاری وهمیاری را از ایشان گرفته بود. بر اساس همین زمینه چینیها بود که بمحض اینکه من جلو در نمایندگی آموزش وپرورش روانسر از اتوبوس پیاده شدم؛ آقای امیر سیف الدینی بخشدار روانسر را در دفتر نمایندگی با آقای مروتی دیدم که با پنج نفر ژاندارم مسلح ، چشم به راه ورود من بودند. اینجا بود که اهمیت قضیه بیشتر برایم روشن شد.

فاصلة روانسر تا دولت آباد با ماشین نیمساعت بود .ساعتی از نیمروز گدشته بود که با دو جیپ نظامی  ۸ نفری  حرکت کردیم ویکراست در انتهای جاده که به تکیه  وخانة سید طاهر هاشمی ختم میشد؛ از ماشینها  پیاده شدیم. معمول بود که اهالی ده با دیدن ماشینهای دولتی خود را به آنها میرسانیدند. پس از دقایقی ماهم متوجه مردان و کودکان زیادی در اطراف خود شدیم که کدخدا علی اعظمی ونیز کدخدا رسول در میان آنها بودند. آقای امیرسیف الدینی پیرمردی بود میانقد، که سری کم مو داشت . پالتوی بلند میپوشید وچوبدستی خراطی شدة بلندی بدست میگرفت .

میگفتند : هرکسی خلاف میلش رفتار میکرد، مورد ضرب وشتمش قرار میگرفت. ایشان کدخدا علی را دنبال جناب سید طاهر فرستاد. تا سید طاهر بیایند، آقای مروتی و آقای بخشدار ، یکی پس از دیگری درمورد دبستان و یک کلاس درس سخن گفتند و درخواستِ  همکاری و همراهی اهالی را کردند. اما از طرز پاسخگوئیهای اهالی که میگفتند ” جای مناسبی برای کلاس درس در روستا وجود ندارد؛ ما اینجا خودمان یک مدرسة دینی داریم و…” به آسانی میشد پی برد که اهالی برای بیان مافی الضمیر خود، بهیچوجه صادق نیستند. آقای بخشدار هم روی کسی دست بلند نکرد !

همین وقتها جناب سید طاهر سید زادة هاشمی با قامتی افراشته وچهره ئی پر شکوه با موهای بلند سر ، بالباسی روحانی وشال سبزی بر کمر، بر روی سکوی  ایوان تکیه ، نمودار شد.ما ۸ نفر و اهالی گرد آمدة ده، همچنان در میدانچه ، سرگرم بگو بشنوها بودیم .ناگهان همة نظرها متوّجه حضور جناب سید طاهر شد. سلام وتعارف  و احترامات  معمولِ متقابل بجا آمد و سپس سخن از ضرورت گشایش دبستان در دولت آباد بمیان کشیده شد که شاهد بودم آقای سید طاهر چهره درهمکشید ونتوانست خشم خودرا فرو خورد. آقای امیر سیف الدینی میکوشید که با نرمش وبلی قربان گفتن جناب سیدطاهر را متقاعد سازد که افتتاح ایندبستان خواست آقای فرماندار رئوفی است و گریزی از اجرای دستور ایشان نیست ولی جناب سید طاهر اصرار میورزید که : آنها داری یک مدرسة پرپیشینة دینی هستند که خرج و هزینة آنرا خانوادة آنها بعهده دارند و گشایش هرگونه مدرسة دیگری در دولت آباد ، کار بیخود  وبی بهره ئی خواهد بود .

نیمساعتی این دور و تسلسل باطل ادامه یافت تاسرانجام  اهالیِ هنوز رعیّت و  بیسواد و زخم خوردة  همة سده های تاریک ِ ملوک الطوایفی ؛ پای سخنان ِتند وجّدی و مصّرانة جناب سید طاهر، مبنی بر عدم ضرورت تأسیس دبستان در دولت آباد را با گفتن عبارت ” به ڵێ قۆربان= بلی قربان”، مُهرتأیید گداشتند.  ظاهراً این نتیجه گیری هرچند تحقیرآمیز برای نمایندگان ِ فرمانداری وآموزش و پرورش اورامانات ؛ توجیهی  نه چندان منطقی داشت؛ اما در مجموع مأموریت  کاملاً شکست خورده ئی را درصورتجلسه ئی که فی  -المجلس تهیه شد و نمایندگان اهالی و جناب سید طاهر و نمایندگان فرمانداری و آموزش وپرورش اورامانات امضاء کرد ه بودند؛ به نمایش گداشتند !!

پس از تهیه وامضای صورتجلسه ، هنگام بدرود گفتن به همدیگر ،فرارسید . پیش از خدا حافظی به آقای مروتی گفتم که من امشب اینجا میمانم . گفت : اشکالی ندارد .  تا این لحظة آخر جناب سید طاهر هیچگونه پیشینة دهتی از من را بخاطر نداشت . منهم فرصتی نیافته بودم که دقایقی از سابقة آشنائی اندکی را که در دیدار کوتاهی که چندسال پیشتر در آرایشگاه آقای میرزافتح اله نقشبندی در کرمانشاه ، باهم داشته بودیم ؛ یادآوری کنم. در لحظة ظاهراً خدا حافظی، آخرین نفری بودم که با آقای سید طاهر خداحافظی میکردم.

همینکه به ایشان نزدیک شدم؛ با لبخندی بر لب ، به زبان ِ کردی سورانی سلامی گرم و فروتنانه به ایشان دادم و درحین دست دادن ؛ سابقة دیدار آنروز را در دهن ایشان زنده کردم. تبّسم و چهرة باز ایشان نشان داد که روز آشنائی را  که دقایقی باهم در بحثهای ادبی –  فرهنگی  غرق بوده ایم؛ بخوبی به یاد آورده است.همراهان آمادة برگشتن بودند. فقط چشم به را ه  بودند تامنهم پیش آنها برگردم. آقای سید طاهر پیشدستی کرد وگفت  : ” تو نرو امشب پیش ما بمان باهم گپی ادبی مزنیم.” فوراًً پدیرفتم و رفتم با همراهان بدرود گفتم و آنشب تا دیروقت باهم نشستیم وگفتیم وهمدیگررا درک کردیم .

جناب سید طاهر پیش از برگشتن از تکیه به خانه ؛ به من گفت : ” برگشتن را فراموش کن . فردا به مردم ده میگویم بچه هایشان را برای ثبت نام بفرستند و فکر خانه ئی برای خودت وکلاسی برای مدرسه هم ؛ به عهدة من ” همینطورهم شد . من فردای آنروز  کارم را در دولت آباد آغاز کردم . اما هیچگاه جویا نشدم که آیا گزارش من روی  پرونده رفت یا صورتجلسه ی کدائی؟!

*******************************

رزمنامه ی ههۆرامان  – دیماه ۱۳۱۰ خ

سفررضاشاه به کرماشان وجویاشدن وآگاهی یافتن ازحال وزندگی مردم منطقه ودر پایان ،     دادن دستور آماده شدن برای حملة جّدی به اورامان که  آنزمان   زیر فرمانروائی جافرسان پسر حمه سعید سان لهونی بوده است.همانطور که خواهد آمد، بنا به نوشتة ویراستار کتاب خاطرات رزم آراء ، دیدار رضاشاه از کرماشان ؛ مهرماه ۱۳۱۰ خ – بوده . حال آنکه اردوکشی در دیماه رخداده است.(۱)

***********************************************

رزمنامة هورامان (اورامان)  دیماه ۱۳۱۰ خ

 

نخستین بنام خداوند پاک                     خداوند پروین و بهرام و خاک

خداوند جان و جهان و سپهر                  خداوند دانش  فَر و کین و مهر

اگرچه مرا درجهان رنج داد                    به پاداش ، طبع ِ سخن سنج داد (۲)

“دری رابحکمت ببندد خدای                 به درهای دیگر شود رهنمای “

گناهم ببخش ، ای شه دادگر                 زچون و چرا گفتنم ،  در گذر !

در این داستان ، هوش بخشم توئی          فکندم چواین مهره، نقشم توئی

من این نغز بازی ،   بپایان برم                زشاهِ جهان ، گنج ِ شایان برم

چه گنجی بود ، بهتر از داد او                 حرامست باده  ، ابی یادِ او

بده ساقی آن آبِ آتش  بمن                  بگردون بر آرم ، درفش ِ سخن

بمستی سرودی ، بآوای رود  (۳)             بگویم ،  دهم پهلوی را درود

جهاندارِ درویشدل و، کَی نژاد                 سرشته بمهر و به فر و به داد

به تخت آفریدون، به آورد شیر                به آتش توانا ، به گفتن دلیر

از آن می بیاور ز رخشنده ماه                 بنوشم به یاد لبِ  پادشاه

همه شهر ایران پر از داد اوست               دل و هوش مردم،پر از یاد اوست

بده ساقی آن می ، چو لعل ِ یمن             گشایم درِ بوستانِ سخن

زشاه جهان و ،    زنام آوران                    بسنجم(۴) بگویم ، یکی داستان :

پی  دادخواهی سرافراز شاه                  برآمد جهانجوی از  بارگاه ،

به رسم و به آئین کیخسروی               همی رفت شاه گَوان(۵) پهلوی

خراسان و تبریز و مازندران                    چوشیراز شهری بود باستان ؛

به هرسو خرامان شه دادخواه                  نوازش همیکرد   بر بیگناه

بیاراست ایران ، چو باغ  بهشت               درو تخم مهر و عدا لت بکشت (۶)

گزارش به کرمانشاه[چون] فتاد               همیکرد با مردم خویش داد ؛

ز میران لشکر بپرسید شاه                     زشهر و دبستان و نظمِ سپاه

بفرمود کاین غرب ایرانزمین                   چگونه بود، مردم و زارعین  ،

همه کامرانند یا شور بخت                     چه گویند از این پادشاهی و تخت

دلِ مردم از داد من  چون بود                 پر از مهر و شادی ویا خون بود ،

بگو راست باید ، فسانه مباد                   کژی ننگ باشد بر ِ مرد ِ راد (۷)

به پاسخ ورا  رزم آرا  بگفت                 که شاها خِرَد ، با روان تو جفت ،

جم و آفریدون به سان تو شاه                 نبودند هرگز  چنو داد خواه

جهان شهریارا ، در این ملک جم             ستمگر بمرد و ستمکش خرم

جهان از بد و  بدکُنش   آرمید                دل رعیت از ، دادِ شه پر امید  .(۸)

ولی پادشاها ،   یکی دیو مرد !  (۹)          نیندیشد از روزگار نبرد  ،

چو دو منزلش کوه خارا بود                   یکی لشکر از خویش دارا بود ،

چو هفتاد پور و نبیره وراست                  سواران و گنج و تبیره وراست ،

بسی گنگ و سنگر به هر تیغ کوه            مسلح و راو خویشتن با گروه

ورا نام “جعفر سلطان ” بود                   یکی اژدها مرد میدان بود . (۱۰)

نگهدار ایران ترش کرد روی                   از این بد گَهر گفت ، چندین مگوی

به یزدان و فرمان نیکان سرا                   به مهر و به ماه و به روشن خورا ،

بباید دراین ماه آذر  ورا                        نه لشکر بماند ، نه گنج و سرا ،( ۱۱)

زشاه جهان  رزم آرا ء شنید                   تو گفتی زمین را به دم در کشید

چنان سخت آورد پیشش نماز                به خاک اندر آمد ، سرِ سر فراز

بدو گفت ای شاه فرخنده پی                 نگهدار ایران و دیهیمِ  کی ،

به نیروی جان آفرین کردگار                  برآرم از آن “کُرد” یاغی دمار

به فّر تو شاها ، به شمشیر تیز                  نمایم من اورا یکی رستخیز

رضاشاه پس از این تمهیدات و گفت و شنودها  که با فرماندهان لشکری در بارة حمله به هورامان لهون داشت ، راه بازگشت به سوی تهران را درپیش گرفت و رزم آرا  باشتاب هرچه بیشتر به تکاپوی نبرد   و آماده کردن  مقدّمات جنگ ،  مشغول شد  .

چو شاه جهانفر و،    نامجو                     زآنجا سوی تخت ، بنهاد رو

وزین سو جوان رزم آرا دلیر                    یکی لشکر آراست بر سانِ شیر ،

به یاور بفرمود کای پر هنر                     هشیوار سالارِ  آهن جگر

برو سر فراز بکردار دود                         برِ کوهِ آتش ، ویا ژرف رود (۱۲)

نه اندیشه کن هرچه آید به پیش             جوانا به شمشیر و بازوی خویش

بجنگ آیدت  شیر یا اژدها                     زتیغ تو باید  نگردد رها

چنان کن بشمشیرِ زهر آبدار                   همان بر” د ئین دژ “، اسفندیار

یاور ارشد سلطنه کمر جنگ میبندد وبا  یکانهای زیر فرماندهی خود ، در دم رهسپار اورامان لهون میشود. رزم آراء تقریباً تمام گروهانهای ابوابجمعی هنگ کرمانشاه را که توانائی و صلاحیت جنگ دارند، بفرماندهی سرگرد دولتشاهی ؛ از راه روانسر ، به هورامان لهون مبفرستد.

چو بشنید سالار فرخ نژاد                      بمردی کمر بست و بازو گشاد

یل تیغ زن ، مهتر تند خوی                   جوان شاهزاده بُد و نامجوی

دلیر یاور گُرد دولتشهی                        به لب اندر آمد ، بفرماندهی

خروش تبیره ، فغان نظام                      زنالیدن بوق ، شیر از کنام  ،


نوشته شده در تاريخ جمعه سی و یکم تیر 1390 توسط ابراهیم شمس

واژه ی هۆرامان:

از ترکیب دو واژه ی "هۆر= خۆر= خورشید = نماد روشنائی = اهورمزدا"+ " مان = وه ند = وند = سرزمین،خاستگاه ، جایگاه "بوجود آمده است ؛که میتوان آنرا به "سرزمین اهورای بزرگ " معنی کرد. و همین معنی ، به تنهائی میتواند بیانگر پیوستگی هۆرامان، با فرهنگ ایران باستان ، باشد. به کارگیری واژه ی"گۆرانی ، بجای " هورامی" :

بکار گیری واژه ی" گۆرانی " بجای " هورامی" ،تنها هنگامیکه میخواهیم از "گویش " مردمی سخن بگوئیم که گفتار و نوشتارشان به زبان کوردی ،دیالێکت جۆگرافیای "هورامی " است( اورامان، که نووله، زه نگه نه ، رۆژ به یان ، جمهور، شه به ک ، گۆران، و...) ، از دید من ، بسیار برازنده تر، درستتر و، پذیرفتنی تر است و به مراتب گسترده تر و همگانیتر.

ازجمله :
الف – "گویش گۆرانی " ، مانند بنیادیترین شاخه های زبان کردی ، در کا نونهای پژوهشی – آکادمیکی جهان ، شناخته شده است.

پژوهشگران زیادی ، چه در درون و چه در بیرون مرزهای جۆگرافیائی ، "گۆران" و"گۆرانی" را دستمایه ی پژوهشهای خود ، قرار داده و لاجرم در گستره ی بزرگی از جهان ، این نام ، مانند زبان یک تبار تاریخی ، شناخته شده است.

ب - پیشینه ی مبارزاتی و پایداری دو واژه ی گۆران و گۆرانی ، تا آنجاست که واژه ی " کافر " قرآنی ، برآیند واکنش و زائیده ی آن است ،ولی این راز بسیار بزرگ را، هیچگاه نگذاشته اند ریشه شناسی کنیم و خاستگاهش را آنچنانکه بوده ، به جامعه بشناسانیم.

زبان گۆرانی ،گنجنامه ی دهها داستان ( هۆنیا ئی – خۆنیائی ) خونین سرایندگان نامدار و گمنامی است که، تنها شمار کمی از آنها ، به دست ما رسیده است.

شاهنامه های بزرگ و بزمنامه ها و رزمنامه ها و چامه های حماسی – داستانی گۆرانی را، در زمانهائی که زبان پهلوی(پاڵه وانی) در دهه های تهاجم بیرحمانه ی زبان تازی ؛ داشت له و لورده می شد، پهلوانان گۆرانی گویان ما ، از (به) خاکستر نیمه جان زبان میانه ی ایرانی ، در شکل امروزیش ؛ جانی تازه بخشیدند که آن زبان "گۆرانی" نام گرفت.

از آنجمله داستانهای بزمی " ویس و رامین" ، "شیرین دشتبی " و... ،که زادگاهشان وند گۆران و زبانشان گۆرانی بوده است . سپس به فارسی دری رفته اند و در آنجا ماندگار شده اند در حالیکه از نسخه های گۆرانی آنها، تاکنون چیزی پیدا نشده است و خوب این داستانی دیگر است (برتری زبان غالب وممنوعیت دیگر زبانها)!

همین گرفتاریها درمورد رزمنامه ها و...، نیز پیش آمده است.

استادانی مانند زنده یادان رشید یاسمی ، ملک الشعرای بهار ، پورداود ، دکتر سعید کردستانی ، آیت اله محمد مردوخ و شمار زیاد دیگری ،وابستگی یا دلبستگی فراوانی ، به زبان گۆرانی داشته اند و در باره اش زحمت زیادی کشیده اند و پژوهشگران خارجی قابل اعتمادی مانند " استاد کریستن سن "دانمارکی، درباره اش نوشته اند.

کسانی مانند دهخدا، دکتر محمد مکری ، سیروس ایزدی و .. . کوششهای زیادی برای شناساندنش به پژوهشگران جهان ، نموده اند .
پ – هورامان اما ، نام یک وند (منطقه) ، جۆگرافیائی است که از چهار سو شهرهای روانسر ، سنه ، مریوان وهه ڵه بجه ، پیرامون آنرا گرفته اند . اهالی این وند ، به زبان گۆرانی سخن میگویند .

بکار بردن نام دو واژه ا ی "زبان هورامی"  به جای  "زبان گۆرانی" برای اهالی هورامان ، همان اندازه درست است که بکار بردن واژه ی"زبان بادینانی"، به جای "زبان کرمانجی ژورو " برای ساکنان وند جۆگرافیائی "بادینان" !

برای نمونه اگر از یکنفر اهالی بارزان بپرسیم : راستی شما به چه زبانی سخن میگوئی ؟ و او پاسخ بدهد : به زبان "بادینانی ، یا بارزانی" ، آیا درست گفته ؟ البته نه . چرا؟ چون زبانی به نام زبان بارزانی ، یا بادینانی بودی ندارد .

زبانیکه بارزانیها و بادینانیها (بهدینان = زردشتیها = گاڤران ) ، به آن سخن میگویند، زبان کوردی ( کوردمانجی ژورو ) است .

همین شیوه ی بیان در مورد "هورامی= هورامانی " نیز ، درست است . زیرا هورامانیها، زازائیها (هۆرامه کیها)، زنگنه ئیها، شبکها ، رۆژبه یانیها، که نوله ئیها ، یارسانها ، گۆرانها ، کاکه ئیها و... زبان پیروزشان ، "گۆرانی" است . اینها همه دارای یک زبان همگن و هم ریشه هستند و آن زبان ، زبان " گۆرانی " است.

اهل دانش و فن و خرد ، میدانند که : زبان گۆرانی ، نه تنها مادر تمام لهجه های هورامی ، هورومکی، زنگنه ئی ، شبکی ، رۆژبیانی ، کنوله ئی ، دیلمی ، مرودشتی و...است؛ بلکه

دیگر شاخه های زبان کردی و بخشی از فارسی، از سرچشمه ی زلال ادبیات گۆرانی سیراب شده اند .

گۆرانی " ، که کاروانسالار زبان کرد یست ، اکنون بیش از دشمنان سنتی کرد،ارد ازدست همزادان خود ، ضربه ی کاری میخورد!

 پاسداری از زبان گۆرانی  (هه ۆرامی)

برای زنده ماندن هر زبانی ، باید آن زبان را در آموزشگاهها بکارگرفت . باید آنرا به بچه ها آموخت . باید از کودکستان تا دانشگاه ، آنرا خواند و نوشت ودرباره اش پژوهش کرد و تز نوشت . پس باید کتاب برای آن نوشته شود که این مستلزم یک جهانبینی خردمندانه است و نه تنگ نظرانه .

این بسنده نیست که تنها به شیوه ی گفتاری ، زبان را به کار بگیریم . نوشتارهای فردی و نامه نگاریها هم هرچند نیک و پسندیده است، ولی چاره ی درد نیست .

زبان پهلوی (پهلوانی = پاڵه وانی) ،سانسکریت ( یکی از زبانهای ریشه ئی آریائیها )، زبان اوستائی و زبانهای باستانی ایران و ... ، دیگر گوینده ئی ندارند و خود همین واقعیت باید تلنگُری باشد بر پیشانی دست اندر کاران !

هر زبانی اگر زبان آموزش وپرورش نباشد ، پس از 400 سال ، مرگش فراخواهد رسید . در این دوران تهاجم میدیائی ، بیگمان آن عده از شاخه های زبان کردی ، که برای آموزش و پرورش ، به کار گرفته نشوند، زودتر از مرز پیشبینی ، رو به نابودی خواهند رفت .

ما ، صد البته نمیخواهیم و نباید اجازه دهیم که زبان گۆرانی را به آن سرنوشت دچار سازند .

پس در زمره ی تلاشهائی که برای زنده نگهداشتن زبان گۆرانی باید بکار بست ؛ افزون بر آنچه گفته آمد ، رسانه های همگانی هستند . مانند رادیو ، تلویزیون ، کتاب ، مجله ، روزنامه و غیره ، که به ماندگاری و پایائی و پویائی زبان گۆرانی ، یاری میرسانند.

فرهنگ ایران باستان ، باریشه های سترگ ، در اورامان :

پیوستگی فرهنگی هورامان و ایران باستان ، از راه نوشته های تاریخی، سنگنوشته های میخی ، اوستا و ، زبان باستانی و میانی ایران(پهلوی= پاڵه وانی) ، قابل اثبات است.

برای اثبات پیوند زبان کوردی گۆرانی (هورامی) ، با زبان ایران باستان، اوستا و زبان میانه، در زیر به نمونه هائی ، نگاه میکنیم .

نوشته ، کوردی است ، زیرا الفبای فارسی نمیتواند گویای بیان درست واژه ها باشد.

(1) –
هه مگتانه = هگمتانه همدان

وشه ی  هه مگه تانه ، وشه یه کی مادی کۆنه ، که خۆشبه ختانه پاش نزیکه ی 3 هه زارساڵ، هێشتا بنچینه که ی به پته وی له زبانی کورد ی وفارسیدا ، ماوه ته وه .

ئه م وشه (هه مگتانه)

له دوو به شی "هه م" + "گت" و، پاشبه ندی" ئانه "، پێک هاتووه.

هه م ، به واتای : جه م ، کۆ ، گلێر- ه . جه مخانه = خانه ی کۆ بوونه وه = گلێرگه ، راوێژگای یارسانه کانه (گۆرانه کان).

گت ، به چه می (واتای) وستان ، دانیشتن – ه

. وشه ی تێکڵاوه ی هه مگتانه – ش ، به تیکڕا ئه بێته : جێگای کۆبوونه وه. دواتر له ره وتی زه مان و زبانا ، گۆڕاوه به هێگمه تانه ، ئێکباتان و ، سه رئه نجام  " هه مه دان = همدان ". که سه ره رای ئه وه له ده وره ی ماده کان و ، سه ره تای هه خامه نشیه کانا ، پایته خت بووه ، دواتریش له زه مانی سه لجوکیه کانا ، سۆڵتان سه نگار(سه نگه ر)ی کورد ، کردی به پایته ختی کوردستان (سه ده ی 12 ز) .


ناوی ئێستای پاریزگای کوردستان – ی رۆژهه ڵات، که ته نیا به شێکی بچوکه له "مادی بچوک" له و  کاته وه  ماوه ته وه .
(2)- گا ڤر -گاور

واژه ی، گاور = گاڤر = کافر = پیرو آئین گه وری = گبری = زه رده شتی ،" بی دین " از دیدگاه مسلم .

واژه ی گاور(گا ڤر) ، به چم (معنی) پیرو آئین زردشت است که از دیدگاه مسلمانان ( تسلیم شدگان) تازی ، مترادف " بێ دین " است .

جمع گا ور(گا ڤر) میشود : گاوران (گا ڤران) . که به چم پیروان آئین زردشتی است . دربخشی از هورامان لهون ، از جمله در(نوسود، شۆشمێ، ته وێڵێ ، سۆسه کانه ، زاوه ر ، نۆدشه ، شه‌ ڕه کان ، نه روی ، ته شار و...) هنوز واک(حرف) " ڤ = v آلمانی ، انگلیسی ، روسی " ، بکار برده میشود . این واک ، در دیگر جاهای هورامان بزرگ ، دیگر گو (تلفظ) ، نمیشود .

در کردی کرمانجی ژورو (کردی شمال) اما ، پابرجاست مانند آن بخش از لهۆن که نام بردم . این گو همان گوی (تلفظ) ، پهلوی دوره ی اشکانیان و ساسانیان است .

من واقعیت این امر را بازگو میکنم و داوری رابه شما میسپارم :

هنگامیکه عربها ی مدعی فصا حت ، خواستند واژه ی " گاور = گاڤر " را برزبان بیاورند، از بس فصیح بودند ، آنرا "کافر " تلفظ کردند ! چرا ؟ چون :

واک " گ " را نداشتند، بجا یش واک " ک " را گذاشتند . به واک " ڤ = و = v " که رسیدند، ازبیخ عرب بودند و بجایش " ف " را نهادند و ،" گاڤر" شد " کا فر " !؟
ما که دین گا وران = گا ڤران یا گاورانی داشتیم ، جون پایداری میکردیم، مارا " بی دین : گفتند و نوشتند .

ازدید عربهای تسلیم شده ، همه کس دیگر، بیدین بود یا متمرد ، که میشد همان " گاڤر" ما ،یا " کافر" آنها !؟
**********

(3) - زبانی مادی:

کۆنترین یادگارێک که له ژیانی باو باپیرانی دێرینی ئێمه ی کورد ، به ڕه چه ڵه ک مابێت؛ نۆسکه کانی په رتووکی پیرۆزی ئه ڤێستا- یه. که بریتین له سرووده دینییه کان و ، راو  ڕه وشته ئایینیه کان ؛ که ناوه رۆکی میژووئیان هه یه.

شانامه ی فێرده وسی و ، شانامه کۆردی (گۆرانی) یه کان ، ئه توانن نوێنه ری ئه و به ڵگه بن که ئه ڤێستایه.

ناواخنی دیرۆکی شانامه کان ، له "که یۆمه رس"ه وه ده ست پێ ئه کات تا ئه گاته گۆشتاسب شاه. واته ده ورانی پادشایانی "ئه په رداته " (پێشدادیان) ، "که وی یان"(کیانیان)، (زه مانی حه وت خۆدائی )، هێرشی بێگانه کانی وه کوو : ئه ژدیهاک(زۆحاک) ،فراسیاک تور (ئافراسیاوی تۆرک )،وه هه روه ها، له دایک بوون و ، نه شوو نۆمای زه رده شت – ی سپیتمان

ئه گرنه خۆ.

ئه مه ش ئه گه یه نێ که زبانی کوردیی ریشه ی له دێر زه مانه وه هه بوه و،مێژینه ی په یوه سته ته نانه ت به زه مانی پێش له تارێخه وه.

گاته کانی زه رده شت که زیاتر له هه موو زمانه کانی هێندو ئۆروپائی تر، به زمانی کوردیه وه نزیکترن ، گۆیاترین به ڵگه یه بۆ چه سپاندنی ئه م راستیه مێژووئیه.

به شێک له زانیاران ،له سه ر ئه و باوه ڕه ن که گاته کانی زه رده شت ،به زمانی مادی – ن و،زۆربه ی زۆری زانایان گوتویانه که زبانی کوردی که یه کێ له لقه کانی زبانی ئێرانییه؛ له پاشماوه کانی زبانی مادییه کانه.

با سه رنجی ئه م لیسته نموونانه ی خواره وه بده ین و ، به خواردنی پاشخوانی که سانێک که به په له به کوردستانا تێپه ڕیوون ؛ یان بۆ به رژه وه ندی حکومه ته کانیان ،شتێکیان نووسیوه ؛ خۆمان خه ریک نه که ین!

ئه گه ر خۆمان تۆزێک دڵسۆزیمان هه بێت و ، به دووی فێربوونا بچین؛ ده رمانی چاره سه ری هه موو په تا درێژ خایه نه کانمان ، به سووکوو ئاسان ،لای خۆمان ، ده ست ئه که وێت .

لیستی به رئاوردیی نموونه

ئه ڤێستائی پاڵه وی گۆرانی (هۆرامی) فارسی
-------------------- ----------- - ------------------- ---------------

ئێسمێ  هێسۆم   هێزمێ ، هیزم

دروج   دروچ   درۆ ، دروێ    دروغ

ده راژه  دراژه ، دراچه درێژ ،   دراز

ئه د م     ئه ز     ئه ز   ،    من

ده مان    زه مان   زه مان   ،   زمان

یه زن   یه سن    جه ژن ،  جه شن ، جشن

زه یمه   زه یمێستان    زمسان،    زمستان

ماونگه    ماس    مانگه ،  مانگ ،     ماه

وه هرگ      گورگ       وه رگ ،      گرگ

یاره ( Year ) سار ،سال ساڵ، ساڵه ، سال

یشته     خشت    خشته ،        خشت

ئینگه      ئاسن         ئاسن،       آهن

ئۆشنه    ئۆش     هۆش ،    هوش
-------------------------------------------
لیستی به رئاوردیی نموونه

ئه ڤێستائی     فارسی   گؤرانی (هۆرامی(
--------------- --------------- -------------------

یوه ک  یک   یوه ، یۆ ،(گۆرانی

دوا   دو   دوو(2)، دوێ،

چتوار   چهار    چوار

په نجا   پنج    په نج ،   پێنج

ئاپتا    هفت   حه ۆت ،   حه وت

ئازی   حال وحوصله        هازی

ئه سره   و   اشک ،سرشک   هه رسی  هه ڵسی

ئاییشا   آنها    ئایشا ،    ئادیشا (ئه وان)،

ئه وره   ابر    هه ور ،    هه ۆر

ئوشتره   شتر     وشتر،

به رزه ت     بلند     به رز،

ته مه     مه     ته مه (ته م ومژ(،

پیسه   کثیف    پیس (پیس وپۆخڵ(

دوێسه تێ    دویست دوه سه د،

گه وره   بزرگ    گه ۆره ،    گه وره

ماسیه    ماهی     ماساوی، ماسی

فارسی        گۆرانی (هه ۆرامی(
------------------ ------------------

به هرام           بارام

قه هره مان      قاره مان

شه هرستان    شارستان ، شاره سان

که هکه شان   کاکه شان


که هریز          کارێز

په رهیز           پارێز

دیاره، به گازره ی په رتووکێک ئه توانم لیسته که درێژ بکه م ؛ به ڵام نه ک لێره داکه ڕێگه نه دراوه!

هاوبه شی فرهنگی – ئه ده بی:

له بواری تارێخ و ، ئه ده بی هۆنیائیه وه (شێعر) ،زمانی گۆرانی توانیویه رۆڵێکی شایسته و ، دیاریکه ری هه بێت. شانامه کۆردییه کان، داستانه به زمی و ره زمییه کان، ئه ده بی پایداری و... به شێک له و چالاکیانه ن که زبانی کوردی گۆرانی ، به تارێخ و فه رهه نگی ئێرانی کۆنه وه ، گرێ ئه ده ن.

بۆنموونه ، داستانی به زمی – ره زمی ،"بیژه ن و مه نیجه "، رۆسه م و گڵێم گۆش ، رۆسه م و سیا دێۆ، مه م و زین و....

نموونه یه ک له داستانی "بیژه ن و مه نیجه"

بەڵێ هەی سەڕاف شوعرای نازەنین _ گۆشدەر بە داستان، زەمانەی وەرین

ئەوەڵ جە بیژەن ، پاڵەوانێ کار _ جە کۆنجێ زیندان، سیای تەنگێ تار

دووەم کناچەی ، شای ئافراسیاب _ مەنیجەی بێعەیب ، خاڵان بۆی گۆڵاب

هەر جە تارێخێ،شاهانێ قەدیم _ دمای کەیکاوس، پادشای هەفت ئەقلیم

جەو دەم "کەیخەسرەو" پادشای ئێران بێ _ باشێ باڵادەس ، دەنگ دلێران بێ

زەمزەمەی شاهیش،مەنشووربێ نە عام  _  نە "شارانێ ڕۆم"،"مەکە"و"میسر"وشام

یەکایەک جە لاش ، سەرەفکەندە بین _ نامش نە سەفحەی ، گیتی کەندە بین

تاجێ کیانی ، مەندەی " کەی قۆباد" _ نیابێ نەسەر ، بە خاتر گوشاد

چند پاڵەوانان، حازر بین جەلاش _ بە لەفزێ شیرین ، مەکەردن سەناش

بیژەن چەنی گیو ، گورگینێ میلاد _  ڕۆهام و بەهرام ،گودەرزێ کەشواد ،

تووس و فەریبۆرز ، زەنگەی شاوەران _ تەمام پاڵەوان ، جەنگی ناموەران

هەم چەنی مەردان، جەهاندیدە کار _ نیشتە بین نەبان ، کورسی زەڕنگار .


*************** 
کیومرث نیک رفتار ، کانادا ، ڤه نکوڤێر
17اردیبهشت ماه 1389خ(7ماه مه ی 2010م
 

وب سایت کیومرث نیک رفتار


نوشته شده در تاريخ جمعه سی و یکم تیر 1390 توسط ابراهیم شمس

افتخارهرقوم وملتی بسته به تاريخ،فرهنگ ومشاهير آن ملت است.اگرچه محدوده جغرافيايي هورامان اندک ودرميان کوههای سربه فلک کشيده شاهو، کوسالان وتخت محصورمی باشد ، اما تاريخ وفرهنگ هورامان درادوار مختلف به مانند کوههای سربه فلک کشيده اش پابرجا وسرافراز مانده است.صحبت از هورامان دروهله اول يادآور زبان ناب وفصيح آن است. زبانی که ازدوران باستان واز هنگامی که آريائيان پابه اين سرزمين نهادند تاکنون عليرغم تاخت وتازهاي اقوام بيگانه وتحول وتطور فراوانی که درفرهنگها وزبانهاي مختلف بوجود آمده است ، زره اي ازغناي آن نکاسته وهمچنان اصالت خود راحفظ وبه گفته زبان شناسان يکی ازمعدود زبانهايي است که زمان حال را به دوران گذشته پيوند می دهد. سند گوياي اين مدعا کتاب اوستاست .

تاريخ وتمدن اين منطقه برمی گرددبه استقرار قوم آريايي وحتی قبل از آن که درلابلاي کتب تاريخي به اين نکته پي خواهيم برد. ازنام هورامان گرفته که بنا به نوشته فرهنگ معين ازنام يکی ازسروده هاي زردشت دراوستا «گاتاها»گرفته شده است تا نام آريوبرزن درتنگه دربند دزلی دردوران آخر سلسله هخامنشی که تنها دليري بوددربرابر يورش اسکندر مقاومت کرد وضربات مهلکی بر سپاه غاصب وارد آورد.همچنين چرم نوشته هاي يافته شده در قريه پلنگان که تاريخ مجهول اشکانی را نمايان ساخت.وآداب ورسوم رايج دراين منطقه که تحقيقات تاريخ شناسان وجامعه شناسان حاکی از اين است که اين آداب ورسوم ازدهها قرن پيش تاکنون دراين منطقه باقی مانده است.

به ياري خداوند در آينده درمورد تاريخ هورامان وزبان هورامی وآداب ورسوم آن بيشترصحبت خواهد شد. 

 مشاهير هورامان:

هورامان درطول تاريخ منطقه ای عالم پرور بوده واشخاصی ازاين خطه برخاسته اند که تاثير گذاري فراوانی  درجامعه خودداشته اند. ازجمله اينها می توان به اين اشخاص اشاره کرد:

الف -  قدما :

 1- پيرشاليار هورامی 2-سيد عبيدالله کوسه هجيج 3 - سلطان اسحاق . اين سه نفر هريک دربرهه اي اززمان تاثير فراوانی برجامعه گذاشته اند. پيرشاليارمغی زردشتی بوده پيش از اسلام که زند اوستاي اوبه نام (مايفه تووپيرشالياري) مشهوراست. کوسه هجيج از سادات بزرگ وبرادر امام رضا بوده وحياتش مربوط به قرن دوم هجری ومزارش زيارتگاه مردم منطقه وحتی خارج ازمنطقه می باشد. سلطان اسحاق بنيان گذارمسلک اهل حق که درقرن هشتم هجری درروستای شيخان ازتوابع نوسود برکناررود سيروان درمحلی به نام پرديور به انتشارافکارخود پرداخته وکتابی به نام سرانجام ياپرديوری به زبان هورامی نوشته که درقالب شعربوده ومضمون آن اصول وفروع دين اهل حق می باشد.مزارش درکناررود سيروان بزرگترين زيارتگاه اهل حق می باشد و زيارت بارگاهش براي اهل حق به منزله حج اکبراست.

ب-سلاطين وبگ زاده ها :

 تاريخ سلاطين وبگ زاده هاي هورامان سراسر عزت وافتخاراست براي اين منطقه زيرا ازقرنها پيش سلاطين وبگ زاده ها اوضاع سياسي اين منطقه را به گونه اي رقم زدند که دائماًدرکانون توجه دولتمداران آن زمان ايران وعثمانی قرارداشتند. از جمله اين سلاطين مي توان به جعفرسلطان اشاره کرد. (شايان ذکر است ازدوران صفويه منطقه هورامان سلطان نشين بوده وسلطان لقبی است که درسلسله مراتب نظام حکومتی ايران دردوره صفويه پائيتر از خان.وبالاتراز بيگ  قرارداشت)

ج- علما :

1- ملا احمد نودشی (حاجی ماموسا) 2-ملا عبدالرحيم مولوی 3-ملا عبدالرحمان نودشي 4-شيخ عبدالله خرپانی 5- ملا عبدالله دشه اي 6- ملا عبدالکريم مدرس 7- ملا محمد زاهد ضيايي (حاجی ماموسا)  .برخی از علمای هورامان از بزرگترين علما ودانشمندان فقه اسلامی هستند که به عنوان مثال کتب  حاجی ماموسا ملا احمد نودشی دردانشگاه الاذهرمصر تدريس می شوند.

د- مشايخ :

مشايخ طريقت نقشبندی : 1- مولانا خالد شهرزوری (پايه گذارطريقت نقشبندی درکردستان)2- شيخ عثمان سراج الدين 3- شيخ عمر ضياالدين 4- شيخ علي حسام الدين 5--شيخ عثمان سراج الدين  ثانی . اين نکته حائز اهميت است که مشايخ هورامی طريقت نقشبندی  رهبران اين طريقت عظيم درسراسرجهان هستند که اين ازافتخارات بزرگ هورامان است

 مشايخ طريقت قادري:1-شمس العارفين شيخ محمدعزيزنجاري(پايه گذارطريقت قادري درهورامان) 2- شيخ محمد پاوه اي 3-  شيخ عبدالقادر نجاري 4- شيخ نصرادين خالصي

 ه-شعراء :

1- ملا عبدالرحيم مولوی2-ملا مصطفی بيسارانی 3- صيدي هورامی4- ميرزا عبدالقادرپاوه اي و...  ناگفته نماند زبان هورامی زبان شعروادب کردي تايک قرن اخير بوده وکليه شعرای کردبه زبان هورامی شعرسروده اندکه ازجمله می توان به خانای قبادی اشاره کرد.

((شمس))


نوشته شده در تاريخ جمعه نوزدهم مرداد 1386 توسط ابراهیم شمس

(قسمت دوم مقاله)

محمد یوسف سلطان 1209 - 1223ق

محمد یوسف سلطان به سال 1209 ق . به حکمرانی اورامان بزرگ منصوب گردید او با علی مردان سلطان که ذاتا انسانی سازشکار و صلح دوست بود و از رنجش نزدیکان پرهیز داشت بنای بد سلوکی گذاشت و در این بین منوچهر بیگ پسر علی مردان سلطان قریه نودشه را از پدر وضع نموده بود . منوچهربیگ که بسیار جسور بود قصد قتل محمدیوسف سلطان را کرد‌، پدرش مانع گردید اما واقعه مرگ آقامحمدخان و گرفتاری علی مردان سلطان به دست ماموران حسن علی خان والی موجب گردید که منوچهر بیگ در اورامان لهون بنای تاخت و تاز بگذارد . یوسف سلطان و اسکندربیگ ( سلطان ) پسرش دست به اقدام زدند و حسنعلی خان والی حکومت اورامان را به شرط دستگیری منوچهر بیگ به فتحعلی سلطان پسر محمد طاهر سلطان وعده داده . او نیز به همراه محمد یوسف سلطان و حسن بیگ و عبدالغفار بیگ و اردوی فراوان بر سر نوسود آمدند ، کاری از پیش نبرده منوچهر بیگ (سلطان ) با برادرش به مقابله و تعقیب آنان برخاستند .

مجددا فرمان اورامان لهون و استقرار نوسود به نام علی مردان خان سلطان صادر گردید . علی مردان سلطان چون از شهر ( نوسود) روانه گردید ، ناخوش بود تا به قریه نودشه رسیدپسران با برادرانش به استقبال او آمدند ؛ از شدت ضعف و بیماری او را بر چهار تخته نهادند در راه نوسود جان سپرد تاریخ فوت او ( 1223 ق .) است .

پس از مرگ علی مردان سلطان فرزندانش منوچهربیگ ( سلطان ) خانه بیگ و عمر بیگ سربه شورش برداشتند و در شب 29 رمضان 1223 ق . نقشه قتل محمد یوسف سلطان را ریخته ، از نوسود از راه دره ویان و راسته بان رفته ، در شب عید رمضان محمد یوسف سلطان که قراولها را مرخص کرده و بی خبر از توطئه بود از صدای هجوم که بیرون آمد ، در میان دشمن محاصره با هیجده ضربه خنجر به قتل رسید و خانه و اتباع او را غارت کردند (1223 ق .) در آن شب تنها اسکندربیگ پسر یوسف سلطان از معرکه گریخته و پس از سه روز خود را به سنندج رسانید .

اسکندر سلطان 1220 – 1232 ق .

از سوی امان الله خان والی ( 1214 – 1240 ق ) فرمان حکومت اورامان بزرگ به نام اسکندرسلطان فرزند محمد یوسف سلطان صادر گردید . اسکندرسلطان مجددا در فرصتی مناسب بر سر اوارامان لهون آمد و پس از فتح و قتل در هانی گرمله عزم نوسود کرده ، نوسود را خالی از سکنه یافت ، زیرا منوچهر بیگ به شهر سنندج رفته و برادرانش خانه بیگ و عمر بیگ و اهالی نوسود را به زهاب کوچ داده بودند . اسکندر سلطان بازگشته و دایی خود ابراهیم بیگ را مامور آبادانی نوسود کرد .در بهار آن سال خانه بیگ و عمر بیگ شبی بر سر ابراهیم بیگ یورش برده او را مقتول نمودند و غارت چپاول برداشته و به زهاب بازگشتند . پس از آگاهی اسکندرسلطان از این امر ، با سپاهی گران به سوی زهاب عزیمت و خانه بیگ و عمربیگ را در یک زمان به قتل رسانیده و اهالی آنها را به نوسود کوچ می دهد. پس از مدتی که در نوسود اقامت داشت شخصی را مامور آنجا نموده خود به مله کوه عودت نمود .

ملا قاضی ( نویسنده تاریخ سلاطین اورامان ) ادامه می دهد که می گویند : اسکندرسلطان دوازده سال حکومت کرد سوگند خورد به جای هیجده زخم پدرش هیجده بیگ زاده نامی را به قتل برساند و چنین کرد و هر کس را در آن ماجرا ( قتل پدرش ) دست داشت به قتل رسانید . علی هاجیار نامی را با نقشه و ترفند مامور قتل منوچهر بیگ ( سلطان ) نمود او نیز به عنوان یاغی و گریخته از اسکندر سلطان به نزد منوچهر بیگ ( سلطان ) رفته و در فرصتی او را نیز به قتل رسانید .

امان الله خان والی ( 1214 –1240 ) که این مطلب را شنید ، نگران شده از اسکندر سلطان خواستار تحویل قاتل منوچهر سلطان گردید ، اسکندر نپذیرفت ، و از والی مزبور یاغی شده سر به شورش برداشت . از مرکز حکمرانی سنندج لشکری برای سرکوبی وی به اورامان فرستادند اسکندر سلطان از کثرت اردو و اسلحه چاره ﺍی ندید به شهر زور گریخت به وساطت ( میرزا عبدالکریم ، قاتل منوچهر سلطان ، علی هاجیار را آورده و در شهر سنندج قصاص کردند .

سپس میرزا عبدالکریم ، واسطه شده اسکندر سلطان از شهر زور بازگشته وارد سنندج شد اما به محض ورود مغلوب و محبوس گردید ، چون اوضاع را چنین دید در نهایت رشادت و زبردستی با زنجیر از زندان گریخت و به طرف شهر زور رفته ، افرادش بر او جمع شدند در جنگ و گریزها تلفات فراوان بر اردوی حکومتی وارد ساخت . به ناچار والی مجددا میرزاعبدالکریم را واسطه قرار داده و با سوگند و قرآن و خلعت اسکندرسلطان را به سنندج آوردند : ( میرزاعبدالکریم معتمد پسر عموی میرزا فرج الله وزیر که هر دو اهل سیف و قلم و از نزدیکان امان اله خان و معتبرین کردستان بودند .)

امان اله خان که فرمان حکومت اورامان لهون را به نام عثمان بیگ ( سلطان ) فرزند جوان علی مردان سلطان صادر کرده بود و به وعده حکومت اورامان بزرگ ، عثمان سلطان را به قتل اسکندر سلطان تحریک نمود . اما عثمان سلطان ، اسکندر سلطان را از توطئه آگاه ساخت و او از غرور و پردلی اهمیتی قائل نشد و به ماجرا اعتنایی نکرد . چون عثمان سلطان از انجام امر خوداری نمود ؛ امان اله خان حیدر سلطان برادر عثمان را ترغیب نمود و تهدید کرد ؛ چنانچه این ماموریت را انجام ندهند اسکندر سلطان را به قتل آنها دستور خواهد داد . به ناچار زمانی که اسکندرسلطان پس از استحمام از حمام میرزافرج خارج می شد دوبرادر هر کدام گلوله ﺍی به سوی او شلیک کردند و او را به قتل رسانیدند تاریخ این واقعه 1231 ق ذکر کرده اند .

عثمان سلطان 1232 – 1239 ق .

امان الله خان والی در ایام حکمرانی خود ( 1214 – 1240 ق ) چنانچه اراده می کرد و اتحاد سران اورامان را به سوی خود تشخیص می داد ، با توجه به خصلت و شیوه عثمان سلطان که مانند پدرش علی مردان سلطان از آزار نزدیکان و جدال و خونریزی بیزار بود و انتقام های ایلی نیز که در روش اسکندر سلطان به پایان رسیده بود ، می توانست به این فصل از خصومت وکشتارها خاتمه داده و دوران امنیت رضا سلطان را در این محیط تکرار نماید . اما امان اله خان نه تنها این کار را نکرد بلکه هر لحظه به دشمنی بین آنها دامن زد ، تا جایی که در ایام حکمرانی بیست و شش ساله ی او هفت تن از برجستگان دودمان سلاطین یکی پس از دیگری دستهایشان به خون یکدیگر آلوده شد و این ضربات بر پیکره قبیله ﺍی که در جستجوی امنیت و آرامش سر از پا نمی شناخت کم نبود .

پس از مرگ اسکندر سلطان برادرش محمدبیگ به نیابت حوریزدا خانم همسر اسکندر سلطان به حل و فصل امور اورامان تخت ( رزاب ) گردیده و سپس با بیوه برادر ازدواج کرد عثمان سلطان نیز در اورامان لهون به رتق و فتق امور قبیله در این سو پرداخت و چند سالی اهالی در آرامش نسبی بودند . چون امید اتحاد دو اورامان می رفت دوباره تحریکات حکومتی آغاز گردید . خسروبیگ فرزند منوچهر بیگ ( سلطان ) برادرعثمان سلطان را به بهانه اینکه عموی تو ( عثمان سلطان ) بر سفره آماده ﺍی که حاصل رنج و خون پدر توست ؛ نشسته و حکمرانی لهون حق تو می باشد او را به قتل عمویش تحریک کردند. خسرو بیگ نیز که انسانی خام و بی تجربه بود ؛ نقشه قتل عثمان سلطان را طرح ریزی کرد خسروبیگ در میان شاخه های انبوه درخت توت کهن سالی که در مقابل خانه عثمان سلطان بود پنهان شده ؛ شبانگاهان به سوی او شلیک نموده و او را به قتل رسانید (1239ق) و گزارش آن را به امان اله والی داد . پس از چندی حکومت لهون را برای حیدر سلطان نوشتند .

حیدر سلطان 1239 – 1242 ق .

حیدر بیگ برادر عثمان سلطان فرزند علی مردان سلطان بود که حکومت یافت و با عنوان حیدر سلطان حاکم اورامان لهون گردید . طولی نکشید که قادر بیگ فرزند محمد علی بیگ و پسر عموی حیدر سلطان را وعده حکومت لهون داده و با صدور حکمی او را قادر سلطان خوانده و به منطقه گسیل داشتند .

قادر سلطان مرکز حکومتی را تغییر داده در هانی گرمله دستگاه حکمرانی برقرار نمود. بارواج حکم او مرکزیت نوسود سقوط کرد و حیدر سلطان خود به خود معزول گردید . بااینکه همسر حیدر سلطان خواهر قادر سلطان بود و علاوه بر پیوند نسبی دارای وصلت سببی نیز بودند ؛ پس از هفت ماه کار به جدال و لشکر آرایی کشید و هر دو به قصد یکدیگر حرکت کردند در مله نلکمین به هم رسیدند و قادر سلطان در این درگیری توسط افراد حیدر سلطان به قتل رسید ( 1240 ق ) حیدر سلطان مجددا با فرستادن پیشکش فرمان حکومت لهون را یافت در این هنگام امان اله خان والی درگذشت ( 1240 ق) .

محمد سلطان فرمانروای اورامان تخت و رزاب و حیدر سلطان حکمران لهون برای انجام مراسم سوگواری با جمعیت وارد سنندج شد . اتفاقا نوکران محمد سلطان با قداره بندان بازار سنندج با هم درگیر شدند ؛ و کار بالا گرفت حیدر سلطان از واقعه آگاه گردید ، افراد و نوکران خود را به یاری آنها فرستاده و باعث غلبه افراد محمد سلطان بر بازاریان گردید . در شب سوم حیدر سلطان به منزل محمد سلطان رفته صلح کردند . چون دوست از دشمن و راه از چاه و اساس اختلاف را باز شناخته بودند ، رفع کدورت کرده ، محمد سلطان را بزرگ خویش قرار دادند و حل نهایی امور اورامان بزرگ را به او واگذاشتند .

پس از مرگ امان اله خان بزرگ ، فرزندش خسروخان مشهور به ناکام به حکومت کردستان رسید (1240 – 1250 ق ) محمد سلطان و حیدر سلطان هردو باهم بر علیه او اقدام کرده بنای بی اعتنایی و سرپیچی از پرداخت مالیات وانجام خواسته های او را پیشه ساختند . محمد سلطان و حیدر سلطان در اورامان سر به طغیان و شورش برداشتند .

خسروخان ، میرزا هدایت الله ( مستوفی ) را با فوج کردستان و لشکر سایر بر سرحدات ایشان روانه کرد. زمانی که به چم شامیان وارد شدند در تپه شیخ سلیمان خیمه زدند و سپاه اورامانیان در بن دربند صف آرایی کردند .در برخوردی که قریب سه ساعت مقابله آنها ادامه داشت . سپاه والی و میرزا هدایت الله منهزم شد . محمد بیگ جاف ( پاشای مشهور نیای بیگزادگان جاف )که سپاه پشتیبانی میرزا هدایت الله بود به محض خروج سپاه اورامی از سنگر در میان آنها ریخته و برای قلع و قمع آنهاشمشیر کشیدند و آنها را شکست دادند . محمد سلطان گریخته ؛ حیدر سلطان با عده ﺍی به آب زدند . غواصان فوج آنها را گرفته سربریدند و سرآنها را به سنندج بردند .( 1242 ق )

محمد سلطان به شهر زور رفته و زمستان در آن جا ساکن و در بهار ، میرزا هدایت الله (مستوفی ) ایشان را دل خوشی داده به جا و مکان خودشان آورد و خلعت و رقم اورامان را برای محمد سلطان و فرمان لهون را به قادر بیگ نوه علی مردان سلطان که پسر عمر بیگ بود دادند و قادر سلطان حکمران اورامان گردید .

قادرسلطان بن عمر بیگ به حکومت خود ادامه داد تا اینکه فرزندان عثمان سلطان ؛ احمدبیگ ؛ محمد سعیدبیگ به حد تمین رسیدند ، با نقشه ﺍی قادر سلطان را مقتول نموده و احمدبیگ ( سلطان ) به حکومت لهون رسید . محمد سلطان که تا 1258 قمری درقید حیات بود همواره از فرزندان عثمان سلطان حمایت کرد و اتحاد دو اورامان و استمالت بازماندگان علی مردان سلطان را به جانشینان خود توصیه نمود .

حسن سلطان و محمد سلطان و قیامهای آنان 1242 – 1284 ق .

پس از مدتی در اواخر سلطنت محمد شاه قاجار ( 1250- 1264 ) احمد سلطان با محمد سعید بیگ برادرش اختلاف پیدا کرد و محمد سعید بیگ به حسن سلطان که در اورامان تخت و رزاب به جای محمد سلطان پدرش نشسته بود ، پناهنده گردید . حسن سلطان نیز برادر خود بهرام میرزا بیگ را با اردوی بسیار و مجهز به همراه محمد سعید بیگ بر سر احمد سلطان فرستاده و بر نوسود شبیخون زدند . آنجا را تصرف کردند و محمدسعید بیگ را در مقام سلطان لهون برقرار کردند . در جلوس ناصرالدین شاه ( 1264ق ) که امان اله خان ثانی ( غلامشاه خان ) به پشتیبانی و پایمردی میرزا تقی خان امیر کبیر به حکومت رسید تا سقوط امیرکبیر و روی گردانیدن غلامشاه خان از او و پیوستن به گروه میرزا آقاخان اعتماالدوله نوری ، اورامان آرامش خود را حفظ کرد و در این مقطع خاص تاریخی بود که حسن سلطان به یاری محمد سعید سلطان در اورامان بزرگ قیام کردند .

حسن سلطان با دو هزار تفنگچی در اورامان بزرگ و با متحدانی چون محمد سعید سلطان و محمد پاشا جاف ، موقعیت طبیعی اورامان و قلاع متعدد نظامی در دل کوهستان و یکپارچگی که این اتحاد به وجود آورده و مرزهای کشور را تا حد شاهراه های ارتباطی شمال به جنوب سلیمانیه و بغداد گسترش داده بود و فدائیانی که در راه خواسته او گوش به فرمان بودند به محض عزل میرزا تقی خان امیرکبیر برای براندازی حکومت تهران با عزیز خان سردار کل و ایل جاف هم زمان وارد عمل شدند .

قیام حسن سلطان و محمدسعید سلطان برای اولین بار کوهستان اورامان را با صدای توپ آشنا کرد و رجال تهران نشین را با اضطرابی عمیق به سنگلاخ های صعب العبور کشانیده و در واقع شوکت حکومت ناصری و کابینه دست نشانده میرزا آقاخان نوری را در هم و بعد از شهادت امیرکبیر پوشالی نمودن دستگاههای وابسته را آشکار ساخت و اگر این قیام را از نخستین جرقه های پی ریزی نهضت مشروطیت به شمار آوریم ، سخنی به گزاف نگفته ایم چنانکه در دوره روشنفکری روزنامه صور اسرافیل این سرکوبیهای ایلات غرب را محکوم نمود والی کردستان امان اله خان ثانی ( غلاشاه خان ) 1265- 1276 –ق . 1277 – 1284 ق نیز با کافر نعمتی که در حق میرزا تقی خان امیرکبیر و به محض عزل امیر و انتصاب میرزا آقاخان نوری توسط انگلیسی ها به بهانه اختلاف با عزیز خان سردا مکری! در جبهه مخالفین امیرکبیر قرار گرفت و تمامی پایمردی ها امیر را در انتصاب کردستان در مقابل رقیب قدرتمندی چون رضا قلیخان برادرش ؛ نادیده گرفت . نه تنها قیام مردمی حسن سلطان و یارانش را متلاشی ساخت بلکه به حکومت چند صد ساله اردلانها بر کردستان خاتمه داد و پای شاهزادگان قاجار را پس از شاهزاده خانم ها به منطقه باز کرد .

قیام های حسن سلطان و محمد سعید سلطان :

قیام اول : 1268 ق. که توسط نجفعلی خان و ابوالقاسم بیگ یاور سرکوب شد . قیام دوم : 1282 ق . که به وسیله امان اله خان والی و علی اکبر خان شرف الملک سرکوب گردید .

قیام سوم : 1286 ق . که از طریق مصطفی خان اعتماد السلطنه و بیوک خان سرتیپ به همراهی علی اکبر خان شرف الملک سرکوب شد .

سرانجام محمد سعید همراه با دو فرزندش عبدالرحمان سلطان به دست علی اکبر خان شرف الملک کشته می شوند . که این واقعه در قلعه جوانرود روی داده است .

رستم سلطان دیگر پسر محمدسعیدسلطان از سوی امین بیگ وکیل جوانرود ، محمودبیگ داریان و ایلبیگی اناخی که هر سه دختران میرزا احمد رمال پاوه ﺍی ( مستوفی ) را به نکاح داشتند وسیله گریز او از شهر زرو فراهم می شود .

پس از این جریان شرف الملک نودشه را مقر حکمرانی قرار داده ، نوسود را به مصطفی سلطان سپرده ( 1284 – 1292 ) و هانی گرمله را به محمد خاتون خانمی واگذار می نماید . موسی خان برادر شرف الملک از سوی شرف الملک حکم می راند که پس از یکسال رستم بیک آمده خود را به موسی خان معرفی کرد . آبها از آسیاب افتاده بود و او کمافی السابق او را در دزوار سکونت داد .

چون شرف الملک به تهران رفت حکومت اورامان به دیوان بیگی داده شد و او محمد زمان بیگ نوکر خود را به نیابت به قریه نودشه فرستاد . بیگ زادگان لهون به دیدن او ( محمد زمان بیگ ) رفتند . در بین راه رستم بیگ با فرزندان بکربیگ عمویش ، نقشه قتل مصطفی سلطان و و محمد خاتون خانمی را ریختند و به سوی نودشه راه افتادند . سرانجام مصطفی سلطان همراه با دو برادرش و نیز محمد خاتون خانمی را به قتل می رسند ضمنا صیفور بیگ نایب الحکومه جوانرود و عبدالغفور بیگ فرزندش در تمام این مدت و تا سالها بعد در پاوه و محال نیابت شرف الملک را داشتند .

رستم سلطان : 1292 – 1309 ق

چون تعلیقه حکومت اورامان به نام رستم سلطان صادر گردید ، ابتدا بازماندگان مصطفی سلطان را اسیر و به خدمت گرفت ، سپس تمام کسانی را که به احضار شرف الملک در روز مرگ محمد سعید سلطان در قلعه جوانرود حضور یافته و در قتل او شرکت کرده بودند ابتدا اسامی تمام آنها را تهیه و در یک عملیات ضربتی ، به خاطر جلوگیری از فرار آنها همه را شبانه دستگیر کرده و در زندان شگفتی که بنا نهاده بود، حبس نموده و به انواع ضرب و شتم و شکنجه همه آنها را از میان برداشت .

به سبب همین رویه و روش چون شرف الملک به نیابت حکومت کردستان رسید . بعضی از بیگ زادگان لهونی از ظلم رستم سلطان متواری شده خود را به شرف الملک رسانیدند .رستم سلطان و عزیز خان ( حکمران اورامان رزاب )نوشت که باید او را به حاکم لهون قبول نمایند و ایشان نیز او را برداشته عازم لهون شدند . چون به بالای قریه نودشه رسیدند ؛ رستم سلطان لهون به مقابله پرداخت و درگیری سختی در گرفت . محمد امین بیگ از بیگ زادگان لهون مقتول شد لهونی ها داد مردی دادند . و تعداد زیادی از هر دو طرف کشته شدند ؛ رستم سلطان لهونی سیاست ایلی به خرج داد و از سوی کوه زردله باز گردید و راه آشتی نبست و به تعقیب نپرداخت .

رستم سلطان چون به نوسود بازگشت از بیم هجوم مجدد ، اهالی را به شهر زور کوچانید و نوسود را تخلیه کرد .پس از چندی رستم سلطان استمالت نموده ، بر سر جاه و راه خود بازگشت و پس از مدتی مجددا با لشکری از طریق ته ویله بر سر نوسود فرستادند ، رستم سلطان راه مماشات پیمود ، دوباره نوسود را تخلیه کرد چون اردو چند روزی در نوسود توقف کرد و عکس العملی ندید مراجعت کردند و اهالی بر سر زندگی خود بازگشتند و سپس بنای صلح و دوستی با چند نفر مصلح و معتبر به خانه رستم سلطان اورامی رفت و از آن جا به خانه عزیز خان رفته و طرح محبت و آشتی در میان آورد و با هم باب معاشرت نهادند و محمد بیگ ( حمله کور ) نیز که در تدارک رسیدن به قدرت بود با بسطام بیگ پسر محمد بیگ خاتون خانمی که در مریوان متواری بود همداستان شده و عاقبت در این اتحاد نافرجام به قتل رسید.

بعد از این صلح و دوستی رستم سلطان لهون دختر بروز بیگ را برای پسر خود محمد صالح بیگ در حوش و بدرانی خواستگاری کرده و شیرینی خوردند . چون دختر به سن تکلیف نرسیده بود برگزاری مراسم را به تعویق انداختند . اما یک سال قبل از برگزاری مراسم ، رستم سلطان به قتل رسید که چگونگی وقوع این جریان درزیر خواهد آمد البته زمانی که مصطفی سلطان به قتل رسید پس ازمدتی رستم سلطان با همسر او ازدواج کرد . فرزند مصطفی سلطان بیگ که چند سال بیشتر نداشت در کودکی با مادرش به خانه رستم سلطان آمده بود و در اوان شباب تفنگدار و نوکر رستم سلطان بود که پدرش به دست او کشته شده بود . جور و خون پدر و اعمال ناشایسته و ستم عرصه را بر حسین بیگ تنگ کرده بود که موجب شد به قتل او کمر بندد تا هم انتقام خون پدر را گرفته باشد و هم به کمک بستگانش در نوسود بتواند به مسند پدر بنشیند .

پس از ورود به مقصد تفنگ را مهیا کرده و شبانگاهان هنگامی که رستم سلطان وارد حجله می شود از پنجره به سوی او شلیک می کند و بزمش را به خون می کشد و متواری می شود . ( 1309 ق . )

محمد صالح سلطان : 1309 – 1313 ق .

محمد صالح بیگ پسر رستم سلطان پس از مرگ پدر به همراهی ملا عزیز قاضی فورا به شهر سنندج رفته ، امیر نظام گروسی ( 1309 – 1313 ق. ) حاکم کرمانشاهان و کردستان را ملاقات کرده ؛ خلعت و رقم به حکومت لهون به نام او صادر می نماید . در بازگشت محمد صالح سلطان ،محمد بیگ عمویش را به عنوان نایب الحکومه لهون قرار می دهد .

پس از گذشت چند ماهی به تفتین و اغوای نزدیکان محمد صالح سلطان ، محمد بیگ را به قتل میرساند و به میان بیگ زادگان اوارمان تخت و رزاب می رود . آنها نیز اردویی را به حمایت او اعزام می کنند تفنگچیان مأمور او را همراهی کرده به نوسود می آورند و بر سریر حکمرانی مستقر می گردد تا سه سال به سلطه خود ادامه می دهد در پایان سال سوم محمود بیگ پسر عثمان بیگ و جعفربیگ عموی او در پی تقاص محمد بیگ بر می آیند و به بهانه سوگندو وفاداری محمد صالح سلطان را به میهمانی دعوت می نماید و در نهایت او را به قتل می رسانند .

 

جعفر سلطان : 1313 – 1362ق.

 

جعفر سلطان فرزند محمد سعید سلطان دوران حکومتش یکی از دوران قابل بحث و توجه در اوضاع سیاسی اورامان لهون می باشد . زیرا تصدی ایشان مقارن با ترور ناصرالدین شاه ( 1313 ق‌) و آغاز تحولات سیاسی و اجتماعی در ایران بود . استقرار و ایجاد نفوذ سیاست خارجی در مناطق مرزی غرب ایران به ویژه محلهایی که با حوزه های نفتی آن سوی دیاله چون کرکوک و .. همجواری داشتند در حال گسترش بود همچنین مسائلی که پیش روی جامعه ایرانی بود چون پی ریزی و فراگیری نهضت مشروطه ، حمله عثمانی ها به مناطق غربی قبل از قرارداد مرزی 1914 م . اشغال ایران توسط دولتهای روس و انگلیس و حضور مأموران عثمانیها و آلمانی ها در 1334 ق . و شعله ورشدن آتش جنگ اول جهانی 1293ش . شکست متحدین و انقلاب بلشویکی در روسیه تزاری در اکتبر 1917 م . و بالاخره انقراض قاجاریه و آغاز سلطنت پهلوی همراه با مقابله عشایر اورامان با نظام جدید که در سراسر این سلسله وقایع جعفرسلطان قیادت و نقش عمده ﺍی ایفا کرد که به موقعیت قبیله ﺍی و تاریخی و ریاست او ویژگی خاص بخشیده است.

 جعفر سلطان به جای توجه به لذائذ فردی برای انسجام در سلسله گسسته طایفه محمد سعید سلطان بیگ زادگان بی سرپرست و بازماندگان سلاطین پیش را در زیر چتر حمایت خود گرفت . چنانکه پس از گذشت چند سال هنگام حرکت قریب یکصد سوار از فرزند و فرزند خوانده و نوادگان و برادرزادگان و .. در رکاب او افراد کوکبه بودند .

جعفر سلطان از شش همسر خود دارای سی و سه فرزند بود که اسامی همسران و فرزندان او به شرح زیر است :

- دولت خانم ( دختر احمد سلطان ) فرزند ایشان : 1- احمد ( در کودکی فوت کرده ) 2- احمد بیگ 3- محمد رشید بیگ 4- مصطفی بیگ 5- محمد امین 6- خاور خانم

- خالخاص خانم ( نودشه ﺍی ) فرزندان ایشان : 1- فتح الله بیگ 2- علی محمد بیگ 3- محمد تقی بیگ 4- محمد سلیم بیگ (در کودکی فوت کرده ) 5- مینا خانم 6- شکوفه خانم 7- حبیبه خانم

 - بیضاء خانم ( دختر ملاعزیز نوسودی که قبلا همسر رستم سلطان بوده و مادر توفیق بیگ و حسین بیگ فرزندان رستم است ) فرزندان ایشان : 1- محمد سعید بیگ 2- حسن بیک 3- عبدالغفور بیگ 4- محمود بیگ 5- سلیمان بیگ

- حنیفه خانم ( دختر شیخ محمد ابوعبیده ) قبلا همسر محمد بیک مشهور به حمیته فرزند محمد سعید سلطان بوده است . فرزندان ایشان : 1- محمد علی بیگ مشهور به پادشاه 2- پیروزه خانم

- شکوفه خانم ( دختر ملاعلی نوسودی مشهور به نصیرالدیوان ) فرزندان ایشان : 1- محمد رضا بیگ 2- ناصر بیگ ( در کودکی فوت کرده ) 3-ناصر بیگ 4- سیف اله بیگ 5- منصور بیگ 6- مریم خانم 7- لیلی خانم 8- آمنه خانم 9- حمیده خانم ( هر سه در دوران جوانی فوت کرده اند )

- فاطمه خانم ( قبلا همسر ملا عبدالله بوده است .) فرزندان ایشان : 1 -کرم بیگ ( سلطان ) 2 – قادر بیگ 3- غفاربیگ 4- آمنه خانم

 

در دوره کریم جعفر سلطان ترقی و رواج روز افزون عملکردهای قبیله ﺍی در امور سیاسی اجتماعی و اقتصادی اورامان لهون سبب گردید که حکمران اردلانی جاف جوانرود و حسین خان ظفر الملک در همسایگی اورامان لهون احساس خطر و حسادت کند و با هم پیمانی عبدالکریم بیگ وکیل جوانرود در سال 1328ق . از خط پاوه اردویی به سرکردگی احمدبیگ دایی طفرالملک و عبدالغفور بیگ عموی وکیل ، برای سرکوبی جعفر سلطان و لهون به طرف اورامان گسیل دارد . اردوی مزبور در قریه نوریاب در شمال غربی پاوه با مقدمه الجیش لشکر اورامان لهون به سرکردگی افراسیاب بیگ ( سالار ) برادرزاده جعفر سلطان برخوردکرد. پس از زد و خورد ، مقابله تفنگچیان لهون منجر به شکست اردوی مهاجم گردید .

بعد از اینکه سردار رشید ( حاکم پاوه و حومه آن ) نیز دستگیر و به تهران اعزام گردید . ( دستگیری سردار رشید به وسیله دام گستری شریف الدوله دستیار خود سردار رشید صورت گرفته است .) جعفر سلطان از گرمسیر اورامان لهون با تفنگچیان خود به طرف نواحی ییلاقی در جنوب لهون که در تصرف سردار رشید بود ، به پیشروی پرداخت و پاوه را که از دیرباز حاکم نشین ییلاقی جوانرود بود و روستاهای نجار ، نوریاب ، دشه ، خانقاه ، درمور، بندره ، نوسمه ، دوریسان ، دره بیان ، را توسط فرزندانش و تفنگچیان تحت امر آنان به اشغال وتصرف خود در آورد و پس از چندی محمد رشید بیگ فرزندش را با افرادش در محل مزبور به عنوان مرکزیت متصرفات جدید مستقر نمود .

این تصرف و تسلط تا سال 1309 ش . و پس از آن به تناوب بین بازماندگان جعفر سلطان و سردار رشید تا فروپاشی سازمان سیاسی سنتی قبیله در 1341 شمسی ادامه داشت .

علاوه بر رویدادهای مزبور ( جنگ نوریاب ، تصرف پاوه و حومه ) در دوران حکومت جعفر سلطان رخدادهای متعدد دیگری روی داده اند که برای جلوگیری از اطاله کلام تنها به تاریخ و نتیجه وقایع اشاره خواهد شد و از نوشتن جزئیات بیشتر پرهیز می گردد :

• جنگ نوبران و باغشاه : این جنگ به دعوت سالار الدوله از اردوی اورامان لهون به قیادت جعفر سلطان در ماه رمضان 1329 ق . به عزم تسخیر تهران وسرکوبی نهضت مشروطه صورت گرفته سرانجام در نواحی نوبران و باغشاه بین سالار الدوله و سپاه مرکز جنگ در گرفت (نزدیکی ساوه ) و لشکر سالارالدوله شکست خورده و متلاشی می شود .

• قیام جعفر سلطان در کنار یار محمد خان ( رهبر حزب دمکرات ) علیه حکومت مرکزی ( 1329 – 1330 ق. ) عاقبت توسط قوای دولتی سرکوب شدند .

• حمله عثمانیها به نوسود : عثمانیها نوسود را به توپ بسته ، استقامت گلالی ها را که تحت امر کریم بیگ بودند موجب اسارت بسیاری از افراد عثمانی گردیده که به عقب نشینی آنها منجر شد 1293 ش .

• جنگ مندومی و گلباخی که بین سردار رشید که با سواره تفنگچیان روانسر و جوانرود و لهون همراه بود با طوایف مندومی و گلباخی که شکست فاحشی به طوایف مزبور وارد می شود . 1337 ق .

• جنگ سریاس : بین علی اکبر خان سنجابی و سردار رشید با جعفر سلطان در نزدیکی محل سریاس نرسیده به روستای شمشیر از طرف پاوه جنگ در گرفته است و سردار رشید و هم پیمانانش شکست خورده و متواری می شوند .( 1301 ش) .

• جنگ شیخ سرا : این جنگ مابین سالارالدوله به همراهی اردوئی از تفنگچیان اورامی تحت ریاست جعفر سلطان و فرزندانش با جمعی از سران عشایر همدوش سربازانی که تحت فرماندهی سلطان گریش خان ارمنی می باشد در محل شیخ سرا انجام گرفت . سالار الدوله و اتباعش در نهایت مجبور به عقب نشینی می شوند . ( 1306 ش )

• خلع صلاح جعفر سلطان از سوی رضا شاه : در طول این جریان سرانجام جعفرسلطان و فرزندانش به خاک عراق می گریزند .آذر ( 1310 ش ) جعفر سلطان پس از حضور در حلبچه کلیه بیگزادگان لهون چه آنان که به هنگام گریز و تبعید همراهش بودند و چه آنان که از زندان تهران و اصفهان و .. آزادشده به منطقه بازگشته بودند همه را در مجلسی برطبق منش و یاسای قبیله ﺍی هزار ساله اورامان گرد آورد . طی سخنانی بازماندگان و سران قبیله خود را به اتحاد ، آزادگی ، استقامت و اطاعت اوامر الهی و جان فشانی در راه ایران وصیت کرد و فرزند ارشد خود کریم بیگ را به ریاست اورامان لهون و جانشینی خود انتخاب کرد . که تمامی بیگ زادگان و بازماندگان و سران با قبول آن به رسم کهن ایلی با او بیعت کردند .

جعفر سلطان در حلبچه سکونت اختیار کرد و پس از مدتی در همان جا درگذشت و در اباعبیده به خاک سپرده شد .( 1320 ش ) . کریم سلطان ابتدا به نوسود و سپس در خانقاه حومه ی پاوه مستقر شد .

کریم سلطان : 1362 – 1370 ق

کریم سلطان جانشین جعفرسلطان ریاست منصوب از طرف پدر با قبول و اطاعت بیگ زادگان وسران محل به منصب سلطانی اورامان لهون بعد از شهریور 1320 تکیه زد . تشکیل امنیه محلی یکی از رویدادهای دوران حکمرانی کریم سلطان است . کریم سلطان به منظور عدم پذیرش امر ونهی حاکم انگلیس در کرمانشاه مستقیما با فرماندهان نظامی دولت ایران تماس گرفته و به پیشنهاد آنان تشکیل گروه های امنیه را به عنوان پلیس محلی پذیرفت و با دریافت درجه ستوان یکم افتخاری تشکیلات مزبور را برقرار نمود .

کریم سلطان به کسوت نظامی ارتش ایران در آمد و با نظارت افسران ایرانی به تعلیم افراد داوطلب و سازمان دهی آنان برای حفظ امنیت منطقه و پاسداری از مرزها پرداخت .

یکی از مهمترین رخدادهای دوران حکمرانی کریم سلطان هجوم جوانرودی هاست به منطقه .پیشروی لهونی ها به سوی پاوه ( مرکز سلاطین لهون قبلا نوسود بوده ) و محال آن و تصرف روستاهایی که اسما در سیطره قدرت ولات اردلان حاکم در جاف جوانرود بود و رسما منبع اقتصادی بیگ زادگان رستم بیگی جوانرود محسوب می شد ؛ موجب گردید تا بیگ زادگان جوانرود منتظر باشند تا در فرصتی مناسب دوباره برمنطقه مزبور دست یابند . تااینکه جوانرودی ها به اوج قدرت رسیده و مستمسک لازم را به دست آورده ؛ به بهانه همکاری کریم سلطان با دولت مرکزی ، اما در نهان به تحریک و پشتیبانی از جبه مخالفان داخلی کریم سلطان که محمد امین بیگ برادرش و فرزندان احمد بیگ دیگر برادرش که از سوی مادر همشیرزاده فرزندان وکیل جوانرود محسوب می شوند به مقر حکمرانی کریم سلطان در خانقاه و پاوه و سایر روستاهای مزبور حمله کردند . کریم سلطان و همراهانش برای جلوگیری از خونریزی و برادرکشی خانقاه و پاوه را تخلیه کردند . تفنگچیان لهونی نیز که دستور او را مطاع می شمردند پس از زد و خورد مختصر به طرف نوسود عقب نشستند . محل های مزبور به تصرف جوانرودی ها در آمد . نیروهای نظامی مجبور به مداخله شدند و ستونهای عملیاتی به محل اعزام گردیدند . نیروهای نظامی در پاوه مستقر و به ناچار جوانرودی ها تحت دستورات اکید فرماندهان ایرانی روستاها را تخلیه و به قلعه جوانرود بازگشتند. ک

ریم سلطان جزء معدود سلاطین باسواد در سلسله رؤسای اورامان بود او به فارسی و کردی شعر می سرود ( رک –حدیقه سلطانی جلد چهارم) . کریم سلطان به سال 1324 ش . در پی یک بیماری ناگهانی (!) درگذشت .

محمد امین سلطان : 1370 – 1383 ق

محمد امین سلطان( برادر کریم سلطان ) عزت بیگ زره تن ( فرزند کریم سلطان ) با طرح پیشنهادی که چون عمویم محمدامین بیگ بر من برتری سنی دارد و معمر است به عنوان دومین مرد لهون و شخصیت ثانوی منطقه ریاست ایشان را بر اورامان لهون می پذیرم و از سال 1328 ش. تصمیم مزبور اجرا گردید .

در این دوره شیوه حکمرانی و اجرای عوارض غیر معمول ، تصاحب اراضی و باغات کشاورزان تبعید مخالفان از پاوه به سایر نقاط لهون ،اعمال زور در امور حکومتی کار را به جایی رسانید که اهالی پاوه که مقر زندگی و مرکز حکمرانی محمد امین سلطان در آنجا بود بر علیه او به پا خاستند .

پاوه ﺍی های مقیم کرمانشاه بارها در مراکز اداری کشوری برای رسیدگی به دادخواهی ساکنین پاوه دست به تحصن زدند و در رسانه های گروهی به درج نامه های سرگشاده پرداختند مدرسین حوزه علمیه پاوه در اعتراض به اعمال وی محل را ترک گفتند و قاضی پاوه که جلودار دادخواهی مردم بود جان بر سر این سودا نهاد .

محمد امین سلطان به دنبال این وقایع مجبور به ترک ایران گردید . عاقبت به سبب اوضاع عراق در 1342 ش . بعد از کودتای عبدالکریم قاسم که در هشتم فوریه 1963 م . سرنگون گردید ؛ محمد امین سلطان به ایران بازگشت و درکرمانشاه تحت نظر قرار گرفت .گاهی به عزم مسافرت به لهون اجازه خروج از شهره می یافت . همزمان در پاوه و نوسود قادر نامدار اناخی و افرادش که در اختیار پارت و دمکرات بود در منطقه شورش کردند .

محمد امین سلطان پس ازسپری شدن ایام محکومیتش ( ده سال ) از زندان آزاد گردید . محمد امین سلطان پس از پیروزی انقلاب در سال 1364 درکرمانشاه درگذشت . فرزندان محمد امین سلطان ؛ تحسین بیگ دکترای اقتصاد سیاسی بین المللی ،تیمور بیگ فارغ تحصیل رشته حقوق دانشگاه بغداد ، وریا بیگ حسابدار بانک کشاورزی .

 

نتیجه گیری :

 

با توجه به آثار و اطلاعات برجای مانده از اقوام ساکن در منطقه اورامان در هزاره سوم قبل از میلاد ( گوتی و لولوبی )و قباله های اورامان ( سه برگ سند مربوط به سالهای 88، 22 ، 21 و 12-12 قبل از میلاد) از اورامان می توان به عنوان مهد تمدن و فرهنگ یاد کرد . همراه با آمدن دین زردشت به منطقه اورامان و پذیرش آن از سوی مردم این دیار ( قرن پنجم قبل از میلاد ) دیگر مظاهر پرستش جای خود را به یکتا پرستی در بین اوارامیها می دهد جهان بینی زردشت به دو قسمت متفاوت تقسیم می شد . اصل خیرو نیکی ( سپنتامینو ) و اصل زشتی و بدی ( انگرمینو)، زردشت انسانها را به پیروی از سه اصل اخلاقی پندار نیک و گفتار نیک و کردار نیک فر امی خواند . پایبندی بیش از حد مردم اورامان به تعالیم زردشت پیامبر با آمدن دین اسلام به این سرزمین بهتر آشکار می شود بر اساس مدارک موجو در دوره ورود اسلام به منطقه کردستان ، اورامان دیرتر از سایر مناطق کردستان دین اسلام را پذیرفته و حتی هنگامی که مولانا کشایش ( اعلیجد مشایخ مردوخی ) شروع به تعلیم قرآن و تبلیغ عقاید اسلامی در اورامان نموده و با وجود گذشت هشت قرن و نیم از شوکت و اقتدار اسلام باز نخواسته اندعقاید اسلامی را بپذیرند و از نصایح و تعلیمات پیر شهریار که از کبار مغان و اجله هیربدان آن منطقه بوده است منحرف شوند .

استقلال کامل اورامان از لحاظ حکومتی تا سلطه اردلانها به منطقه کردستان آشکار است که حتی بدون اعتنا به دولتهای برروی کار آمده در طول چندین قرن اهالی این سامان با ترتیبات و نظم خاص اجتماعی واقتصادی به زندگی خود ادامه می دادند به طوریکه حتی تیمور گورکانی به سرزمین آنها راه نیافت و بگه بیگ اردلان در یورشهای خود برای تسخیر قلاع اورامان و به زیر سلطه در آوردن آنان ناکام ماندتاخان احمد خان اول که به ترفند متوسل شده و اورامان را به حیطه متصرفات اردلانها افزود .

از این زمان به بعد والیان اردلان در راس مخروط قدرت قرار می گیرند و سپس سلاطین اورامان در ده دوم جای دارند چنانکه در تاریخچه اورامان آمد اردلانها برای بقای سلطه خویش دست به توطئه های خونین در بین سران و خاندان غالب سلاطین زدند که این ادامه و پافشاری در تضعیف خاندان مزبور در دوره غلامشاه خان ( امان الله دوم ) که مقارن عصر بیداری سلاطین اورامان و اتحاد آنها بوده به انقراض حتمی حکومت اردلانها در کردستان ، شورش حسن سلطان و ورود شاهزادگان قاجاریه به کردستان منجر گردید .

در مورد شعرای اورامان لازم است گفته شود که تعداد این شاعران بسیارند اما متاسفانه دیوان اشعار تعداد معدودی از این شاعران به چاپ رسیده است . این مسئله می تواند دلایلی متعددی داشته باشد که به عنوان نمونه می توان از پخش شدن اشعار این شاعران دربین مناطق مختلفی که به آنجا مسافرت نموده اند و نیز نابودی بسیاری از این اشعار به دلیل بی توجهی در نگهدای ومحافظت از آنها از سوی دارندگان ( کسانی که اشعار در اختیار دارند ) آنان . دراین تحقیق به عنوان نمونه زندگی نامه مختصر همراه با قطعه شعری از چند شاعر اورامی آمده است .

پیشنهادات :

1- با توسعه کتابخوانی و ترویج آن زمینه لازم را برای آگاهی هر چه بیشتر از منطقه اورامان را فراهم کنیم .

2- با گسترش صنعت و تکنولوژی ، نفوذ فرهنگهای جوامع مختلف بر همدیگر افزایش یافته و چه بسا دراین میان بسیاری از فرهنگهای جوامع توسعه نیافته از میان رفته اند بیایید چه از نظر پوشش ظاهری و چه از نظر فکری از آنچه که متعلق به خودمان است یعنی فرهنگ و تمدن اورامان محافظت کنیم .

 3- با در اختیار گذاشتن هر آنچه از گذشته که در اختیار داریم از اشعار شعرای اورامی تا نسخه های خطی دانشمندان پیشین اورامان را به کسانی که توانایی چاپ و انتشار این آثار را دارند ، زمینه انتشار و توسعه فرهنگمان را فراهم سازیم

 منابع:

- حدیقه سلطانی جلد 1 تالیف: محمد علی سلطانی با مقدمه تحریر استاد سید طاهر هاشمی

- دیوان میرزا ئه ولقادر پاوه یی گرد آوردنده هادی سپنجی

-جغرافیای تاریخی و تاریخ مفصل کرمانشاهان ( ایلات و طوایف کرمانشاهان ) جلد 1و 2

-تاریخ سلاطین اورامان تالیف: قاضی عبدالله شیدا به انضمام ملا احمد نظیری

-دیوان پیر شالیار زردشتی ( هه روامی ) تالیف محمد بها الدین

- زبان شناسی کرد و تاریخ کردستان تالیف : بهزاد خوشحالی

-تاریخ کرد و کردستان تالیف : صدیق صفی زاده تاریخ

-کرد وکردستان و توابع تالیف : شیخ محمد مردوخ کردستانی

-تاریخ شرفنامه تالیف : امیر شرف خان بدلیسی

-میرنه ووی هه وارمان تالیف : محمد امین اورامی

-تاریخ شناسی دوره پیش دانشگاهی ( چاپ 1380) مؤلفان : عبدالرسول خیر -اندیش ، منصور صفت گل ، جواد عباسی ، محسن جعفر مذهب ، مسعود جوادیان ، و سوسن اصیلی

-مشاهیر اهل حق تالیف : صدیق صفی زاده


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و ششم تیر 1386 توسط ابراهیم شمس
با عرض سلام ادب خدمت دوستان وهمراهان تارنمای هورامان . مقاله ای را که پیش روی دارید از  وبلاگ پاوه هورامان www.pav.persianblog.ir اخذ  گردیده  که نام نویسنده آن ذکر نشده است اگر چه در این مقاله که بیشتر به یک تحقیق و پایاننامه دانشگاهی شباهت دارد، نواقص واشتباهاتی  به عمد ویا سهو مشهود است (از جمله در مورد پیران هورامان ، قبول دین اسلام درهورامان ، عدم درج اسامی وزندگانی مشاهیر ،علما وشعرای مشهورو... ) اما مطمئناً برای آن زحمت فراوانی کشیده شده است .ضمن تشکر از نویسنده این تحقیق ، خواندن آن را به دوستان عزیز توصیه میکنم .در ضمن بدلیل پراکندگی وتشتت فراوان این نوشته وبهم ریختگی ترتیب مطالب ، ویرایش لازم ازجانب این حقیر صورت گرفت. 

((  هورامان  ))

مقدمه

اهداف کلی تحقیق :

• آشنایی با زمان و چگونگی وقوع رویدادهای اورامان در طول اعصار پیشین .

• ارائه یک تصویر کلی هر چند محدود از تاریخ گذشته اورامان.

• ایجاد پیوند و هماهنگی بین نسلهای گذشته و نسل امروز در اورامان تا اندازه ﺍی با توجه به تغییرات و انقلاباتی که در چند سده اخیر روی داده است .

اهداف جزئی تحقیق:

• آشنایی با قدیمی ترین اقوام ساکن در منطقه اورامان .

• اطلاع یافتن از برخی اعتقادات مردم اورامان پیش از ورود اسلام به این منطقه و قباله های اورامان .

• آگاهی از رویدادهای اورامان هنگام ورود اسلام به این منطقه

• از نحوه حکومت سلاطین اورامان و وقایع دوران آنها آگاه شدن

• کسب آگاهیهایی از زبان خاص پیران اورامان و معرفی چند تن از آنها

• شناخت چند شاعر اورامی

تعاریف نظری و عملی :

تعریف نظری اورامان : عمادالدین دولتشاهی در کتاب کوههای ناشناخته اوستا چنین آورده است طایفه اورامی ها که اهورائی نامیده می شدند رفته رفته نام اهورائی به اورامی مبدل گردیده است .

تعریف عملی اورامان : ماموستا حاج ملا زاهد ضییایی ، مدرس ، مجتهد پاوه ﺍی الاصل در تاریخ 4/6/1360 می فرماید : چیزی که به نظر لازم است لفظ ‹‹ هورامان ›› نوشتن آن کلمه به اورامان اشتباه است زیرا اصلا این واژه به زبان محلی خود هورامان یعنی بلند شده برآمده است . چون اطراف این منطقه از هر طرف چه ژاوه رود و چه جوانرود و چه شهر زور و چه مریوان همه از لحاض اقلیمی پست تر می باشند .( البته باید متذکر شد از آنجا که در تمامی منابعی که به دست نگارنده رسیده لفظ هورامان را به صورت اورامان نوشته بودند نگارنده نیزاین واژه را در کل تحقیق به همین صورت یعنی اورامان به کار برده است .)

ادبیات تحقیق :

 - در کتاب نورالانوار نوشته شیخ عبدالصمدی از نام شاعران و به ویژه نامداران دینی اورامان همراه با اشعار و سخنان و تحولات دوران زندگیشان یاد شده است . تاریخ این شاعران و نامداران دینی به چهارصد سال پیش بر می گردد .

- دفاتر دستنویس اهل حق که شامل ‹‹ دفتر بزرگ ›› ، ‹‹ دفتر یارسان ›› و ‹‹ دفتر سرانجام ›› در این دفاتر چنین آمده است که سلطان اسحاق در سال 578هجری در روستای دودان ( یکی از روستاهای اورامان لهونی شمالی ) دیده به جهان گشوده و در این محل ارشاد و تبلیغ خویش را آغاز کرده است .

- در فرهنگ انجمن آریایی ، انتشارات تهران در سال 1288 هجری واژه های ( ئاورامن = آورامن ‌) ،( ئاورامین =آرامین ) آمده است .

- در تاریخ شرفنامه نوشته امیرشرف خان بدلیی چنین آورده است که در زمان مامون بیگ اردلان – همزمان با حکمرانی امیر سعید جیاشا در اورامان ‌( 597 –699 ) که متصرفاتش را بین فرزندان خود تقسیم می کرد بخشهای زلم ، نوسود ، شمیران ،هاوار و گل عنبر اورامان نصیب بیگه بیگ می شود .

- ئدموس در کتاب کورد ، ترک و عرب ، از جاف و اوارمیها سخن به میان آورده و نام روستاها و مناطق مختلف اورامان را بیان می کند .

- در میژوی ئه دبی کوردیی ( تاریخ ادبیات کردی ) نوشته ماموستا علاالدین سجادی آمده است که کورد و گوران ( مقصود اورامیها ) هر دو در اصل و ریشه یکی بوده اند . معنای لغوی کرد ، کوچ کننده و معنای گوران ، مقیم وساکن روستا از آن یاد شده است .

نوع روش تحقیق :

اصولا بررسی رویدادهای گذشته به علت عدم امکان ارتباط مستقیم با آن وقایع وجود ندارد از روش کتابخانه ﺍی یا اسنادی استفاده می شود لذا نگارنده نیز در این تحقیق از روش فوق الذکر استفاده نموده است .

محدودیتهای تحقیق:

1- نبود منابع نوشتاری لازم و کافی برای تهیه یک تحقیق کتابخانه ﺍی جامع .

2 – عدم اطمینان به گفته و سخنهای ریش سفیدان در مورد زمان وقوع رویدادها که اغلب از تاریخ دقیق وقوع آنها به دلیل کهولت سن و ضعف حافظه بی اطلاعند .

3 – کم کاری در زمینه ثبت وقایع و رویدادها ( شامل ، زمان ، مکان و محتوای رویدادها ) از سوی افراد آگاه .

فصل اول : جغرافیای اورامان

اورامان در کردستان ایران :

1- اورامان لهون : شمالی به مرکزیت نوسود جنوبی به مرکزیت پاوه

 2- اورمان تخت

 3- اورامان دزلی و شامیان

 4- اورامان رزاب و گمره

 5- اورامان ژاوه رود و گا وه رود

بخش بزرگی از اورامان لهون اکنون در استان کرمانشاه و بخش دیگر آن در کشور عراق قرار دارد. اما چهار اورامان دیگر در استان کردستان واقع شده اند .

روستاهای تابع پنچ اورامان به ترتیب عبارتند از :

1- اورامان لهون شمالی به مرکزیت نوسود : روستاهای تابعه آن بین دو کشور عراق و ایران قرارگرفته اند . روستاهای واقع در کشور عراق : ده ره مه ر ، هانه ی دن ، سه رگه ت ، گولپ ، باخه کون ، گه چینه ، نارنجله ، بنجه و ده ریی ، ده ره قه یسه ر ، خارگیلان ، خه ریانی ، دگاشیخان ، به لخه ، دیکه ، هانه نه وتی ، سوسه کان ، تاویره ، هاوار ، هه وا ره کون ، ده ره تفی ، گرییانه ، ته ویله و حلبجه ، روستاهای واقع در ایران : هانه گه رمله ، که یمنه ، بیدرواس ، دزاوه ر ، نودشه ، هه جیج ، وه زلی ، نه روی ، شوشمی سه رینه ، شوشمی وارینه ، شیخان ، نه یسانه ، قه لاگا ، خه ندانکه ر ، شینه ، دواو ، به له بزان ، ده رموور ، ته لووکی ، دودان

2-1 اورامان لهون جنوبی به مرکزیت پاوه : روستاهای تابعه آن : خانه گا ، نوریاو ، نجار ، بنده ره ، گرال ، دشه ، دووریسان ، سه رکران ، نه وسمه ، شمشیر ، سه ریاس ، داریان ، شه ره کان ، ته شار ،

2- اورامان تخت به مرکزیت روستای اورامان ( به اصطلاح محلی شاری هه ورامان ): روستاهای تابعه اورامان تخت : بلبه ر ، ژیوار ، که لجی ، ناوه ، نوین ، ده ل ، ده له مه رز، زوم ، ئه سپه ریز ، ده شته قه لبی ، زه وه ن ، جولاندی ، بل به ر ، هه باساوا ، ده ره کی ، ده مه یه و ، تولده ره ، سه رنژمار و ( بانی بنوک واقع در عراق )

3- اورامان دزلی و شایان به مرکزیت دزلی : روستاهای تابعه اورامان دزلی و شایان : باراماوا ، زه لکه ، زه که ریان ، قه لاجی ، قه لاگا، تفیله ، تازاوا، ئه حمه ئاوا ، ده ری شاران ، نژمار، وه ره نا خی ، مرگه ، گورگه یی ، تیژ تیژ ، تاله وه ران ، خوشاو ، که لاتی ، یسیاوه ، گزه رده ره ، سووره بانه ، سیوه ر ، دادانه ، وشکینه ، و ( ئیلانی ، هانه وقولی ، زه لم واقع در عراق )

4- اورامان رزاب و گمره به مرکزیت رزاب و خان : روستاهای تابعه اورامان رزاب و گمره : که راوا ، دیوزناو ، هالمان ، ( آلمان ، آلمانه )

5 - اورامان ژاوه رود و گاوه رود مرکزیت آن مشخص نشده است . روستاهای تابعه اورامان ژاوه رود و گاوه رود : مازیین ، بوریده ر ، چه شمیدر ، بیساران ، هه رسین ، ئاریان ، ژنین ، پایه گلان ، گه واز ، ئاویهه نگ ، نییه ر ، میراو ، ته نگیبه ر ، سه ر ریز ، پالنگان ، ژریژه ، هانه و حسن به گی ، دیکانان ، که کلیاوا ، سه رومال ، لویش ، گه لین ، وسی ، تاودولاو ، هه شه میر

فصل دوم سابقه تاریخی اورامان

الف ) قدیمی ترین اقوام ساکن در منطقه اورامان :

سابقه تاریخی اورامان آن طور که در کتب مقدس دینی و منابع معتبر تاریخی بر آمده است به گذشته های دور بر میگردد . مورخین در تعیین سرحدات لولوبی ها یا لولوها که آنان را اجداد لرها نیز شمرده اند و مرکز آنها شهر زهاب در شمال غربی شهر کرمانشاه بوده است و سابقه آنها به 2500 سال قبل از میلاد باز می گردد . در مشرق زیستگاه لولوبی ها از هاشمار و هارهار ( خارخار ) و هالمان = نارمان نام برده اند . نارمان را ولایت کنونی هورامان ( اورامان ) دانسته اند ؛ هالمان ( آلمان ، آلمانه ) اکنون نام یکی از روستاهای رزاب است که سلطان نشین بوده است . پروفسور سپایزر می گوید : قوم گوتی ( کوتی ، گورتی ) کردی از جماعت زاگروس است که از لحاظ نژاد به سامی شبیه نبوده و مسلما از اقوام آریایی هستند ، تعداد زیادی از این نژاد در اواسط اول و دوم هزاره پیش از میلاد در ناحیه زاگروس دیده شده اند .

به همراه گوتی ها باید از لولوبی ها نیز بحث به میان آید چراکه در کنار هم در منطقه کردستان زندگی کرده اند . به هر صورت آگاهی و اطلاعاتی که درباره اقوام گوتی و لولوبی موجود است بسیار محدود می باشد و همین اخبار محدود نیز به گفته همسایه های آنها ( ایلامیها ، سومریها ، بابلیها ) به دست آمده است . به عنوان نمونه به گفته کریشمن در هزاره سوم قبل از میلاد در بین اقوام گوتی و لولوبی زن به عنوان بزرگ و معتمد بوده و بیشتر اوقات به عنوان فرمانده لشکر ایفای نقش می کرد و دلیل آن این بوده است که مادر به عنوان رب النوع زمین ، بر و بحر ، برف و باران می دانستند .

اورامان زیستگاه قوم گوتی بوده است و از نظر زبانی گوتی ها زبان مستقل داشتند و این زبان ، زبان آریایی بوده است . اما به دلیل برخوردهایی که گوتی ها با اقوام همسایه خود داشته اند از جنگ و خون ریزی گرفته تا مبادلات تجاری همان گونه که کریشمن می گوید زبان بابلیها و ایلامیها رانیز به صورت مرکب با زبان خود به کار می بردند . تسلط گوتی ها را 124 سال نوشته اند و پایتخت آنها را شهر ‹‹ ارپها ›› نزدیک کرکوک دانسته اند . سرانجام آخرین پادشاه گوتی ‹‹ تیریگان ›› ( تیریگان شهری در جنوب دریاچه زره بار ، شمال اورامان رزاب بوده ) چهل روز بیشتر سلطنت نکرده و به دست ‹‹ اوتون لگان ›› پادشاه شهر ارخ سورمری از پای درآمد .( منطقه سورمر (سومر ) اکنون به منتهی الیه محل غربی ثلاث جوانرود گفته می شود که زیستگاه زمستانی ایل ولدبیگی بوده است .‌‌‌) از آثار به جای مانده از قوم گوتی می توان به نقوشی که درمنطقه سرپل ذهاب بر روی سنگ کندکاری شده است اشاره نمود .

ب) اعتقادات مردم اورامان پیش از ورود اسلام به این منطقه و قباله های اورامان اعتقادات اورامیها پیش از اسلام برگرفته از تعالیم زردشت پیامبر بوده است . تلاش زردشت به منظور اشاعه پرستش اهورامزدا – اهور به معنی سرور و مزدا به معنی خرد و فرزانگی – پروردگار یکتا و قادر و توانا بود .

جهان بینی زردشت به دو قسمت متفاوت تقسیم می شد . اصل خیر و نیکی ( سپنتامینو ) به معنی مقدس و اصل زشتی و بدی ( انگرمینو ) به معنی ناپاکی و پلیدی بود . زردشت انسانها را به پیروی از سه اصل اخلاقی ، پندار نیک ، گفتار نیک ، و کردار نیک فرا خواند تا سعادت دنیوی و اخروی نصیبشان شود .

یکی از پژوهشگران زمان تولد و مرگ زردشت را یکی از این تاریخها می داند : 630 تا 553 ق . م. ، 628 تا 551 ق .م. ، 618 تا 541 ق . م. علاوه بر این، تاریخهای دیگری را نیز حدس زده اند .

به گفته محمد امین اورامی ( مؤلف کتاب میژووی هه ورامان ) اگر به عقیده و باورهایی که در بین اجدادمان ( اورامیهای پیش از اسلام ) رواج داشته اند نگاهی گذرا داشته باشیم ، چگونگی شیوه زندگی دینی و دنیایی آنها برایمان روشن خواهد شد یا حداقل در مسیر آشکار ساختن آن خواهیم توانست گام برداریم .

نزدیک به پنجاه سال پیش یا بیشتر در منطقه اورامان لهون که بخش نسبتا بزرگی از آن جزء کردستان عراق محسوب میشود وجود آتش را مظهر روشنایی و پاکی و سعادت و عدم وجود آن رانشانه ظلمت و بدبختی می دانستند . در آنجا آتش داخل آتشدان خاموش نشده و یا اگر ضعیف شده باشد هرگز خاموش نشده است . در بین مردم آنجا چنین رسم بود که نبایستی آب بر سر آتش و شعله درون آتشدان بریزندیا آب دهان یا هر چیز کثیفی به داخل آن ریخته شود. یا زمانی که شخص فوت می کرد می بایست به مدت هفت شبانه روز درجایی که جسد مرده را شسته بودند آتش روشن می کردند یا سه گره ﺍی که در شالی که مردان اورامی به کمر می بندند یادگار سه اصل اخلاقی است که در آیین زردشت آمده است . پندارنیک ، گفتار نیک ، و کردار نیک .

در میان تمامی عقاید و باورهای اورامیها پیش از اسلام از همه مهمتر بایستی به جشنهای اورامان تخت اشاره کرد تا به امروز به همان شکل و رسوم اولیه برگزار میشوند که عبارتند از :

جشن پیر شهریار ، جشن کومسایی و جشن توشه که در پایین چگونگی برگزاری جشن پیر شهریار به عنوان نمونه اشاره خواهد شد :

جشن پیر شهریار :

35 روز مانده به آخر سال اورامیهایی که در روستای اورامان ساکن اند جشن پیرشهریار را هر ساله به مدت سه روز درمنزل شخصی پیرشهریار برگزار می کنند. غذایی که در این جشن تناول می شود همان غذایی است که در زمان خود پیر شهریار بوده که عبارت از گوشت و بلغور می باشد .

در اولین روز بهار هر کس به اندازه تواناییش گوسفند باشد ، بره یا گوساله نذر پیر شهریار می کند که این کار به منظور فراهم آوردن امکانات لازم برای برگزاری جشن می باشد . سپس حیوانات را به مسئولین برگزاری جشن می سپارند تا حیوانات در مرتع ویژه پیر شهریار ( جاره لوی ) که در محلی به نام ‹‹ مله مارفا ›› می باشد پرورش یابند . البته در این محل باغ گردویی نیز وجود دارد که گردوهای این باغ روزی قبل از برگزاری جشن در بین اهالی تقسیم می شوند که به منظور آگاه نمودن مردم از برگزاری جشن در فردای آن روز انجام می پذیرد .

بچه ها در اولین چهارشنبه ( از سی و پنج روز مانده به آخر سال ) صبح زود شروع به گردش در روستا می کنند و با صدای بلند فریاد می زنند ‹‹ کلاو روژنه ›› که به معنی روزنه بام است هر کسی که صدای آنها را می شنود هر چیزی که در آن لحظه دم دستش باشد از گردو ، مویز ( انگور سیاه خشک شده ) انجیر خشک گرفته تا دانه گندم آب پز آنان را بی نصیب نمی گذارند .

یکی از نوادگان ‹‹ هالیشا ›› ( نام اولین شخصی که برای اولین بار حیوانات نذری پیر شهریار را سر بریده است ) شروع به سربریدن تمامی حیوانات نذری می کند و خود قسمتی از جگر یکی از حیوانات را برای خویش کنار می گذارد . پخش نمودن گوشت حیوانات در بین اهالی روستا بدین صورت است که هر طایفه ﺍی که اولین بار در دوره خود پیر شهریار چه نوع گوشتی نصیبش شده باشد هم اکنون نیز از همان نوع گوشت بهره مند می شود و قسمتی از گوشت نیز همزمان با برگزاری جشن مصرف می گردد .

اما بلغور ، مواد لازم برای تهیه بلغور از تمامی خانواده های ساکن در روستای اورامان به وسیله گردانندگان جشن فراهم می شود تا اینکه دیگ بزرگی از بلغور درغروب روز پنچ شنبه آماده شد و بین مردم تقسیم می شود .

مردها در خانه پیرشهریار که سه روز از سال در این خانه باز می شود گرد هم می آیند در آغاز مردها به دو دسته تقسیم می شوند سپس دو گروه به نوبت شروع به ‹‹ هه لپه رکی ›› ( نوعی رقص محلی ) می کنند . بعد از هه لپه رکی نشسته و شروع به غذا خوردن می کنند.

به هر حال حفظ و نگهداری آداب و رسوم پیشینیان دربین اورامیها به همان شکل و رویه گذشته موجب محکم شدن و استواری این باور در ما می شود که نواحی مختلف اورامان بهتر از دیگر مناطق کردستان توانسته اند باورهای دیرینه خود را حفظ کنند. البته بدون شک این مسئله به دلیل کوهستانی و صعب العبور بودن منطقه اورامان بوده است که موجب گردیده ارتباط آنها با دیگر مناطق کمتر باشد .

می توان گفت که یکی از دلایل دیرتر مسلمان شدن مردم منطقه اورامان همین کوهستانی بودن منطقه اورامان بوده است .

قباله ها ( اسناد ) اورامان :

در آغاز سده بیستم میلادی مهمترین رویداد تاریخی کردستان کشف سه برگ سند عصر هلنی ( سده نخست پیش از میلاد ) در منطقه اورامان بود که در سال 1909 م .توسط سعید خان ( چشم پزشک ساکن در شهر سنندج ) برای محققان بریتانیایی از جمله ادوار برون ( ایران شناس و ادیب مشهور ) فرستاده شده بود . دو قطعه از این نبشته ها که به زبان یونانی بودند پس از شش سال تحقیق سرانجام توسط پروفسور مینس ترجمه و نتایج آن در مجله تحقیقات هلنی چاپ شد .

سومین نسخه که به خط آرامی نوشته شده بود ده سال بعد توسط کاولی نامی خوانده شد و در مجله سلطنتی جامعه آسیایی طی گفتاری چاپ و منتشر گردید .

دو برگ سندی که به زبان یونانی نگاشته شده بودند مربوط به دوران فرمانروایی اشک نهم ( میهرداد دوم ) بوده که یکی از آنها به سال 88ق.م. و دیگری به سال 22-31 ق.م. بر میگردد.

برگ سومی که به زبان آرامی نوشته شده است به دوران فرمانروایی اشک چهارم 12-11 ق.م بر می گردد.

محتوای قباله ها به اجمال : مبادله ﺍی است که در آن نام خریدار ، فروشنده ، کالای مورد مبادله و نام شاهدان ذکر شده است .

اورامان در زمان ورود اسلام به این منطقه :

در زمان خلیفه ثانی ( حضرت عمر فاروق ) که عراق مفتوح گردید مجال اقامت برای یزدگرد پادشاه ایرانی باقی نماند از مدائن رهسپار عراق عجم می شود به حوالی کرمانشاه که می رسد سپهدار ارتش خود را که پاو نام داشته ( پسر شاپور ، پسر کیوس ، برادر انوشیروان عادل پسر قباد شهریار ایران ) با دوهزار سوار و مقداری تنوقات روانه شهر زور می نماید که اکراد آن منطقه را به یاری شهریار ایران دعوت نماید . اکراد دعوت سپهدار ایران را اجابت کرده و با تدارک و مهمات جنگی آماده حرکت می شوند. شهریار ایران که اوضاع را ناامن می بیند عازم خاور زمین میشود و پاو در نامه ﺍی به مردم اورامان چنین می نویسد : چون شهریار ایران به پشتگرمی دوستی خاقان چین و چاکری و مرزبان خراسان رهسپار خاور زمین شده اکنون شماها در جای خود باقی بمانید تا شهریار ایران از آن دیار به سوی این سامان بازگشت نماید که آن گاه شما را از دستور شهریاری آگاه می سازم . پس از ارسال نامه پاو از کنار سیروان یکمنزل عقب می نشیند و در کنار آبادی بزرگی که درمیان جنگل در کمر کوه بوده ، خیمه و خرگاه برپا میکند . ساکنان آبادی مراسم مهمان نوازی را کاملا تقدیم داشته اند سپس پاو آنها را به بیعت شهریار ایران و عدم قبول دین جدید و تجدید آئین زردشت دعوت می نماید و برای آنها آتشکده ساخته و بر فراز کوه نیز معبدی بنا می کند که حال نیز آن کوه را آتشگاه میگویند . دهکده را نیز بیاد پاو ، پاوه نامیده اند که عرب فاوج می گویند .

در سال 18 هجری سپاه عرب به امر خلیفه ثانی تحت ریاست امام حسن و عبدالله بن عمر و ابی عبیده انصاری و چند نفر دیگر از سرداران اسلام عازم ایران می شوند از عراق عرب گذشته در حوالی کرمانشاه ، امام حسن و خذیفه سیمانی و قشم بن عباس بن عبدالمطلب با لشکری مرکب از چند هزار سوار و پیاده به تسخیر همدان و ری و مازندران همت میگمارند .

عبدالله بن عمر و ابو عبیده انصاری هم با پنج هزار سوار عازم شهر زور می گردند . شبانگاه از رود سیروان گذشته و سحر دربرابر سپاه اکراد که برای دفاع حاضر شدند عرض اندام مینمایند در حمله اول ابوعبیده انصاری کشته می شود در حمله دوم و سوم که سه روز جنگ ادامه داشته لشکر اسلام غالب آمده کوه و دشت را از خون اکراد رنگین و قرا و قصاب را خراب و آتشکده را خاموش می سازند و زنان و دختران را اسیر و اموال و اغنام را به غارت می برند و باقیمانده با آوردن ایمان امان می یابند . چنانکه با توجه به یکی از آثار به جای مانده از دوره ورود اعراب به خاک اورامان که یک پوست پاره در سلیمانیه به خط پهلوی می باشد ، هجوم اعراب به اورامان به روشنی بیان شده است . اشعاری که بر روی پوست پاره نوشته شده بودند :

هور مزگان رمان آتران کژان ویشان شارده وه گوره گوره کان

زورکار ارب کردنه خاپور گنای پاله هتا شاره زور

شنو کنیکان و دیل بشینا میرد آزا تلی ژروی هوینا

روشت زردشت مانوه بیکس بزیکانیکا هورمز و هیچکس

معنی اشعار :

هورمزگان یعنی هورمزگاهان = مسجدها خراب شدند .آتشها خاموش گشتند بزرگ بزرگها خود را پنهام کردند ! اعراب ستمکار دهات شهر را تا شهر زور خاپور کردند زنان و دختران به اسیری رفتند . دلیران از روی خون غلتیدند .روش زردشت بیکس ماند هورمز به هیچ کس رحم نکرد .

فصل سوم : سلاطین اورامان :

سران حکومتی اورامان ابتدا به عنوان ‹‹ امیر›› و چون در دفاتر دیوانی عصر صفویه راه یافتند با صفت ‹‹ بیگ ›› و در دوران سلطه سلطان مراد چهارم بر بغداد و نواحی شمال عراق کنونی از سوی پادشاهان صفویه با مشخصه ‹‹ سلطان ›› در مقابل پاشایان بابان وجاف یاد می شدند و تا آخرین فرد حاکم از سلسله پدر نسبی که به طور موروثی بر اریکه قدرت تکیه می دادند با همین عنوان خوانده می شدند .

سلسله مراتب رهبری در نظام سیاسی سنتی قبیله اورامان به این صورت بوده است :

حکمرانی بهمن ( سرسلسله سلاطین اورامان ) 392 - 447 ق

صاحب تاریخ اورامان – ملاعبدالله ابن ملا عبدالعزیز حافظ ، قاضی اورامان و متخلص به شیدا – می نویسد :بهمن نام بنیانگذار این سلاطین فرزند شخصی بهلو اسم که پس از فوت پدر به شغل شبانی در کوه های اورامان اشتغال داشته است . مؤلف پس از بیان مفصلی از برخورد بهمن با شیخ جلاالدین غازی از قطاب و اوتاد صوفیه قرن پنجم که در اورامان مسندنشین ارشاد بوده است ؛ و شرح خدمت و ارادت بهمن به وی ادامه می دهد که از سوی حضرت شیخ جلاالدین غازی در مقام سرپرستی و کدخدایی به اهالی معرفی و منصوب میگردد . به گفته ملا عبدالله شیدا به دستور شیخ جلاالدین غازی هر ساله یک بار کاه ، یک بار هیزم یک قطعه مزرعه ( حاصل ) و آنچه عشر غلات داشته به عنوان زکات و فطره جهت مخارج زندگی و خرج سفره از سوی اهالی به بهمن می دادند . بهمن به مدت پنجاه و پنج سال با رعایت کامل دستورات شیخ حکومت نموده و به سال 447 ق . فوت کرده است .

باریه بیگ 447-502 ق

پس از در گذشت بهمن به صلاح دید ریش سفیدان و معتمدان ( شورای قبیله اورامان ) باریه بیگ به سال 447 هـ – ق به جای پدر نشست . باریه بیگ باحاکم دیوزناو – ( در حوالی دله مرز ، از قلاع گوران ها بوده که در تالیف بدلیسی با عنوان “دیودز “ یاد شده است ر. ک. شرفنامه ص 409 ) از قلاع همجوار طرح پیمان و اتحاد نهاد و دختر او را به نکاح خویش در آورد ؛ چون چند روزی از مراسم عروسی گذشت به رسم محلی دختر را به خانه پدر بردند ، باریه بیگ به همسرش می گوید چنانچه تحفه و هدایایی به شیوه معمول به تو دادند قبول مکن ،جز قطعه زمینی که ملک اهدایی که اکنون به نام نوین معروف است . دختر درخواست کردو پدرش حاکم دیوزناو آن را بخشید .

باریه بیگ چند خانواری از اهالی را به آن محدوده فرستاد و در سنه 448 ق . طرح آبادانی آن قریه را پی ریزی کرده و به ”نوین ” مرسوم گردانید . سپس باریه بیگ قراء قلاع اورامان را یکی پس از دیگری به تصرف در آورد وسرانجام در سال 502 هـ – ق. پس از پنجاه سال حکومت در گذشت .

امیر جلال الدین 502-597 ق.

امیر جلال الدین بن باریه بیگ پس از فوت پدرش به جای اونشست و او درآغاز به تعمیر و عمران و آبادانی روستاها سرگرم شد و سپس به تجهیز سپاه پرداخت و چند ناحیه دیگر را به تصرف خود در آورد . امیر جلال الدین چون مردی مقتدر و دادگر و بخشنده و جوانمرد بود خانه اش همیشه مملو از علما و ادبا و شعرا و فضلا بود و با آنان به مصاحبه می نشست و پس از آن مدرسه ﺍی بنا نهاد و مردم را به فراگرفتن دانش فراخواند و عاقبت به سال 597 هجری پس از نود و پنج سال فرمانروایی فوت کرد .

امیر سعید جیاشا 597-699 ق

امیر سعیدجیاشا بن امیر جلال الدین به سال 597 هجری بنا به وصیت پدرش فرمانروای اورامان شد . امیر سعیدجیاشا مردی با کفایت و عادل بود ، در عمران و آبادانی اورامان می کوشید و در اورامان مسجدی به نام مسجد جیاشا احداث کرد که در زمان او اکثر سادات و علما منطقه به اورامان مهاجرت کردند و در این مسجد گردهم آمدند . امیر سعید جیاشا با اقداماتی که در اورامان انجام داد باعث به وجود آمدن قدرتی عظیم در منطقه گردیده که در این هنگام دشمنانش به وی حمله کردند اما چنانکه گویند مرضی در بین سربازانشان افتاد و بیشترشان تلف شدند و نتیجه تمامی لشکرکشیهای دشمنان امیرسعید جیاشا چیزی جز شکست نبوده است . سرانجام به سال 699 هجری پس از 102 سال فرمانروایی درا فانی را وداع گفت .

سلیمان بیگ اورامی 699-848 ق

سلیمان بیگ بن امیر سعید جیاشا به سال 699 هجری به حکومت اورامان رسید او نیز مانند پدرش درآغاز به عمران و آبادانی روستاها پرداخت و خانه های مجللی نیز در شهر ساخت . وی بیشتر به مصاحبت با دانشمندان و ادبا و شعرا علاقه داشته است در زمان سلیمان بیگ امیر تیمور گورکانی ( 772- 807 هجری ) به عزم تسخیر بغداد از اورامان گذر کرد و با اخذ هدیه ﺍی درویشانه از اورامان چشم پوشی کرد و به سوی بغداد راهی شد و در دوره ی او چندین تن از نودو نه پیر اورامان و سلطان اسحاق برزنجی ( 665 – 798 ) هجری ظهور کردند .

از دیگر رویدادهای دوران فرمانروایی سلیمان بیگ لشکرکشی بهلوبیگ اردلان ( 755 –808 هجری ) به اورامان بوده است که پس از چند ماه محاصره اورامان شکست خورده و بازگشته است . سلیمان بیگ از عمر طولانی برخوردار بود و مدت یکصد و چهل و نه سال فرمانروایی کرد و عاقبت به سال 848 هجری فوت کرد .

بهرام میرزا بیگ 848 – 995 ق

بهرام میرزا مقارن حکومت شاه طهماسب صفوی ‌( 930 – 948 ق ) به حکمرانی اورامان منصوب گردید . تا زمان بهرام میرزا بیگ نصب مقام حکومتی اورامان به شورای قبیله و رأی معتمدان و ریش سفیدان و اهالی صورت می گرفت . اما در این دوره کیفیت انتخاب حکمران دگرگون شده و جنبه دولتی و دیوانی یافت ، صفت امیر که بر شاهان صفویه گران می آمد چون سران قزلباش به بیگ تغییر و تقلیل یافته و با صدور فرمانی از سوی پادشاهان صفویه همراه با دریافت خلعت لازم منصوب می گردیدند .‌ ( که بعدا عنوان آنها به سلطان تغییر یافت که به علت آن اشاره خواهد شد ) بهرام میرزا بیگ مدت مدیدی به حکمرانی و عدالت گستری مشغول و سعی بلیغ در رعیت پروری و بنده نوازی می کرد. تا اینکه شاه طهماسب صفوی وی را شناخته و نواخته است .

او دختر الله وردی خان خواهر شاه وردی خان لر را خواستگاری و به حباله نکاح خویش درآورده از آن همسر سه پسر به دنیا آمدند : سلیمان بیگ ، حسینقلی بیگ ، و عباسقلی بیگ

بهرام میرزا بیگ بدین منوال به حکومت خویش ادامه داد . تا اینکه خان احمد خان والی اردلان از پادشاه صفوی یاغی گردید ، چون با شاه ویردی خان لر عداوت کل داشت ، بهرام میرزا بیگ را نیز مبغوض نموده و با وی از در عداوت درآمد و برای فتح اورامان لشکر فرستاد . محاصره اورامان به روایتی سه سال و به روایتی ده سال به طول انجامید . بهرام میرزابیگ مصلحت چنان دید که خود را با جمعی به پایتخت ایران برساند و به همراه الله ویردی خان با لشکری بر سر خان احمد خان بیایند و قرار بر آن می گذارند که خود را به خاک زهاب برسانند .

زهاب در قلمرو خان احمدخان نبوده و انجام این امر در اواخر پاییز بود که محاصره سست گشته ، بعد از نماز ظهر از قلعه خارج و با همراهان از راه  کماجر به قریه سرگت و از آنجا به سوی شهرزور روانه ، صبح به قریه ““هرشل ““ از محال زهاب رسیده ، آسوده و فارغ بال خود را بی خطر دانسته و استراحت می نمایند . غافل از اینکه شخصی از نزدیکان بهرام میرزابیگ شب هنگام از بالای قریه سرگت کنار گرفته خود را به قلعه زلم رسانیده ، وقت صبح مطلب را به اطلاع خان احمد خان می رساند ، و او را از نیت بهرام میرزابیگ مطلع می سازد و کفشهای بهرام میرزابیگ را که همراه او بود برای صدق گفتار می نمایاند .

خان اردلان ، علی بیگ ظلمی با سیصد سوار مجهز به تعقیب آنان فرستاد تا در قریه هرشل بر سرآنها ریخته آنها نیز به مقابله برخاستند و کاری از پیش نمی بردند . بهرام میرزابیگ را به قتل رسانیده و اطرافیانش متواری می شوند . فرزندانش حسینقلی بیگ و عباسقلی بیگ قراول پدر بودند و با چند نفر خود را به لرستان رسانیده بودند ؛ خبر قتل پدر را که از متواریان بقیه لشکر شنیده و بالاجبار نزد دایی خویش شاه ویردی خان سکونت گزیدند .

سلیمان بیگ 995 - 1032 ق

سلیمان بیگ پس از کشته شدن بهرام میرزابیگ به دست خان احمد خان والی اردلان و اقامت بالاجبار دو برادرش ( حسیقلی بیگ و عباسقلی بیگ ) نزد دایی خویش در لرستان خود در اورامان به جای پدر نشست . خان احمد خان برای بار دوم لشکر بر سر اورامان فرستاد و پس از محاصره چون نتوانست کاری از پیش ببرد در دوستی زد و رسولان فرستاد و با میانجیگری مولانا ملا اسماعیل قاضی و فرستادن تحفه و هدایا و ندامت از قتل بهرام میرزابیگ و سلیمان بیگ که به جای پدرش نشسته بود فریفت . بنابر آن شد که چون فردا خان اردلان عازم شهر زور است ؛ سلیمان بیگ برای فیصله امر و آشتی نهایی با او ملاقات نماید . سلیمان بیگ نیز با عده ﺍی از بزرگان اورامان و تهیه هدیه ﺍی عازم ملاقات با خان احمد خان گردید . چند نفر معتبر گماشتند که سلیمان بیگ را استقبال نموده و پیشکش را به نظر والی رسانیده و آنها را به خیمه راهنمایی کردند به محض ورود مغلوب و مقید شدند و با خط کاتب ، سلیمان بیگ نامه ﺍی به سران مانده ی در قلعه نوشتند که فردا آفتاب نزده با ابواب جمعی در پائین قلعه حاضر باشند تا نواب والا را بدرقه نمایند که بعد از آن به مرام خود دعوت خواهیم کرد .

به محض حضور آنان در بین لشکر تیغ بی دریغ دربین آنان نهاده و بیش از یکصد نفر از بستگان سلیمان بیگ و اطرافیان او را به قتل رسانیده و سپاهیان را به داخل قلعه فرستادند . در نهایت خان احمد خان توانست در سال 1023 ق اورامان را به تصرف در آورد

عباسقلی سلطان 1041 – 1075 ق

بعد از سلیمان بیگ ، عباسقلی سلطان برادرش از سوی شاه عباس صفوی به حاکم اورامان منصوب گردید . عباسقلی سلطان یگانه حاکم اورامان است که در تاریخ ایران عهد صفویه صراحتا از وی یاد شده است . از ایام تصدی عباسقلی سلطان به بعد حکمرانان اورامان با صفت سلطان به جای بیگ خوانده شدند . زیرا در این زمان سلطان مراد چهارم پسر اخی مصطفی ، هجدهمین پادشاه عثمانی ‌( 1032 – 1049 ق ) سران ایل جاف را در آنسوی دیاله تحت الحمایه خود قراد داده ایل آن را جاف مرادی ( !) نامید و القاب سران آن رابه جای بیگ به منظور استخاف پادشاهان صفوی به صفت پادشاه تغییر داد . شاه عباس نیز چون عباسقلی بیگ را به حکومت اورامان منصوب کرد فرمان او را به عنوان عباسقلی سلطان صادر نمود .

عباسقلی با دایی خویش ( شاه ویردی خان دوم ) در جنگ ایران و عثمانی رشادتها نشان داد و مقبول خاطر شاه گردید . پس از کشتن کل مجنون از جنگجویان و نام آوران لشکر عثمانی از سوی شاه نواخته شد و مورد توجه و تفقد قرار گرفت . شاه از اصل و نصب وی پرسید ؛ شاه ویردی خان ماجرا را باز گفت : که پدرش در راه خدمتگزاری جان داده است و خودش در ذی تربیت وی پرورش یافته است . پس از خلعت و نوازش از وی خواسته شد که آنچه می خواهد طلب کند .عباسقلی بیگ نیز فرمان حکومت سنگلاخ اورامان را از شاه خواسته که به رقم آن مفتخر گردد . شاه عباس در جواب باخنده می گوید : “به گمانم تنخواه عراق یا فارس می خواهی “ پس فرمان حکومت اورامان را به او داده و مالیات آن را بخشیده است . در نهایت عباسقلی سلطان در 1075 ق . پس از 24 سال حکمرانی بر اورامان به رحمت ایزدی پیوست .پس از فوت سه فرزند ذکور از وی برجای ماند ( بهرام بیگ ، محمد بیگ ، سلیمان بیگ ) .

بهرام سلطان 1069 –1104 ق

پس از عباسقلی فرزندش بهرام سلطان به حکومت رسید . به مدت 35 سال حکومت بالاستقلال داشت و اغلب بر محال شهر زور نیز حکومت می کرد و بی توجه به دربار عثمانی چند تن از کارپردازان شهر زور را به قتل رسانید . نهری که بالای نهر دلین می باشد و حالا به سلطان جوبه مشهور است توسط او احداث گردید . در عهد او هر خانوار از یک اسلحه تفنگ برخوردار بودند . مالیات دیوانی که در دوره عباسقلی سلطان معاف بود دوباره رایج گردید .این مالیات به صورتی بود که هر سال از سوی شاه در اول نصف آخر سال تا موعد پنج ماهه ( سی تومان ) جمع آوری می شد . بهرام سلطان به سال 1104 ق . در گذشت .

قاسم سلطان 1104 – 1110 ق

کثرت فرزندان بهرام سلطان که ده فرزند پسر از وی برجای ماند موجب گردید که سیاستمداران باب عالی در بین فرزندان او دست به تفرقه افکنی زده و تجزیه اورامان بزرگ را پی ریزی کردند . یکی از فرزندان بهرام سلطان به نام قاسم سلطان پس از پدر به حکمرانی اورامان رسید در دوره او سلیمان پاشای بابان که بر اوضاع خان احمد خان ثانی ( حاکم کردستان ) و اختلال کردستان اطلاع پیدا می کند ، با جمعیتی از کرد و عرب در سنه 1100 هجری حمله به کردستان آورده و مریوان و سقز و اورامان را تسخیر می نماید .در این حمله حاکمان سقز و مریوان هر دو به قتل می رسند . خان احمد خان ثانی ( 1107 ق ) مراتب را به شاه سلیمان صفوی اظهار داشته و خود را برای دفاع از شهر آماده می سازد . از جانب شاه سلیمان ، رستم خان سپهسالار و عباسقلی خان زیاد اغلی ( مشهور به عباس خان قاجار ) با سپاهی آراسته به امداد خان احمد خان می رسند عموما به جانب مریوان حرکت کرده در جلگای مریوان تلاقی فریقین به عمل می آید . پس از دو روز جنگ سلیمان پاشا شکست فاحشی خورده ، متجاوز از چهارهزار نفر از سپاه و اتباع او به قتل می رسند .

عباس خان قاجار پس از این پیروزی به قاسم سلطان اورامی ، منشا فساد و سبب آمدن سلیمان پاشا را بر اهالی کردستان تهمت بسته و شروع به گرفتن و بستن می نماید . جمعی شبانه به خاک عثمانی فرار می کنند و جمعی گرفتار می شوند . با یکهزار و دویست نفر سرباز رعایای این سامان را تحت شکنجه و عذاب کشیده پس از گرفتن دارایی آنها همه را به اشکال مختلف اعدام و از کله آنها تپه بزرگی در جلگه مریوان تشکیل می دهد و قاسم سلطان اورامی را هم به قتل می رساند ( 1110 ق ) .

شاه سلیمان صفوی از این حرکت وحشیانه عباس خان آزرده شده و فورا او را احضار ، ولدی الورود به اصفهان در میدان شاهی به چوبه دار می آویزد . پس از مرگ قاسم سلطان در 1100 هـ . ق. حکمرانی اورامان بین فرزندان و نوادگان بهرام سلطان تا سال 1161 هـ. ق . به صورت کوتاه مدت دست به دست گردیده است .

بهرام سلطان 1161 – 1167 ق

بعد از قاسم سلطان یکی دیگر از فرزندان بهرام سلطان اول یعنی بهرام سلطان دوم حکومت اورامان بزرگ را در دست گرفت . در دوران تصدی حکومت اورامان از سوی بهرام سلطان دوم در سال 1161 اورامان بزرگ مجددا یک پارچه شده است . این واقعه همزمان با روی کار آمدن حسنعلی خان اردلان در سنندج بوده است در این سال از سوی سپاهیان زنگنه به سرکردگی امام قلی خان حمله سنگینی به منطقه اردلان صورت گرفت . از آنجا که بهرام سلطان دوم توجه و احترام خاصی برای خان اردلان قائل بود ، تفنگچیان تحت امر خود را به مقابله با سپاه زند فرستاد که منجر به شکست سپاه زند از اردوی اردلان می شود . دروان حکومت بهرام سلطان دوم تا سال 1167 به طول انجامید و در همین سال بهرام سلطان دوم دار فانی را وداع گفت .

خالد سلطان 1168 – 1170ق

خالد بیگ فرزند بهرام سلطان دوم پس از پدر به مرتبه حکومت اورامان بزرگ دست یافت . خالد سلطان به مدت سه سال بر اورامان بزرگ حکومت کرده است .ایشان از سوی یکی از اطرافیان خود به نام حیدر بیگ بلخیه مورد حسد قرار گرفته و نزد سلیمان پاشا از خالد سلطان مواهنه کرد . پاشای مزبور او را به شهر زور برای مهمانی دعوت کرد و خالد سلطان پذیرفت . خالد سلطان بی اطلاع از توطئه پاشا به شهر زور رفت . پس از ورود و استقبال در تالار پذیرایی اورا تنها گذاشته ، ماموران از چهار سو بر وی تاخته او را مغلوب و محبوس کردند که پس از سه روز به دست حیدربیگ بلخیه ( کافر نعمت ) به سال 1170 هـ . ق به قتل رسید . پس از وی ( خالد سلطان ) حیدربیگ از سوی پاشای مزبور به حکومت اورامان منصوب گردید این اولین فرد غیر (از خانواده حکمرانان اورامان نیست ) است که در اورامان به ریاست می رسید . حیدر بیگ پس از شش ماه حکمرانی محمد بیگ برادر خالد سلطان او را به قتل رساند .

رضا سلطان 11170 - 1197 ق

رضا سلطان بن حسین بیگ بن بهرام سلطان اول بن عباسقلی از سوی سلیمان پاشاه پس از حیدربیگ به حکومت اورامان بزرگ منصوب گردید. در مورد دوران حکومت رضا سلطان می توان گفت : آبادانی و احداث راه ها ، مساجد و پلها و.. صورت گرفته و هم چنین خونریزی های قبیله ﺍی پایان یافته و کدورتها رفع و اقوام در کنار هم به دوستی زیسته اند . نمونه ﺍی از کارهای وی احداث مسجد در نروی ، تعمیر پل عباس آباد ، احداث دو پل یکی در پایین باغ جفته و یکی در شامیان و سرانجام به سال 1197 در قلعه چولان ( بین هانه گرمله و کیمنه ) به دیار باقی شتافت .

علی مردان سلطان 1197 - 1199

خسروخان اردلان ( 1179 – 1204 ق یار دوم حکمرانی ‌) علیرغم تاخت و تاز محمد طاهر بیگ و محمد یوسف ، علی مردان سلطان نتیجه حسین بیگ اول و نبیره بهرام سلطان اول را به حکومت اورامان منصوب نمود . علی مردان سلطان تا مدت قریب پنج سال با برادرش محمدطاهربیگ ( سلطان ) در حکومت شریک بودند. محال لهون در عهد او توسط علی سلطان ( فتحعلی سلطان ) اداره می شد . در عهد علی مردان سلطان پس از مدتی نقشه ها و زدو خورد و خونریزی ها آغاز گردید یوسف سلطان را در مقابل او تحت الحمایه قرار داده به شورش وا داشتند و به سال 1199 ق فرمان حکمرانی اورامان به نام یوسف سلطان صادر کردند . تا اینکه جعفر خان زند ( 1199 – 1202ق ) بر سر ولایات کردستان آمد پس از اینکه محمود پاشا که داماد محمد طاهر سلطان بود درگذشت – ( این محمود پاشا از سلسله پاشایان جاف نیست زیرا محمود پاشا جاف مشهور متاخر است و به سال 1338 ق وفات یافته است و در سلسله آنان کسی به این نام نبوده است ، باید از پاشایان بابان باشد) همسر محمود پاشا را به تزویج جعفرخان در آوردند و حکومت ولایت اورامان از طرف خان زند به محمد طاهر سلطان رسید وعلی مردان سلطان با او توافق کرده به حکمرانی خود ادامه دادند .

سرانجام محمد یوسف سلطان به ناچار اورامان را ترک کرده و به شهر زرو رفت و به کمک اردوی ابراهیم پاشا لشکر کرمانج را آورده ، از خرابی و ویرانی کوتاهی نکردند و بازگشتند .

دربهار 1199 ق . اروامان تجزیه و تقسیم گردید .نوسود به علی مردان سلطان داده شد و محمد طاهر نیز که مابقی اورامان لهون رادر دست داشت چون حسن بیگ برادر محمد یوسف سلطان بر اورامان لهون و تخت مسلط بود – ( تخت بدان جهت می گویند که مرکز و پایتخت سلاطین اورامان بوده است ) – پس از شبیخون فرزندش فتحعلی بیگ ( سلطان ) بر حسین بیگ مزبور اورامان لهون را کاملا در اختیار گرفته و مجددا با علی مردان سلطان برادرش به یاری و مشارکت یکدیگر حکومت را در دست گرفتند .

همینکه حسنعلی خان اردلان از سوی آقا محمدخان قاجار به فرمانروایی کردستان رسید ( 1209 –1214 ) والی جدید فرمان حکومت سراسر اورامان را به نام محمد یوسف صادر کرد .

ادامه دارد...


نوشته شده در تاريخ دوشنبه چهاردهم خرداد 1386 توسط ابراهیم شمس
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک
فال حافظ